۸ پاسخ

آره یهو انگار عوض شده،تاحالا خونه مامانم یا مادرشوهرم بدون من میموند اما چند روزه بند نمیشه اونجا ها باید حتما من باشم خیلی وابسته شده ،یا جدیدا همش میگه بغلم کن فقط

نه تغییر شخصیت نداده از اول همین بوده😂😑

وای اره اروین هم چند روزه که نق نقو شده به شدددت..تحمل هیچ چیزی رو نداره و همش گریه و نق نق..اروین اصلا بچه نق نقویی نبوده نمیدونم چرا اینجوری شده

همچیش آدم تحمل میکنه فقط یه شوهر بداخلاق بد دهن نباشه که رو مخ آدم باشه

اااااخخخخخخخ دقیقا دختر من امروز کلا شده بود یجووور دیگه طوریکه شوهرم رسید خونه گفتم من واقعا مغزم نمیکشه یکساعت نگهش دار ارامش بگیرم

آره دقیقا گندم بمدت ۴ روز اینججوری شد الان خوب شد باز

وای برامن ازهفت صبح بیدارشد ،چای ریخت توخوته ،کابینتارو کشید بیرون اصلا یه وضعی....

بله بله
پسرم تازه ۳ روزه آرام شده یعنی انقد اذیتم میکرد تا مرز جنون میرفتم میگفتم مغزم درد می‌کنه
به کاراش بی توجه باش هرکاری کرد ریخت و پاش کرد ولش کن تا از سرش بیفته
بچه ها خیلی باهوشن ببینن واکنش نشون دادی بدتر می‌کنن
خونه زندگی و فرش رو ول کن اونارو میشه بشوری ولی بچه دیگه کوچیک نمیشه که

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
از وضعیت الانم بخام بگم... باید بگم کههه انقدر دلم پره دوبار زدم زیر گریه🙂💔
خودم مریض شاهان مریض اعتصاب شیر کرده شبا ی شیشع پر ۲۹۰ شیرخشک میخورد میخابید چهارشبه مریضع نمیخوره میزارم میخابه میدم ۱۲۰ تاشو میخوره
خودمم امروز رفتم نوبت بگیرم دندونم درس کنم یهویی گف دندون عقلت پوکیده بشین بکشم
درد اون ی طرف درد سر و گلو و بینی و بدن ی طرف
دردای شاهان ی طرف لباش ترک خورده چیزی نمیخوره فقط آب
شیر خودمو میخورع ک دکتر گفت داروهات قوی ان شیر نده چنروزی زیاد😭😭😭
امشبم ک رفتیم خونه خانواده شوهر بدتر شاهان شیشه ماشین انگولک کرذ خراب شد همه ی تیکه ای انداختن ک مگه بچه هم انقد میچسبه ب باباش ک موقع رانندگی بشینه بغلش شیشه رو خراب کنه هی همه اینا جم شد تو دلم دوبار زدم زیر گریه
هی غر زدم دلم خالی شه شوهر هم گف مگه دندونت درد نمیکنه انقدر حرف میزنی 🥲🥲🥲 بدتر دلم پر شد حاجی نشستم ی دل سیر گریه کردم بازم خالی نشدم اومدم اینجا🥺
با کسی هم دیگ نمیشه حرف زد💔🚶🏼‍♀️
گفتم اگ دیگ من با تو حرف زدم ک اینطور بگو
مامان مهرسا و مهراد مامان مهرسا و مهراد ۲ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها