ادامه رمان🤣🤣🤣
ساعت ۹:۱۰دیقه پسرم به دنیا اومدم
بچه رو آوردن سمتم دیدم یه موجود کاملا سفید(ورنیکس)
بردن پاکش کردن آوردن رو صورتم گذاشتنش آروم شد بعدشم گذاشتنش رو سینه یکی دو دیقه بعد بردنش
منم که واقعا سحت نفس میکشیدم همه ش داشتم خودمو آروم میکردم که تحمل کن الان تموم میشه دیگه یکم بعد کان و برداشتن. وجابجام کردن رو تخت دیگه و بردنم ریکاوری
میترسیدم از داستانایی که شنیده بودم اونجا خیلی اذیت شم ولی اصلااا هیچی نداشت
یبار اومدن حین بیحسی ماساژ شکمی دادن گفتن هیچی نداره و دیگه ادامه ندادن یکم بعدشم(خیلی سریعتر از چیزی که فکرشو میکردم) آوردنم بخش
منم تو مسیر که میآوردنم مامانم دیدم که یکم قبل عمل رسیده بودن و من ندیده بودمشون مامانم هی میگفت یه پسر تپلی و سفید به دنیا آوردی و همسرم تا اتاق همراهیم کرد
تختمو عوض کردن و مسکن اینا زدن منم از همون اول پیگیر که بچه کوووو بیارین باید ببینم و شیر بدم
یکم بعد بچه رو هم آوردن و شش ساعت بعد که ۳شب بود اومدن گفتن راه برو
منم از خدا خواسته سریع پاشدم همکاری کردم خیلی سخت بود ولی همون بار اول سخته بعدش تا شش هفت صبح چن بار پاشدم راه رفتم خیلی سبک شدم
راستی قبلش راه رفتن چن دیقه یبار آب کمپوت خوردم که خیلی کمک کرد ضعف نکنم
فقط دستشویی رفتم خیلی سخت بود و خیلی احساس کثیفی میکردم
بعدشم که اومدن پانسمانو عوض کردن ضد آبشو زدن گفتن سه روز بعد باز کن
کلا زایمان راحتی داشتم ولی اگه نظرمو بخواین هیچ وقت نمیخوام دوباره تکرارش کنم
تازه همون شب هم یه درگیری اساسی شد بین ایران و ...
خلاصه شب جنجالی ما اینجوری بسر شد و من یه مامان واقعی شدم😍😁🩵
ایشالا که حوصله تون سر نرفته باشه

تصویر
۱۱ پاسخ

مبارکه گلم
بچه بریچ بود ک سز شدی؟
وزنش چند بود و چند هفته بودی

قدم نو رسیده مبارک
کدوم بیمارستان زایمان کردین هزینش چقدر شد؟؟

کدوم بیمارستان بودی؟

اینارو گفتی یه چیزایی از خودم یادم اومد چه قدر عجیبه با اینکه بیهوش نبودم و بی حس بودم ولی بعضی چیزا یادم رفته انگار تو این دنیا نبودم

منم خیلی دوست دارم این جوری زایمان کنم ولی این دکترم نمی دونم بچم بریچه میگه باید صبر کنی تا ۴۰ هفته😏۳۷ هفته نامه نمیده ک برم زودتر هم سزارین شم هم اینکه بچم و بگیرم بغلم بخدا آنقدر عکس نی نی دیدم و آنقدر دلم نی نی میخاد خدا می‌دونه🥺

چرا با اینکه خوب بوده دوست ندارید تکرار بشه؟ دوست نداریدبچه ی دیگه ای داشته باشید؟ وقتی دیدیدنش چه حسی داشتید؟ چطوری بود؟ من همش فیلم و ویدئو میبینم گریم میگیره همش زودی گریه می‌کنم و... ی حس عجیبی

بسلامتی گلم دقیق چند هفته جوجه اومد

🤩🧸❤️

ویییی خیلی حسه خوبیه 😍😍😍

بسلامتی و دل خوش

سزارین اختیاری یودی؟

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۷ ماهگی
منم چشامو بستم و اجازه دادم که کارشونو بکنن و دیگه سقفو نگاه نکردم😵‍💫😮 بعد دکتر گفت که میخوام بچه رو دربیارم ،دلمو یه فشار دادن و بعد صدای گریه پسرم پیچید تو اتاق عمل❤️ ساعت ۱۱/۳۰ محمدرضای من به دنیا اومد❤️ بعد اون تاپی که بالا گفتم پوشیدم از زیر لباس یکبارمصرف، پسرمو آوردن گذاشتن داخل تاپم و گفتن تماس پوستی باید برقرار شه و پسرم حدودا ۲ ساعت موند داخل تاپم😁 حدود ۱۲ عملم تموم شد و بردنم ریکاوری ، اونجا یه بار اومدن دور نافمو یه ماساژ دادن که درد داشت، ساعت ۱/۴۵ از ریکاوری درومدم و همسرم جلو در اتاق عمل بود❤️ بعدشم ۶ ساعت رو تخت بودم ، دوباره تو اتاق یه بار اومدن و دور نافمو یه ماساژ دادن که باز درد داشت! بعدش یه چیز سنگینی گذاشتن رو شکمم که اونم درد داشت و یادم‌نمیاد که چقدر موند رو شکمم، بعد ۶ ساعت اومدن سوندمو دراوردن و کمک کردن راه برم ، یکم سخت بود ولی عجله داشتم که راه برم و از رو تخت پاشم ، چون درازکش هم شیردهی سختم بود و هم کثیف کاری شده بود و عجله داشتم پاشم لباسامو عوض کنم. هرچقدر که تند تند پاشید راه برید براتون آسونتره ، انگار هرچی رو تخت میمونی بدنت خشک میشه😑 عصر به مامانم و خواهرم و خواهرشوهرم گفتم برن استراحت کنن ، من و همسرم موندیم بیمارستان ، پسرم شیرشو خورد و خوابید ، ما هم باهاش خوابیدیم کلی حال داد😁 بعد ساعت ۱۰ مامانم اومد همسرم رفت ، تا صبح پروسه شیردهی و آروغ گیری و خواب ، دو سه بار تکرار شد، فرداش ساعت ۱۱ همسرم اومد ، ترخیصم کردن اومدیم خونه و ادامه ماجرا😁
مامان آراد مامان آراد ۹ ماهگی
پارت سوم
دیگه من با گزارش رفتم دوباره اناق زایمان پیش خانم صفایی و یه ماما جدید هم اومد دیگه دوتاشون پیشم بودن برای اینکه خاتمه بدن قرص زیر زبونی دادن ولی بار اول با آبرگ خوردم سوند گذاشتن توی رحمم که انقباض هام شروع بشه دردی نداشت خیلی کم بود دردش بعد یه ساعت که هم ان اس تی وصل بود هم این من چون دیابت داشتم و هی خوراکی هم میخوردم خیلی دستشویی میرفتم دو ساعت گذشت ساعت ۸ بود ادرار داشتم گفتم میرم دستشویی بعد یه دفعه سوند در رفت از توم‌موقع ادرار بعد تا اومدم بیرون شوهرم اومد پیشم بعد چک کردن دیدن هنوز همون ۲ و ۳ سانتم بعد دیگه توپ هم اوردن من هر ۲۰ دقیقه رو توپ ورزش میکردم ان اس تی میدادم دوباره ورزش میکردم وسطشم دردام شروع شده بود سه سانت که بودم بعد کسی که قرار بود اپیدورال بزنه رفته بود زایمان طبیعی ساعت ۱۰ اومد اپیدورال کردن یه حالت سِر کردن دندون داشت بعد یه مسکن ساده زدن رفتن یعنی من درپ رو حس میکردم تا ۱۱ شب همینجوری گذشت ولی اینم بگم ساعت خیلی تند می‌گذشت من که چیزی نفهمیدم از زمان بعد دیگه دوباره معاینه کردن گفتن ۳ و ۴ سانتم قرص زیر زبونی دادن ولی خب این دفعه زیر زبونم گذاشتم و انقباضام شروع شدن درد داشتم واقعا تا ساعت ۱۲ خیلی درد داشتم چک کردن گفتن ۴ سانتم ۶۰ درصد بعد من چون کلاس رایمان رفتم خیلی چیزا میفهمیدم همسرم همش کنارم بود بعد دیگه درد داشتم جوری که گریه میکردم بعد اومدن دوز اول اپیدورال رو زدن دردام آروم شد خانمه گفت این تا ۳ ساعت اثر داره ساعتم ۱۲ بود دیگه خانم صفایی گفت بخواب همسرمم از سرکار اومده بود ان اس تی هم همش وصل بودا ولی زیاد خوب نبود یه ساعت تند گذاشت
مامان هامین🩵 مامان هامین🩵 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
ساعت ۸صبح بود رفتیم نامه گرفتیم برای زایمان من اونجا گفتم اپیدورال میخام از همسرم امضا و رضایت نامه گرفتن و رفت تا وسایلی که گفتن رو بخره بیاد
ساعت ۱۰صبح منو بردن بلوک زایمان تا رگ بگیرن سروم بزنن لباس بپوشم شد ساعت ۱۲ اومدن آمپول فشار زدن کم کم دردام شروع شد بعد یکی دوساعت اومدن معاینه کردن ۴سانت بودم کیسه ابمو زدن دردام خیلی بیشتر شده بود خیلی سخت تحمل میکردم فقد نفس عمیق می‌کشیدم دیگه شده بودم ۶سانت که گفتم نمیتونم تحمل کنم اپیدورال بزنن خیلی مقاومت کردن که نزدن ولی من هی اسرار کردم ک میخام زنگ زدن دکتر بیهوشی اومد بالا اول آمپول بی حسی زد کمرم بعد اپیدورال زد اصلا دردی حس نکردم اول خیلی سر گیجه داشتم ولی یکم بعد اوکی بود دردام شده بود از نصف کمتر میشه گفت فقد فشار حس میکردم بعد هی میومدن معاینه میگفتن زور بده فرستادم دستشویی گفتن فکر کن میخای مدفوع کنی زور بزن چن تا بیا بیرون .خیلی خیلی احساس فشار داشتم انگار تمام بدنم میخواست بترکه اومدم بیرون ورزش کردم یکم و فرستادن اتاق زایمان بعد چن تا زور برش زدن باز زور میدادم تا بچم به دنیا اومد خیلی زیاد بدنم می‌لرزید بچمو گذاشتن رو سینم تا بخیه بزنن بغلم بود .. پارت بعدی
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۳ ماهگی
مامان درسا مامان درسا ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۵
بعد ده دقیقه فکر کنم نمیدونم یا نیم ساعت بردنم بخش و وای که داشتم میلرزیدم فقط پمپ درد هم گرفتم که عاااااالی بود عاااااالی بچمو آوردن و دیدمش دلم رفت بخداااا🥹😍
چون بهش شیرخشک داده بودن گفتن تا ۳ ساعت دیگه شیر بده بهش
من ساعت ۸ شب ۱۱ تیر پنج‌شنبه زایمان کردم و گفتن تا ۶ صبح هیچی نباید بخوری منم که از تشنگی داشتم میمردم مامانم هی دستمال خیس میکرد میزاشت لبم . خلاصه که ساعت ۲ اینا بود اومد پرستارو کمک کرد شیر بدم به بچم البته با کمک مامانم 🥹
ساعت ۶ بود صبحانه آوردن و صبحانه خوردم و گفتن باید بلند شی راه بری راستی قبلش هم سوندم رو کشید که رمانی که کشید نفسمو گفت حبس کنم تا دردم نگیره که درد نداشت اصلا
راه رفتن اولیه خیلی سخته و دردناکه که فقط همون بار اوله بعدش دیکه هی راحت تر راه میری 😍
گذشت و دیگه آها از پمپ درد بگم من زمانی که بیحسیم رفت درد پریودی شدید داشتم باوجود پمپ درد ولی تخت بغلیم میگفت من داد میکشیدم از درد چون پمپ درد نداشت و خیلی اذیت بود
مامان آریا مامان آریا ۳ ماهگی
✨پارت دوم زایمان طبیعی
فاصله بین دردام کمتر می‌شد.تو راه بیمارستان هر چهار پنج دقیقه یکبار بود.وقتی رسیدم بیمارستان گوشیم گرفتن منو فرستادن تو یه اتاق .همراهم راه ندادن بعدش یکی معاینه کرد گفت ۳ سانتم.دستشو که در آورد تمام کیسه آبم خالی شد کل تخت و زمین کثیف شد. خیلی ترسیدم بعدش بردن بستری کردن سرم زدن. تو ده دقیقه دردام خیلی شدید شد دو سه برابر قبل. فاصله بین دردام شد سه دقیقه. معاینه کردن گفتن ۴ سانت . خیلی درد داشتم همش میگفتم شوهرم بزارین بیاد ولی اجازه نمیدادن .حالت تهوع داشتم همش بالا میاوردم خیلی احساس دستشویی داشتم میرفتم دستشویی چیزی نبود . مامای همراه هی می‌گفت ورزش کن ولی حتی توانایی وایستادن هم نداشتم نتونستم اصلا ورزش کنم نمی‌دونم چجوری ملت وسط زایمان ورزش میکنن فقط تونستم رو صندلی بشینم اونم ماساژم بده با روغن بادوم و گرنه هیچ کدوم از کاراش رو نتونستم انجام بدم .ولی ماساژ خیلی کمکم کرد. دردش که دیگه خیلی غیر قابل تحمل شده بود وقتی که معاینه کردن گفتن ده سانت هستی . یعنی خودم نفهمیدم اونا هم انتظار نداشتن من برسم ده سانت تو این تایم. بعد معاینه کردن دیگه گفتن زور بزن.باید خیلی پر قدرت زور بزنی .چندین بار زور زدم بچه اومد توی واژن کامل حس میکردم سرشو .خیلی حس عجیب و ترسناکی بود از رو تخت بلندم کردن بردن تو یه اتاق دیگه اونجا هم چند بار زور زدم و بعدش برش زدن که درد داشت و حسش کردم و بعد بچه به دنیا اومد. بعدشم بخیه زدن با اینکه بی حسی زدن ولی یکم درد داشتم . موقع در اومدن جفت هم خیلی درد داشتم . بعدش کم کم بدنم آروم شد یکم درد بود ولی هی کمتر می‌شد.ولی بازم اذیت کننده بود . سعی کردم واقعیت رو بدون اغراق بگم.
مامان پناه مامان پناه ۱۱ ماهگی
خودمو بشورم و اینا بعد گفت برو رو تخت معاینم کرد گفت آره بچه اومده پایین فقط سجده برو تا قشنگ بیاد سر جاش و بعد منم سجده رفتم و بعد معاینم کرد گفت خوبه به ماما های بخش گفت بیاین معاینه کنین اومدن و بعد معاینه گفتن وسایل زایمان رو آماده کنین بچه داره میاد اون لحظه انقد احساس آرامش کردم که حد نداشت گفتم خداروشکر بچم داره به دنیا میاد و دیگه دردام تموم میشه آخه درد آمپول فشار خیلی بده هم پشت سر همه و هم شدید هست بعد دیگه اومدن برا زایمان و میگفتن زور بزن من از مد جافوع کردن می‌ترسیدم و خجالت می‌کشیدم برا همون درست زور نمیدادم و بچه زیادی تو کانال موند و سرش داشت کشیده می‌شد و اذیت میشد که گفتن باید برش بزنیم اولش ترسیدم ولی با وجود اون همه درد گفتم بزنین بابا زودتر به دنیا بیاد من دیگه نمیتونم دردم تحمل کنم بعد دیگه بی حسی زدن و برش رو که اصلا احساس نکردم هیچی نفهمیدم واقعا وبچمو دادن بغلم و یه حس خیلی آرامشی گرفتم بعد دیگه بچه رو بردن برا وزن و اینا و جفت رو هم در آوردن و شروع کردن به بخیه زدن اولش فقط یکم احساس سوزش داشتم و زیاد درد و اینا حس نکردم تو بخیه های داخلی ولی بخیه های آخری که سطحی بود درد و سوزش داشتم که قابل تحمل بود ولی میگفتم بی حسی بزنین که گفتن نمیشه الان بزنیم و بچمو آوردن کنارم تا آروم بشم و حواسم پرت بشه بعد دیگه درگیر بچم بودم نفهمیدم کی تموم شد و بعدش دیگه دوساعت نگم داشتن و بعدش راهی بخش شدم