۲ پاسخ

یه جوری نوشتی آدم متوجه حرفت نمیشه

من هیچی نفهمیدم انقد همه چ خوب بود.سزارین بودم و تو اتاق عمل همه چ خوب بود ولی بعدش درد داشتم ک با پمپ درد و مسکن آروم میشدم

سوال های مرتبط

مامان کوچوله 👼🏻🩵 مامان کوچوله 👼🏻🩵 ۱ ماهگی
یکی از خاطرات بدی که از زایمانم برام مونده اینه که وقتی برای زایمان بستری شدم، دوتا خانم دیگه هم تو اتاق من بستری بودن؛ یکی سزارینی بود، یکی هم هنوز دردهاش شروع نشده بود و تازه آمپول فشار زده بود؛ ولی من بیشتر دردها رو کشیده بودم و رحمم ۷ سانت باز شده بود.
تا وارد اتاق شدم اون خانوما با یه حالت خیلی بد و جیغ مانندی گفتن دختر تو چند سالته؟؟؟؟! گفتم ۲۰؛
یهو دوتاشون با هم گفتن واااای الهی بمیرم چقدر کوچولویی چجوری میخوای درد زایمان تحمل کنی؟ چرا بچه دار شدی؟ این درد رو ۳۰، ۴۰ ساله ها تحمل نمی‌کنن و...
چشمتون روز بد نبینه منی که تا اون لحظه عین آدم داشتم دردم رو می‌کشیدم و تنفس و ورزش‌هام رو انجام می‌دادم، با حرفهای اونها جوری به وحشت و استرس افتادم که پاهام به رعشه افتاده بود و فوری بهم سرم زدن و کلی شیرینی‌جات به خوردم دادن که پس نیفتم.
بدتر از اون خودشون هم که آروم بودن و من فکر می‌کردم چون زودتر از من بستری شدن حتما دردشون بیشتره ولی اینقدر خوب تحمل می‌کنن اونوقت من از الان اینقدر درد دارم!...
در حالی که اون آمپول فشاریه چند ساعت بعد وقتی هنوز به دو سانت نرسیده بود اندازه ۱۰ سانت من جیغ میزد 🤦🏻‍♀️
خلاصه خواستم بگم تو اون شرایط حال خود آدم به اندازه کافی بد هست
خواهشاً به جای دلسوزی بیجا و آسیب زننده، یا دلگرمی بدید، یا حداقل سکوت کنید 🫂❤️
مامان لناُدوقلوها🫧🎀 مامان لناُدوقلوها🫧🎀 هفته بیست‌وچهارم بارداری
دخترا من یه پسر عمو دارم
خیلی سال پیش قبل حتی ازدواجم و اینا حدود ۱۵ یا ۱۶ سالم بود که این با دوستم تو رابطه بود بعد کلی وقت بعد کات اونا من فهمیدم دوستم داشته مثلا میدونین بچه بودم خب دوزاریم نمی‌افتاد که این رفتاراش یعنی چی
مثلا من از بچگی خیلی زودرنج بودم این همیشه مراقب بود حرفی نزنه من ناراحت شم یبار ناراحت بودم گفت چی گفتم گفتم الان بگم درستش می‌کنی گفت آره و اینا
بعدا یه ذره چشم و گوشم که باز شد فهمیدم خودشم یبار اومد جلو ولی خب من چون قبلا با دوستم بود خیانت می‌دونستم اینکارو ته دلم دوسش داشتم بکم
الانم من خیلی ساله ندیدمش حدودا از وقتی سما دنیا اومد تا الان
یعنی حدود ۱۰ سال پیش اون هنوز ازدواج نکرده
حالا فردا قراره زن عمو اینام بیان خونم به لنا سر بزنن من استرس دارم
میدونم بده میدونم نباید اصلا حتی بهش فکر کنم و ببینین بخدا من اصلا الان حسی ندارم نسبت بهش و حتی تو این ۱۰ سال حتی یبارم فکرم نرفته سمتش به جرعت میتونم بگم
ولی الان یهو دارم فکر میکنم چجوری ببینمش چجوری رو به رو شم باهاش عذابم میده خجالت میکشم حس میکنم هنوز همون نگاه رو داره بهم
بیاین بگین چیکار کنم 😭😭




بارداری زایمان سزارین واکسن دوماهگی تخمدان نازایی