امروز برای دکتر داشتم از پله ها می اومدم پایین ۲۰روز بود حدودا طبقه پایین خونمو ندیده بودم عکس گرفتم دلتنگ خونم شدم ببینم🥲حین ندید بدید ها چرخیدم تو خونه شوهرم میگه چیکار میکنی میگم دلم بزای خونه تنگ شده بود رفتم کابینتا رو باز کردم دیدم انگار مثلا یچیز متفاوت قراره ببینم😂ولی واقعا دلتنگ تک‌تم جرئیات خونم شده بودم الان با خودم فکر میکنم همینکه هر روز چشامو باز میکردم میرفتم پایین خودش یه نعمت بوده ولی چون روتین روزانه بود ادم چشاش نمیبینه الان از روتین همیشه هم محرومم یا یه زمانی شستن و غذا درست کردن معظل بود الان دلم لک شده برای ظرف شستن خونه مرتب کردن بعداشم تو کافی بارم یه آیس جذاب درست کنم بشینم رو مبل و از تمیزی لذت ببرم😩
ان شاءالله تا ۵۰-۵۵روز دیگه پسرمو بغلم میکنم و همه این دغدغه ها تموم میشه
الهی به امید خودت🤲انتظار داشتم اینبار رفتم سونو وضعیت بهتر شده باشه ولی متاسفانه نشده بود ولی همین که ثابت بود هم خودش نعمتیه برام
کمک کن بدون افسردگی و زایمان زودرس و...پسر گلمو بغلش کنم🩵🤲
امروز سونو گفت ماشالله عین مامانش لپ داره قربون اون لپاش برم من😍برای اومدن تو تموم سختی ها رو تحمل میکنم🩵❤️

تصویر
۷ پاسخ

چه ترکیب قشنگییی فرش قرمز با این رنگ مبل🥲
نیگران نباش من یه جا خوندم همه یا اکثرا تا چند روز بعد زایمان دچار اندوه بعد زایمان میشن که یه غمی رو دلشونه
ولی افسردگی مال کسیه که از قبلم سابقه افسردگی داشته..

میفهممت عزیزم . دقیقا قدر فعالیت کردن رو الان میفهمم . با خودم میگم چرا انقدر برام سخت بود یسری کارارو انجام بدم تو خونه مگه چی میشد به کجا فشار میومد . ادم قدر نعمت هارو کاش بدونه . کاش همیشه واسه کوچیکترین چیزا شکر گزار باشیم . گلم شما با معاینه متوجه شدی دهانه رحم باز شده یا با سونو واژینال ؟

انشالا صحیح و سالم پسرکوچولوتوبغل بگیری.خدابزرگه

حالا کی خونه رو جمع می‌کنه
من چرا اینقد‌خونم بهم ریختس
انشالله که سالم بچتو بگیری بغل
منم دلم لک زده برای رو شکم خوابیدن و حسابی سابیدن و سابیدن خونه

منم دلم برای کل خونم تنگ شده چون همش تو اتاق دراز کشیدم برای آشپزی کردن ظرف شستن تو آشپزخونه خودم تنگ شده

انشالله این روزهای سخت میگذره عزیزم پناه بر خدا ب مقصدت نگاه کن مشکلات ریز و درشت اطرافتو نبین اصلا فقد اون نوری ک داری میری طرفش چیزی نمونده مامان قوی تو میتونی❤

انشاءالله صحیح و سالم بدنیا بیاری

سوال های مرتبط

مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 مامان آرنیکاوآراد🦄🦖 ۳ ماهگی
دخترم بدنیا اومد تا مدتی هیچ حسی بهش نداشتم انگار یه موجود از یه سرزمین دیگه گذاشتن تو بغلم و میگن بزرگش کن.. حالم از نظر روحی داغون بود.. من که تو خونه بند نمیشدم الان انگار اسیر شده بودم و یه وزنه سنگین بستن به پام و برا هر کار کوچیکی باید هزار بار بالا پایین میکردم تا بشه انجامش داد دخترم بزرگتر میشد ولی این من بودم که داشتم بزرگ میشدم.. خودمو گم کرده بودم تا مدتها دنبال خودم میگشتم ولی اشتباهم این بود که دنبال همون دختر بی دغدغه ی قبل میگشتم ولی الان یه مادر بودم کم کم شیرینی بچه رفت زیر زبونم کم کم یاد گرفتم از مادر بودنم لذت ببرم شرایطم رو قبول کردم و همراه دخترو بزرگ شدم.. یه تیکه از وجودم رو پیدا کردم و عاشق دخترم شدم.. میتونم جونمو رااحت براش بدم... حالا دنیای شیرین دخترم پر از صورتی ها و چین چینی ها و تور توری و پرنسسی و قرتی طوری ها رو بلدم دخترم فوق العاده زیبا و با احساسه موهای لختش وقتی برس میکشم دیوونم میکنه و محبت هاش قند تو دلم اب میکنه... ولی هر چی به زایمانم نزدیک میشم ترس برم میداره که اینبار دوباره یه دنیای جدید رو ببینم.. زندگیم که خیلی راحت شده بود و روتین های روزانم دوباره قراره به فنا بره.. ولی اینبار قوی ترم...
مامان آسمان🌫 مامان آسمان🌫 روزهای ابتدایی تولد
بارداری نازایی
پارت ۹
خوب بله در نهایت منو یادشون رفت😥
به طرز جالبی با وجود اون همه اصرار و سوالای من ، اخرش من دیدم ساعت شد هشت و نیم منو نبردن اتاق عمل رفتم به پرستار اتاق عمل گفتم بابا من رو چرا نبردین داخل؟
گفتن مگ تو ساعت چندی ؟ ای وای تو هشت و نیم بودی؟
خلاصه من ساعت ۹ بیهدش شدم 🫠
وقتی تو ریکاوری به هوش اومدم فقط گریه میکردم نمیدونم چی شده بود ولی من خیلی درد داشتم و زمان بیهوشیم بیشتر از حالت عادی شده بود
دکتر گفته بود حتما باید سونو بشم و چک بشم قبل از ترخیص و من میترسیدم و گریه میکردم
البته تحت تاثیر دارو بودم چون الان ک فک میکنم من خیلی الکی بود گریه ام 😅
خلاصه زار زار گریه میکردم الکی🤣
پرستارا هم فک میکردن من درد دارم 😅
بعد که اروم شدم و تاثیر دارو ها رفت دیدم دردم قابل تحمله ولی خوب همه رو مرخص کردن جز من
گفتن باید سونو بشی چک بشی و که خانم دکتر خودش اومد سونو داخلی کرد ساعت ۱۲ ظهر فک کنم که به من گفتن خونریزی داشتی سر عمل
فقط من فهمیدم جزو روتین نیس
ولی خوب چون مرخصم کردن حس میکنم مهم نبوده
داروهامو گرفتم رفتم خونه 🙃