بارداری نازایی
پارت ۹
خوب بله در نهایت منو یادشون رفت😥
به طرز جالبی با وجود اون همه اصرار و سوالای من ، اخرش من دیدم ساعت شد هشت و نیم منو نبردن اتاق عمل رفتم به پرستار اتاق عمل گفتم بابا من رو چرا نبردین داخل؟
گفتن مگ تو ساعت چندی ؟ ای وای تو هشت و نیم بودی؟
خلاصه من ساعت ۹ بیهدش شدم 🫠
وقتی تو ریکاوری به هوش اومدم فقط گریه میکردم نمیدونم چی شده بود ولی من خیلی درد داشتم و زمان بیهوشیم بیشتر از حالت عادی شده بود
دکتر گفته بود حتما باید سونو بشم و چک بشم قبل از ترخیص و من میترسیدم و گریه میکردم
البته تحت تاثیر دارو بودم چون الان ک فک میکنم من خیلی الکی بود گریه ام 😅
خلاصه زار زار گریه میکردم الکی🤣
پرستارا هم فک میکردن من درد دارم 😅
بعد که اروم شدم و تاثیر دارو ها رفت دیدم دردم قابل تحمله ولی خوب همه رو مرخص کردن جز من
گفتن باید سونو بشی چک بشی و که خانم دکتر خودش اومد سونو داخلی کرد ساعت ۱۲ ظهر فک کنم که به من گفتن خونریزی داشتی سر عمل
فقط من فهمیدم جزو روتین نیس
ولی خوب چون مرخصم کردن حس میکنم مهم نبوده
داروهامو گرفتم رفتم خونه 🙃

۳ پاسخ

وایییی چقدر بدددددد🥺

چقد صبرت زیاد بود ۸ سال اقدامم کردی

خداروشکر نتیجه گرفتی

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم تجربه ی بیمارستان فرهمندفر

بعد از اینکه بی حسی زدن و گفتم انگشتای پام تکون میخوره گفتن پاهاتو میتونی بیاری بالا ؟ ولی دیدم نمیشه گفتم نه نمیتونم
اونا هم خیالشون راحت شدو منو بریدن😂 گفتم بهم پمپ درد بزنید گفتن باید توی ریکاوری بگی...خلاصه با یه حالت نیمه هوشیار سزارین شدم و اومدم تو ریکاوری و از درد زیاد هوشیار شدم به قدری دردش برام زیاد بود که شروع کردم به گریه کردن صدا زدم گفتم بیاین به من پمپ درد وصل کنید که گفتن یه دونه بوده زدیمش به یه خانمی و دیگه نداریم...این تجربه هم بهتون بگم که اگر پمپ درد میخواید قبل از عمل بخرید با پروندتون بدید به بیمارستان وگرنه براتون نمیزنن....خلاصه من شروع کردم برای گریه کردن و پاهام کامل تکون میخورد اما دریغ از اینکه کسی محل من بذاره😂با اجازتون من سه الی چهار ساعت توی ریکاوری بودم و تمام بی حسی من پریده یود و انقدر گریه کردم و درد داشتم تا یه پرستار دلش سوخت اومد بهم یه امپول بزنه که پروندمو نگاه کردو دید باقاله ای هستم و بهم نزد😂
و تمام این مدت خانوادمم نگران بودن که چرا منو نمیبرن با اینکه بچه رو همون موقع برده بودن

بقیه اش پارت بعدی
مامان دلانا،اِلارا مامان دلانا،اِلارا ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان اول
قسمت دوم‌(زایمان طبیعی )
اومدن لباس دادنو بردنم تو اتاق زایمان ک ۴ تا تخت بود تخت بغلیم دختره زیرش کلا خونی بود یه لحظه ترسیدم ولی گفتم عادیه دیگ داره میزاد
اب اناناسمو باز کردمو یه لیوان خوردم
دراز کشیدم اومدن تو سرم امپول فشارو زدن
ساعت ۱۱ صبح بود
من هی تختای دیگه رو نگاه میکردم ک زجه میزدن و منتظر زجه های خودم بود ولی انگار ن‌انگار اومدن معاینه کردن دیدن خبری نیس باز امپول زدن ولی من شبیه یه ادم معمولی نشسته بودم ابمیوه هامو میخوردم😅
دکتر اومد اسمشو نمیدونستم  ماما بهش گفت  این قفله هیچی روش اثر نداره گفت بیاریدش براش سونده نمیدونم چی چی وصل کنم (یه چی مثل توپ کوچولو بود میزارن تو واژن تهشم یه کیسه وصله اون‌توپه هی بزرگ‌میشه که دهانه رحمو باز کنه بعد خودش پرت میشه بیرون)
خلاصه اومدن منو بردن اتاق خانم دکتر سوندو وصل کردو من باز برگشتم تو اتاق یکم گذشت یهو کل پاهای من داغ شد یه چی ازم دراومد 😆 من یه لحظه ....م به خودم گفتم این چی بود یهو دیدم کلا خونیم اون سونده در اومده
ساعت شد ۴ من دستمو گذاشته بودم زیر سرم بقیه رو نگا میکردم ک دکتر اومد گفت این چرا اومده سینما 🤣🤣🤣نیم ساعت گذشت من دردام شروع شد 😖 منم شروع کردم به زجه زدن اومدن معاینه کردن گفتن یک سانتو نیم 😐 هعی گفتم من دو روزی اینجام
ساعت ۵  اومدن کیسه ابمو پاره کردن من همونجوری ک از درد داشتم میمردم و گریه میکردم ماما گف بچه مدفوع کرده😐😐 منو میگی دردم  یه طرف اینم‌ یه طرف گریههههههه میکردماااااا گفتن حاضرش کنید بره اتاق عمل سزارین شه زود  اون سرمم قطع نکردن عوضیا که تو اون فاصله من دردام قطع شه همونجوری امپول فشار داش میرف
مامان ویهان مامان ویهان روزهای ابتدایی تولد
میخوام ترجمه زایمان اولم از بیمارستان فرهمندفر رو براتون بگم شاید
الان که نزدیک به زایمان دوممه استرس اون شرایط رو گرفتم انقدر که زایمان اولم بهم سخت گذشت
من دخترمو خرداد ۱۴۰۳ به دنیا اوردم
دکترم خانم قاسم خانی بود که خیلی دکتر خوبی بود ولی چون میخواستم سزارین اختیاری انجام بدم فقط میتونست توی بیمارستان فرهمندفر سزارینم کنه
البته گفتم شاید چون بیمارستان خصوصیه خوب باشه
دکترم اونموقع ۲۰تومن و بیمارستان با هزینه ی اتاق خصوصی ۲۵ تومن ازم گرفتن
من خیلی اصرار داشتم که بهم پمپ درد وصل کنن ولی بهم گفتن تو اتاق عمل باید بگم
رسیدیم روز عمل که ساعت ۸ صبح عمل داشتم ولی ساعت ۵ عصر عملم کردن با اینکه حتی دکترمم اومده بود و کلی معطل شده بو‌د چون سزارین اولم بود استرس نداشتم با ولیچر بردنم اتاق بالا برای عمل و وقتی رسیدم تو اتاق عمل تازه استرسم شروع شد
نشوندنم رو تخت و دکتر بی حسی شروع کرد برای بی حسی زدن وقتی بی حسی رو زد گف بی حس شدی ولی من انگشتای پام تکون میخورد و گفتم نهههه من هنوز بی حس نشدم صبر کنید
بقیشو تو یه پارت دیگه میگم دیگه اینجا جا نداره😂😅
مامان نهال مامان نهال ۱۵ ماهگی
پارت ۳ زایمان زودرس اولی#

دیگه یکی اومه بود تو واژنم دکتر گفت همین الان ببرینش اتاق عمل . من نمیدونم با اینکه بچه بیرون اومده بود باز چرا عملم کردن . خوب بلاخره بچه هام به دنیا اومدم پسرم با وزن ۶۲۰ یه ساعت زنده بود 😞
دخترم با وزن ۶۰۰ سه روز تو دستگاه بود . دقیق روزیکه من مرخص شدم دخترمم صبحش فوت کرد . من پسرمو ندیدم ولی دخترمو رفتم تو دستگاه دیدم . 😭😭 فک میکردم حداقل دخترم زنده بمونه . بدترین روزای عمرم بود تو بیمارستان . همه هم تختیام بچه داشتن من دستم خالی بود با شکم پاره . بازم دلم خوش بود دخترم طبقه پایین تو دستگاه هست .بعداز سه روز که میخواستم مرخصم کنن . لباسامو عوض کردم به مامانم گفتن تا کارای ترخیصمو بکنین من برم هم دخترمو ببینم هم قران رو بذارم بالا سرش . دیدم مامانم گفتن حالا ولش کن باز میای میذاری دیگه . گفتم یعنی چی ولش کن میخوام برم دخترمو ببینم . دیدم مامانم گفتن صبح پرستار گفته دخترتم فوت کرده😭😭 واااای اصلا نمیتونم بگم اون لحظه چه حالی داشتم ولی بخاطر مامانم خودمو سرپا نگر داشتم چون خیلی مامانم تو بارداری و زایمانم زجر کشیده بودن . خوب بلاخره دست خالی با شکم پاره اومدم خونه 😭 بعدشم افسردگی پدرمو در اورد خدا به هیچکس این دردو نشون نده .بلاخره بعداز ۷ ماه دکترم اجازه داد باردار بشم .و الان خداروشکر هفته ۳۵ هستم دعا کنید دو سه هفته دیگه هم بخیر بگذره دخترمو بغل بگیرم . چون سختی خیلی کشیدم😞
مامان رادمهر🧸 مامان رادمهر🧸 ۱۰ ماهگی
خلاصه بنده خدارو بردن اتاق عمل انشالله که حال خودش و بچش خوب باشه ولی من فقط نفرین کردم اون پرستارای مرد امبولانس رو
تا این صحنه رو دیدم به شوهرم زنگ زدم منو نجات بده اگه گفتن بستری رضایت نده گفت خیالت راحت اینجا بستری نمیشی فقط استرس نداشته باش تا سرم تموم بشه
تا اینکه تموم شد
و بلافاصله رفتم دکتر قلب اکو دادم گفت خداروشکر خوبه
بخاطر هورمونهات امپولی که میزنی هورمونی دارو بهت میدم اگه با وجود دارو مجدد این حال رو داشتی باید بستری بشی
من موندم و حال خراب
من موندم و بلاتکلیفی
من موندم و .....
رو پله های مطب نشستم و زار زار گریه کردم گفتم خدایا امروز خیلی صدات زدم از همه روزا بیشتر ...میخوای به من نگاه نکنی باشه اشکال نداره ولی به بچم رحم کن میخوای امتحانم کنی با بچم امتحانم نکن من تو این مرحله ضعیف ترین ادم روی زمینتم
من از اول بارداری یه حال خوبی نداشتم ولی هربار گفتم خوبم درصورتی که از داخل خورد خورد بودم ولی بچم و نگه دار برام
برام خیلی دعا کنید بخاطر انقباض مجبورم امپول بزنم
وقتی میزنم بهم نمیسازه
نمیدونم دکترم نظرش چیه دیگه
فقط برام دعا کنید 🙏🙏🙏