پارت دوم تجربه ی بیمارستان فرهمندفر

بعد از اینکه بی حسی زدن و گفتم انگشتای پام تکون میخوره گفتن پاهاتو میتونی بیاری بالا ؟ ولی دیدم نمیشه گفتم نه نمیتونم
اونا هم خیالشون راحت شدو منو بریدن😂 گفتم بهم پمپ درد بزنید گفتن باید توی ریکاوری بگی...خلاصه با یه حالت نیمه هوشیار سزارین شدم و اومدم تو ریکاوری و از درد زیاد هوشیار شدم به قدری دردش برام زیاد بود که شروع کردم به گریه کردن صدا زدم گفتم بیاین به من پمپ درد وصل کنید که گفتن یه دونه بوده زدیمش به یه خانمی و دیگه نداریم...این تجربه هم بهتون بگم که اگر پمپ درد میخواید قبل از عمل بخرید با پروندتون بدید به بیمارستان وگرنه براتون نمیزنن....خلاصه من شروع کردم برای گریه کردن و پاهام کامل تکون میخورد اما دریغ از اینکه کسی محل من بذاره😂با اجازتون من سه الی چهار ساعت توی ریکاوری بودم و تمام بی حسی من پریده یود و انقدر گریه کردم و درد داشتم تا یه پرستار دلش سوخت اومد بهم یه امپول بزنه که پروندمو نگاه کردو دید باقاله ای هستم و بهم نزد😂
و تمام این مدت خانوادمم نگران بودن که چرا منو نمیبرن با اینکه بچه رو همون موقع برده بودن

بقیه اش پارت بعدی

۲ پاسخ

من اردیبهشت بودم عالی بود.پمپ درد پرستار جدا داشت اصن.جدا میومدن درجشو چک میکردن.میپرسیدن اوکی هسی درد نداری.
ی بار رفتم فرعمند فر نوار قلب بدم از ریختش وحشت کردم همه اتاقا کوچیک گرفته
خلاصه خداروشکر رفتم اردیبهشت

😭😭😭 استرسمونو بیشتر کردی

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه هفته سی‌وچهارم بارداری
میخوام ترجمه زایمان اولم از بیمارستان فرهمندفر رو براتون بگم شاید
الان که نزدیک به زایمان دوممه استرس اون شرایط رو گرفتم انقدر که زایمان اولم بهم سخت گذشت
من دخترمو خرداد ۱۴۰۳ به دنیا اوردم
دکترم خانم قاسم خانی بود که خیلی دکتر خوبی بود ولی چون میخواستم سزارین اختیاری انجام بدم فقط میتونست توی بیمارستان فرهمندفر سزارینم کنه
البته گفتم شاید چون بیمارستان خصوصیه خوب باشه
دکترم اونموقع ۲۰تومن و بیمارستان با هزینه ی اتاق خصوصی ۲۵ تومن ازم گرفتن
من خیلی اصرار داشتم که بهم پمپ درد وصل کنن ولی بهم گفتن تو اتاق عمل باید بگم
رسیدیم روز عمل که ساعت ۸ صبح عمل داشتم ولی ساعت ۵ عصر عملم کردن با اینکه حتی دکترمم اومده بود و کلی معطل شده بو‌د چون سزارین اولم بود استرس نداشتم با ولیچر بردنم اتاق بالا برای عمل و وقتی رسیدم تو اتاق عمل تازه استرسم شروع شد
نشوندنم رو تخت و دکتر بی حسی شروع کرد برای بی حسی زدن وقتی بی حسی رو زد گف بی حس شدی ولی من انگشتای پام تکون میخورد و گفتم نهههه من هنوز بی حس نشدم صبر کنید
بقیشو تو یه پارت دیگه میگم دیگه اینجا جا نداره😂😅
مامان جوجه مامان جوجه هفته سی‌وچهارم بارداری
پارت سوم تجربه بیمارستان فرهمند فر

بعد از حدودا چهارساعت توی ریکاوری بودن بالاخره تصمیم گرفتن منو ببرن تو بخش با اینکه من اتاق خصوصی گرفته بودم و نیازی نداشتن تخت خالی بشه یا هر چیزی به بهونه ی شلوغی منو کلی اونجا نگه داشتن
وقتی میخواستن منو ببرن تو بخش یه خانم پرستار اومد مدارک پزشکیمو که روی یه تخته هست پرت کرد روی شکمم که یه دور هم‌ اونجا مردم بعدم یه پرستار دیگه گفت باید شکمتو فشار بدم چقدرم برای اون درد کشیدم

خلاصه بردنم پایین تو بخش...بخش سزارین هم تاریک و خفههه...چون دستشویی هم فرنگی بود من کاور فرنگی برده بودم و بهتون پیشنهاد میکنم برای روز عمل بخرید حتما

بعدم اومدن گفتن باید پاشی راه بری و من تمام تلاشمو کردم که فقط پا شم راه برم تا از اون بیمارستان نجات پیدا کنم...

خلاصه من اگر برگردم عقب دیگه اونجا زایمان نمیکنم
چون تجربه ی خیلی بدی برام ساختن

این بود تجربه ی من از زایمان اول

الان هم دکترم صحرائیان هست و بیمارستان های کوثر و شفا و ایران و علوی عمل میکنه
و این سری تصمیمم برای رفتن به کوثرع امیدوارم بد نباشه
مامان آسمان🌫 مامان آسمان🌫 ۱ ماهگی
بارداری نازایی
پارت ۹
خوب بله در نهایت منو یادشون رفت😥
به طرز جالبی با وجود اون همه اصرار و سوالای من ، اخرش من دیدم ساعت شد هشت و نیم منو نبردن اتاق عمل رفتم به پرستار اتاق عمل گفتم بابا من رو چرا نبردین داخل؟
گفتن مگ تو ساعت چندی ؟ ای وای تو هشت و نیم بودی؟
خلاصه من ساعت ۹ بیهدش شدم 🫠
وقتی تو ریکاوری به هوش اومدم فقط گریه میکردم نمیدونم چی شده بود ولی من خیلی درد داشتم و زمان بیهوشیم بیشتر از حالت عادی شده بود
دکتر گفته بود حتما باید سونو بشم و چک بشم قبل از ترخیص و من میترسیدم و گریه میکردم
البته تحت تاثیر دارو بودم چون الان ک فک میکنم من خیلی الکی بود گریه ام 😅
خلاصه زار زار گریه میکردم الکی🤣
پرستارا هم فک میکردن من درد دارم 😅
بعد که اروم شدم و تاثیر دارو ها رفت دیدم دردم قابل تحمله ولی خوب همه رو مرخص کردن جز من
گفتن باید سونو بشی چک بشی و که خانم دکتر خودش اومد سونو داخلی کرد ساعت ۱۲ ظهر فک کنم که به من گفتن خونریزی داشتی سر عمل
فقط من فهمیدم جزو روتین نیس
ولی خوب چون مرخصم کردن حس میکنم مهم نبوده
داروهامو گرفتم رفتم خونه 🙃
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
تجربه سزارین اولم پارت ۲:
من بیهوشی رو انتخاب کرده بودم چون از بیحسی و امپولش میترسیدم.خوابیدم‌رو تخت اتاق عمل که بخاطر سردی اتاق لرز به جونم افتاد و یه پرستار اومد برام سوند رو وصل کرد و اصلا نفهمیدم.اونقدر اطلاعاتم پایین بود که اصلا نمیدونستم داره چکار میکنه و دردی هم نداشت،خلاصه به راحتی بیهوش شدم و تو ریکاوری بیدار شدم.

،من عاشق اون حسی م که تو ریکاوری داریم،اصلا عمل و بیمارستان رو بخاطر همین حس ریکاوری دوست دارم،انگار رو ابرایی، خداروشکر درد زیادی هم نداشتم و هر از گاهی که کسی از کنارم رد میشد احوال دخترمو میپرسیدم که میگفتن عجله نکن میبینیش،وقتی داشتن از ریکاوری میاوردنم بیرون دکترم رو دیدم،گفت واااااااای یه دختری زاییدی خوشکللللل که همون موقع تخت نوزاد رو اوردن کنارم و من اصلا نمیتونستم چهره ش رو ببینم،دل تو دلم نبود ببینم چه شکلیه و تا اخرشب هم نتونستم ببینمش و مامانم هی ازش عکس میگرفت و بهم نشونش میداد.احساس میکردم تو اون زندگی که هیچ نقطه امید و عشقی برای من نداره دخترم قراره همه زندگیم و همه توجه و همه منبع و مقصد عشق من بشه🥺
❤️
مامان ایلیا و ارمیا مامان ایلیا و ارمیا ۱ سالگی
تجربه من از زایمان اولم(زایمان طبیعی با اپیدورال)
سی و نه هفته و چند روز بود که گل مغربی قرصش رو یه دونه خوردم و یه دونه هم با سوزن سوراخ کردم واژینال شیاف کردم.
ساعت هشت شب بود که مخاط خونی ازم دفع شد(پلاگین دهانه رحم) اولش ترسیدم ولی بعد از ماما تلفنی پرسیدم گفت نزدیک به زایمانی نترس و سعی کن ورزش کنی و دوش بگیری و اینا
خلاصه من اومدم اول دراز کشیدم ، بعد شاممو خوردم یکمی فعالیت کردم خوابیدم ساعتای سه صبح بود که دیگه دردام منظم شد، رفتم دوش گرفتم شیو کردم زیر دوش کمرم ماساژ دادم اسکوات زدم و اینا
نماز صبحمو که خوندم به مامانم و همسرم گفتم من نزدیکم دیگه آماده باشید.
خلاصه صبحانه خوردم دردام شده بود یه ربع یه بار تا نه صبح
صبر کردم ده دقیقه یه بار که شد رفتم بیمار
تان چون زایمان اولم بود یکمی استرس داشتم با مامای
همراهم هماهنگ کردم که بیماتان به منو نگه دارن ، معاینه کردن گفتن سه فینگرم نگهم داشتن پیگه همونجا واسه خودم میچرخیدم ورزش میکردم ، مامای همراهم بهم ورزش میداد موقع شروع دردا ماساژ میداد تا اینکه دردام شدید شد در خواست اپیدورال دادم ، از شدت درد حالت تهوع میگرفتم که اپیدورال رو برام زدم ساعت یک بود یه ربع طول کشید تا اثر کنه کامل بعد از اون دیگه درد نداشتم اما انقباضات رو متوجه میشدم . بهم گفتن نهار بخور اما من خیلی خسته بودم دلم میخواست بخوابم ، مامانم به زور بهم سوپ جوجه داد خوردم و خوابیدم دو ساعتی بعد بیدارم کردن گفتن پاشو ورزش کن کلی انرژی پیدا کرده بودم پا شدم ورزش کردم معاینه کردن گفتت داری فول میشی دیگه از اینجا به بعد همش احساس دفع داشتم و زور و دردای قابل تحمل
مامان سوگند و دوقلوها مامان سوگند و دوقلوها روزهای ابتدایی تولد