۱۵ پاسخ

چرا با اینکارا خواستی بهت ترحم کنه بگو ب درک که نمیخواهیش پدر مادرتم تو رو نمیخواستن اگر میخواستنت با عشق بزرگت میکردن محبت رو بهت یاد میدادن تا الان دهنتو هی باز نکنی پاره تنتو کسیکه از وجود خودت رو بگی نمیخواهی اصلا کاری نکن بهت ترحم کنه هر وقت اینو گفت بشور بذار کنار بابا بخدا ب حرفاشون توجه کنی فکر میکنن کی هستن اعتماد بنفس داشته باش عاشق خودت باش بذار دخترتم بخودت بره هرگز محبت رو از کسی گدایی نکنید خود ب خودت و دخترت عشق بده همچین ادم میشه که

عزیزم تو دوران حاملگی هم لامصب ادم حساس تر میشه بدتر ناراحت میشه ادم از حرفای شوهر.شماهم اول باید خودتو دوس داشته باشی بعد بتونی این حسو ب دخترت بدی
من سر پسرم یبار شوهرم گفت کاش چشمای پسرمون ب تو نره اخه .چشمای من ریزه بادومی .دیگه شستمش گفتم بچه ۵۰ ب ۵۰ ب من بره یا تو بره ایندفعه گفتی بار اخرت باشه از دفعه بعد بریز تو دلت دیگه نگی .بچه ی منم هست داره در وجود من رشد میکنه دیگه اون بود حرفی بزنه

چی شده عزیزم خوبی🥺
چرا انقدر خودتو اذیت میکنی...

از اینکه بگه منو نمی خواد و رنگ پوستم فلان و اینا دیگه برام عادی شده اگر چه گاهی وقتا خیلی احساس کمبود می کنم ولی رو این بچه نمی تونم بی تفاوت باشم میگم اونم حسایی که من تجربه کردم رو تجربه می کنه و این یعنی انگار من هم خودمو هم اونو بدبخت کردم تنها آرزوم اینکه دخترم خوشبخت باشه من خوشبخت نشدم تو زندگیم ولی اون نباید مثل من باشه من واسه حرف مردم تو این زندگی موندم نگن طلاق گرفت زن بیوه هست اما دخترم باید موندنش تو زندگی ما با دل خوش باش

صبر کن ببین چجور عاشقش میشه کاش یه ۷،۸ ساعتم میرفتی بیمارستان، علاف میشد اونا حالش جا میومد

انشالله بعد بدنیا اومدنش عاشقش میشه مگه میشه ادم بچشو دوست نداشته باشه مخصوصا دختر که ی لبخند بزنه پدر دلش رفته
الان بی احساس بودنش شاید بخاطر اینه ک هنوز ندیده حسش نکرده
شما داری حسش میکنی تو وجودت عزیزم بدنيا بیاد حتما همسرت دوسش داره نگران نباش

همیشه بهم می گفت سیاهی رنگ پوستت رو دوست ندارم هیکلت رو دوست ندارم دوست دارم بری کلاس فلان من کنار اومدم با اینکه از رنگ پوستم متنفرم و همیشه میگم چرا اینقدر سیاهم اما این بچه خیلی بچه خودشم هست دوست ندارم اونم مثل من بشه تو این زندگی زیادی باشه

ببین عزیزم تاپیکاتو دیدم. زیاد بهش رو دادی. حاضرجواب باش. من شوهرم ازخودم سرتره. اما تا دهنشو بازکنه یچیز بگه کلی حرف میگم دیگه سکوت میکنه

حقش بود

عزیزم حتما میخواد بچه‌شو
بذار دنیا بیاد عاشقش میشه

چیشد خبر بده به ماهم ببینیم چیکار کرد ،ایشالله خدا خودش به دلش بندازه

حالا چرا جیش کردی . اب میریختی کثیف کاری نمیکردی

آخی چرا نخواد🥹

ای خدا🥲💔
ازته دلم ازخدامیخوام شوهرت بیشترازخودت عاشق بچه بشه وپشیمون ازکارش

چرا نمخاد چجور دلش میاد

سوال های مرتبط

مامان علی و ریحانه مامان علی و ریحانه ۴ ماهگی
خانوما همسر من با این که همه کار می کنه ولی اصلا درک درستی از شرایط نداره، دیگه این روزا واقعا حالم بده و خسته و سنگینم
امروز سونو رفتم وزن یکی از بچه هام پایین بود اعصابم بهم ریخت
دیدم اونم ناراحته هی داشتم حرف می زدم که حالش خوب شه، گوشی گرفته دستش نشسته که زود باش کاراتو بکن بخوابیم من خوابم میاد، منم اصلا نمی تونم دیگه بخوابم، همش فکر خواب شه، می ترسم این جوری بمونه اون وقت من با دوتا بچه چی کار کنم آخه
تازه با حرص پاشدم چراغ خاموش کرد که خودش تا ۱۱ می خوابه بعد به من میگه چرا خوابت میاد، به خدا بعد از ظهر خوابیده بود، یه جوری دلم گرفت که من در حسرت خواب یه ساعت با آرامشم این چه حرفیه می زنه، دیدم هی صدا می کنه گریه م گرفته بود رفتم باز دراز کشیدم، نتونستم خودمو کنترل کنم آروم داشتم گریه می کردم هی گفت چرا نمی خوابی، یعنی اصلا شعورم ندارن، گیر داد منم عصبی شدم انقدر داد زدمو هر چی تو دلم بود گفتم و گریه کردم نفسم در نمیاد، حیوونی بچه هامم انگار ترسیده باشن هی تکون می خوردن، دید حالم بده اومد یه لیوان آب داد نگرفتم رفت خوابید، چه جوری می تونن این جوری باشن آخه
الان قشنگ خوابیده، فک کنم قهر و قهر کشی ه از فردا که من مقصرم، چی کار باید می کردم، به خدا چند ماهه فقط صبر کردم به خاطر بچه ها، هر کاری کرده با صلوات و ذکر خودمو آروم کردم عصبی نشم، همش دکتر سونو خودم تنها رفتم اومدم صدام درنیومده، خوابش باشگاهش همه چیش سر جاش یوده، به چند روزه چون اصلا نمی تونم با منه و کارهای خونه کمک می کنه فکر کرده مثلا خیلی کار کرده منت می ذاره، خیلی حال بدی دارم، از یه طرفم به خاطر بچه ها عذاب وجدان می گیرم😒