مادرشوهرم‌چند ساله مریضه.کلی دکتر رفته هر جایی که فکرشو کنید میگن سالمی..اینجوریه که تو گرما تابستان میلرزه از سرما، پتو میکشه و عرق سرد می‌ریزه.از وقتی ازدواج کردیم مدامممم حسادت و بدخواهی و موش دواندن😞
چند ساله م هست یه سراغ از پسرش نمیگیره.شوهرمم تک پسره مادرشوهر مم جووووونننن🫤
نوه هاشو و پسرش هم که چند باری خواستن برن ، گفتن نیستیم..چند بارش رو واقعی گفت ولی آخرین بار دروغ گفت به پسرم طفلی متوجه شد بچه م بغض کرد گریه کرد...حالا به مامانم میگم اون علت بیماریش جسمی نیس روحی روانیه...از درون داغونه از حسادت و کینه و خودشیفتگی🫠
اصلا خوشحال نیستم چون مریضی اون برام نون و آب نمیشه.کاش میشد یکم درک و شعور داشت و منو بچه هامم از خونه اش و رفت و آمد محروم نمیشدیم خودشم حال روحیش خوب بود،حداقل وجدانش راحت بود..هی خدا قربونت برم که جواب دلشکسته هاتو میدی..خدا می‌دونه چقدرررر ازش رنجیدم چقدر سعی کرده بازی روانی باهام کنه،حالا الان ۶ ساله خودش درگیر انواع و اقسام دکترا و متخصص مغز و اعصاب و ..... بازم حالش خوب نیس

۴ پاسخ

عزیزم اون روحی روانی کاملا مشکل داره از نظر طب سنتی هم کلا غلبه سودا شدید داره.
خواهر شوهر منم همینه .اصلنم خودشون این چیزارو قبول نمیکنن همش میرن دکتر تا دکتر میگه چیزیت نیست هم دکتر میشه بدردنخور و بیسواد 😐

چقدر دل گنده🥲

من یاد گرفتم دل کسیو نشکنم.هر بارم کسی دلم شکست.واگذار کردم بخدا.که قربونش برم جای حق نشسته .شمام همینکار بکن.دلت خودت آرامش پیدا میکنه ومیبینی ارزش این بیشتره

ادما گاهی خیلی ظالمن

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.
مامان علی مامان علی ۲ سالگی
واقعا دیگه خسته شدم ، نمیکشم دیگه ، کل تابستان پسرم هی مریض بوده ، با این که مهمونی اینا اصلا نمیرم کلا تابستان یک مسافرت نرفتیم ، همش خونه بودم ، یا اگه جایی رفتم پسرم رو نبردم گذاشتم پیش باباش ، فقط خونه ی مامانم و مادرشوهرم میبرم طفلی رو اونم چون اصرار میکنن که دلمون براش تنگ میشع . پسرم تقریبا ۲ ،۳ هفته ی پیش از این ویروس اسهال و استفراغ گرفت یعنی خیلی بد ، و شدید ، توی ۲ روز من ۲ بسته مای بیبی تموم کردم به شکل خیلی بدی پاهاش سوخته بود یعنی روزی ۲۰ بار بالا میاورد ما یک پامون خونه بود یک پامون دکتر تا این ویروس لعنتی تموم شد ، من دختر جاریم گرفت ، اونم خوب شد ، اون طفلی هم ۵ ، ۶ روز بستری شد ، بعد این جاریم اومد خونمون گفت دخترم خوب شده. ، ولی بعدا از حرفاش فهمیدم اسهالش خوب نشده فقط تعداد دفعاتش کم شده ، دیروز هم دختر اون یکی جاریم اومده خونمون میگع مامانم گفته برو با علی بازی کن ، بعد فهمیدم که مریض و تب و بیحالی و یک جوری فرستادمش رفت گفتم بعدا بیا ، حالا از صبح که پسرم بیدار شده باز اسهال میره ، پاهاشم باز سوخته ، با یکی دو بار اسهال با اینکه زود شستمش و یک بار کالاندولا زدم ، ایندفعه که شستم ان ان زدم ، ولی اسهاله ، دیگه نمیدومم چیکار کنم ، واقعا خسته شدم از این همه مریضی ، یعنی ممکنه دوباره از اون ویروس لعنتی گرفته باشه 😱😱 خدا رحم کنه
لطفا نظراتنون رو برام بنویسید ، چیکار کنم زود اسهالش قطع بشه
بچم آب شده از بس مریض شده