تصور من از روز زایمان
وارد 38هفته شدم و دارم کارای خونه رو میکنم که یهو دردم میگیره انقدر شدید که رو زمین میوفتم و جارو برقی از دستم ول میشه بعد کشون کشون خودمو به تلفن میرسونم زنگ میزنم که بیاااا وقتشهههه.. اونم میاد من بغل میکنه میندازه عقب ماشین با سرعت 120تا میره تا بیمارستان تو راه بوووق میزنه و به همه فوش میده برین کنااار خلاصه میرسیم تو بیمارستان شوهرم داد میزنه تو این بیمارستان خراب شده یه برانکارد نیس زن من داره درد میکشههههه بعد همه میریزن سرم و من همینجوری که عرق میریزم ر و تخت خوابیدم و دارن تو راهرو میبرنم دست شوهرم و گرفتم و اون بهم دلداری میده بعدم میرم تو اتاق دو دقیقه بعش صدا گریه بچه میاد و شوهرم درحالی که اشکشو پاک میکنه زانو میزنه و خداروشکر میکنه
برگرفته از داستانهای خیالی... خدایا فانتزی منو به واقعیت بپیوند.. از شمایی که چرت و پرتای منو تا اینحا خوندید کمال تشکر را دارم
بارداری
بارداری

۱۵ پاسخ

😂😂😂😂ای خدا چی بگم بهت معلومه زیاد فیلم میبینی خواهر

ی همچین فیلمی دیدم😂😂

عالی بودی🤣🤣

حقت رو خوردن باید نویسنده میشدی😄

😂😂😂فیلم هندیه مگه

من تو تصورم همش این بود تو راهروی بیمارستان میزام 😂😂😂😂😂😂

😆😆😆باور میکنی منم تصورم همین جوریا بود ولی 40هفته کامل شدم با پای خودم رفتم بستری شد آمپول فشار زدنم از 6صبح تا 2بعداز ظهر کلی درد و معاینه با دست کیسه آبمو پاره کردن و دست آخر سرارین اورژانسی شدم

🤣🤣🤣🤣🤣🤣

توروحت😂😂😂

واقعا چرا فکر کردم تجربه زایمانت رو داری میگی

خیلی خوب بود😂😂😂😂

کیس اب پاره نشد تو تصوراتت؟

میدونم ک شوخی کردی محض خنده گفتی .اما خیالتو راحت کنم درد یهو شدید نمیشه اولاش خیلیییی قابل تحمله تا پنج سانت شش سانت بعدش شدید میشن

🤣🤣🤣

من چقد داشتم با دقت میخوندم 😑

سوال های مرتبط

مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۳ ماهگی
واییی خدا روانی شدم از دست بچه خواهر شوهرم . دیشب که رسیدن خونمون ماشاالله خواهرم شوهرم یه پسر شیش ساله داره دیوار راستو می‌ره بالا منم رو خونه حساسم شدید مثلا می‌ره کاکائو بر میداره بعد دستشو میماله همه جا من پشت سرش باید دوعم تمیز کنم دیشب شام خوردیم جمع کردیم با شوهرم یک ساعت بعد هی بچش گفت گشنمه آوردم دوباره زیر انداز انداختم نیومد بشینه رو زیر انداز 😑 یا مثلاً می‌ره تو اتاق بچه لباساشو دستمالی می‌کنه من خیلی حساسم رو این چیزا فقط حرص خوردم دیشبم انقدر بلند و کوتاه شدم کمرم گرفته بود حالا من میگم اون بچس متوجه نیست خواهر شوهرم مبشنیه یه گوه فقط یه کارای بچش میخنده یهو بچش اومد لپ تاپ شوهرمو پرت کرد زمین شوهرمم عصبانی شد سرش داد زد اینم نشست گریه کردن بعد جیغ میزدد تو خونه ها از اینایی که دوست داری سرتو بکوبی به دیوار حالا همه ی اینا به کنار من هشت از کمر درد بیدار شدم شوهرمم عادت داره فقط با شورت می‌خوابه دیگه شوهرم بیدار شد گفت چیه گفتم کمرم درد می‌کنه شروع کرد کمرمو ماساژ داد یهو این بچه درو باز کرد اومد تو ما میخکوب شدیم الان هی می‌ره به مامان باباش میگه دایی و زن دایی داشتن از اون کارا میکردن 😐( من نمی‌دونم بچه شیش ساله این چیزا رو از کجا می‌دونه )