واییی خدا روانی شدم از دست بچه خواهر شوهرم . دیشب که رسیدن خونمون ماشاالله خواهرم شوهرم یه پسر شیش ساله داره دیوار راستو می‌ره بالا منم رو خونه حساسم شدید مثلا می‌ره کاکائو بر میداره بعد دستشو میماله همه جا من پشت سرش باید دوعم تمیز کنم دیشب شام خوردیم جمع کردیم با شوهرم یک ساعت بعد هی بچش گفت گشنمه آوردم دوباره زیر انداز انداختم نیومد بشینه رو زیر انداز 😑 یا مثلاً می‌ره تو اتاق بچه لباساشو دستمالی می‌کنه من خیلی حساسم رو این چیزا فقط حرص خوردم دیشبم انقدر بلند و کوتاه شدم کمرم گرفته بود حالا من میگم اون بچس متوجه نیست خواهر شوهرم مبشنیه یه گوه فقط یه کارای بچش میخنده یهو بچش اومد لپ تاپ شوهرمو پرت کرد زمین شوهرمم عصبانی شد سرش داد زد اینم نشست گریه کردن بعد جیغ میزدد تو خونه ها از اینایی که دوست داری سرتو بکوبی به دیوار حالا همه ی اینا به کنار من هشت از کمر درد بیدار شدم شوهرمم عادت داره فقط با شورت می‌خوابه دیگه شوهرم بیدار شد گفت چیه گفتم کمرم درد می‌کنه شروع کرد کمرمو ماساژ داد یهو این بچه درو باز کرد اومد تو ما میخکوب شدیم الان هی می‌ره به مامان باباش میگه دایی و زن دایی داشتن از اون کارا میکردن 😐( من نمی‌دونم بچه شیش ساله این چیزا رو از کجا می‌دونه )

۲۲ پاسخ

عجب اژدهاییه😐😑

یعنی مادر پدر خودشو دیده ک از اون کارا میکردن ‌ک میدونه 🫢دلم میخواد همچین بچه هایی رو بزنم ادمشون کنم😑😂😂😂

حالا من بچه های خواهر و برادرم واقعا با تربیتن و به حرف من خیلیییی گوش میدن ،خود خواهرو برادرمم واقعا با فکرن و میدونن من حساسم مدام بچه هاشونو میگیرن درحدی که من میگم بچه هارو خونم اذیت نکنین،ولی چون بچه پسرن یک وقتایی که اذیت میکنن قشنگ دعواشون میکنم یا قشنگ میندازمشون توی حیاط میگم با این وضع توخونم نیاین😂اوایل ناراحت میشدن الان عادت کردن،خودشون تا میان میپرن تو حمام دوش میگیرن بعد میان تو خونه😁 ولی شماهم حالا که اون طرف شعور نداره خودت دعواکن بچرو ،به جهنم که میگن بده نمیخوای که گیر الکی بدی ولی همش بگو وه کار زشتی کردی اومدی تو ،از این به بعد هم دراتاقتو قفل کن

منم تجربه شو دارم انگاری بعضیا که مهمون میان واقعا بچه شونو یادشون میره که بهش باید تذکر بدن
دقیقا کسایی که بچه دارن وقتی میان خونمون یعنی بعدش من باید دوسه روز گند کاری های بچه رو جمع کنم درسته بچس نمیفهمه ولی آیا مادرش هم نمیفهمه؟

یه جا خفتش کن بشکونش بگیر 😂🥲

میبردیش تو یه جای خلوت میزدی تو دهنش ادب میشد

🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️عجبا

وای چقدر متنفرم از این بچها و از این مامانای بی خیال و دنده پهن شوهرم یه فامیلشون دوتا بچه داره وقتی میخان بیان خونمون من عزا میگیرم ازبس کثیف و بی ادب و پررو بار آورده بچهاشو بعد مامانه میشینه هرهر میخنده به کاری زشت بچهاش دلم میخاد بگیرم از سقف آویزونشون کنم 🤭🤭

چه کثافتیه بچهه

وای خواهر منم همین مشکل رو دارم بچه خواهرشوهرم یکی ۱۲ ساله هس یکی ۸ ساله اقد اذیت میکنن که دلم نمیخاد سالی یه بارم بیان البته خداروشکر خونمون نزدیکه نمیمونن ولی در کل خیلی رو اعصابن

من بحای شمابودم به خواهرشوهرم میگفتم وبعد بطور تعجب ازش میپرسیدم مگه رابطه تون رودیده که میدونه چیه؟وبهش گوش زدمیکردی اصلا خوب نیس بیشتر مراقب باش تامگه بفهمه

ای خدا منم از اینجا دارم حرص میخورم😂🥴

وااای چه رو مخ، 😬دلم میخواد مادر همچین بچه هایی رو از وسط، نصف کنم

همش تقصیر خواهرشوهرته عمدااین کارا میکنه ک شمارو عصبانی کنه ، بنظرم جوابشو حتما بده گوشزد کن بهش

از کجا اومدن که شب خابیدن؟
مگه خونه زن حامله ام کسی مهمونی میره که شبم بخابه؟؟
من سالی یک بار خانواده شوهر دعوت میکنم عید ب عید
عید میخاستم شام دعوت کنم خودشون راصی نبودن بیان همش میگفتن تو بارداری
انقدر اصرار کزدم اومدن همه کارام کردن طرفام چیدن تو کابینت بعد شام و رفتن

حتما دیده که یاد گرفته دیگه واقعا بعضی از مادر پدرا شعور بچه داری ندارن😕

عزیزم نباید درد داشتی کمرتو ماساژ بده حواست باشه این واست بده
واسه بچه هم چندبار اخم هاتو بکش راجب کاراش بزار مامانش بفهمه که خوشت نیومده البته مهمان هست نمیشه شما دهن به دهن بدی و دعواکنی زشته هرکار نکنی میشی زن داداش و ازت زود ناراحت میشن

اتفاقا همین موضوع برات خوب شد دیگه. اون بایدازت خجالت بکشه که بچش رو نمیتونه کنترل کنه

وای بزنی له شه راحت شی 🤣🤣چقدر بی ادبه

خدا به دادت برسه بعد از به دنیا اومدن بچت، چطور میخوای کنترلش کنی باهم بازی نکنن، این بچه ای که شما تعریف کردی مشکل تربیتی داره و صد در صد رو هم بازیشم تاثیر منفی میزاره

خدا بهت صبر بده فقط و تماااااااام

وای چه بچه ی رو مخیییییی

سوال های مرتبط

مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
توی تاپیک های قبل داستان قطع ارتباطمون رو با خانواده شوهرم توضیح دادم و گفتم که خواهرم جاریم‌ هست و کنار هم زندگی میکنیم دیروز خواهرم زایمان کرد و خانواده خودم و همسرم از رشت اومدن بعد قبل اینکه بریم بیمارستان شوهرم به من تاکید کرد اصلا حق نداری سمت خانوادم بری اونا لیاقت تو رو ندارن خلاصه منم قبول کردم توی ساعت ملاقات بیمارستان که مادرشوهرم بچه رو چسبیده بود که یه وقت ما بغل نکنیم خلاصه باز ما هیچی نگفتیم و به روی خودمون نیاوردیم امروزم که خواهرم مرخص شد اوردیمش خونه مادر شوهرم و جاریم بچه رو میگیرن دیگه دست کسی نمیدن منو و شوهرم هم کلا توی واحد خودمون هستیم چون خانوادش خونه خواهرم هستن خانواده من میاد خونه ما فقط مامانم واسه کارای خواهرم و بچه میره اونور بعد دیگه واقعا من چون اولین باره خاله شدم یه حس و حال جدیده برام شوهرم می‌ره بچه رو میاره خونمون ولی پنج دقیقه نشده مادرشوهرم برادر شوهرمو میفرسته میگه مامانم گفته دلم واسه بچه تنگ شده منم اخر امروز بغضم گرفت شوهرمم هر لحظه احتمال فوران کردنش هست خواهرمم خودش کلافست از دست کارای اینا یا مثلاً مهمون میاد مهمونا سراغ مارو میگیرن ماهم باید واسه حفظ ظاهر بریم اونجا اصلا یه وضعیت بدیه جو خوبی نیست نمی‌دونم چیکار کنم



بارداری بارداری زایمان سونوگرافی سزارین طبیعی فرزند پروری انومالی سزارین
مامان محیا و رایان مامان محیا و رایان روزهای ابتدایی تولد
خدایا من از دست این بچه سرمو کجا بکوبم یه لحظه نمیشه ازش غافل شد داشتم تو آشپزخونه مرغ تمیز میکردم یهو دیدم نیستش رفتم با این صحنه مواجه شدم بخدا جنون بهم دست داد زدمش، کل اتاق خاک بود کمد لباسها پر خاک فرش دیوار کاشی ،داخل تختش ریخته بود 😭 من تازه همه فرش ها رو داده بودم قالیشویی الان چیکار کنم سیاه شده، دیروز هم کاغذ دیواری حال رو کنده بود روانی شدم از دستش اعصاب و روانم بهم ریخته پرخاشگر شدم اصلا تعادل روانی ندارم یه کارهای خطرناکی میکنه سکته میکنم، اون روز کم مونده بود خودشو از پنجره پرت کنه بیرون،یا میبینی یهو صدای آب میاد رفته حموم شیر آب رو باز کرده دهنش رو گرفته زیر دوش داره از آب حموم میخوره، کشو ها رو باز میکنه میره داخل کشو از اونجا تی وی رو زدیم دیوار میخواد بندازه، کلا تو در و دیوار خونه میگرده، کل کمد لباس رو خالی میکنه میره میشینه داخل کمد ،اون روز داشت شیشه های بوفه اتاقش رو می‌کند از جاش صد بار بهش تذکر دادم گفتم خطرناکه دستت رو میبره ولی کو گوش شنوا، چسب زدم به در بوفه و کمدش که نتونه بازکنه ولی ازبس کشید و تکون داد کم مونده بود کمد بیوفته رو سرش،بچه های شما هم در این حد شلوغ هستن کارهای خطرناک میکنن؟؟؟؟؟؟ حالا اینایی که گفتم فقط بخشی ازخرابکاری هاش هس
مامان آریا و آوا مامان آریا و آوا ۳ ماهگی
مامان نفس مامان نفس روزهای ابتدایی تولد
مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
طبق تاپیک قبل که گفتم چی شده شوهرم تا اومد خونه از قیافم متوجه شد که یه چیزی شده گفت چی شده گفتم حالا صحبت میکنیم ولی خیلی اصرار کرد و من همه رو مو به مو بهش توضیح دادم حتی چتارو آوردم بخونه خیلی عصبانی شد صورتش سرخ شد پاشد زنگ زد به داداشش و خب من جلوشو نگرفتم گفتم بزار حساب کار بیاد دستشون ولی حالم خیلی بد بود تا حالا شوهرمو اونجوری ندیده بودم وحشتناک داشت سر داداشش داد میزد که پای زنتو از زندگی ما بکش بیرون منم یهو شکمم یه درد وحشتناک گرفت شوهرمم یهو عصبانی تر شد گوشیشو کوبید زمین منم از درد داشتم میپچیدم به خودم از بعد اون عکس هم دیگه بچم تکون نخورده بود سریع رفتیم بیمارستان اونجا ضربان قلبشو گرفتن گفتن خوب نیست برو یکساعت دیگه بیا دوباره ضربان قلبشو بگیریم اگه این سری هم خوب نبود باید بستری شی داشتم سکته میکردم من از اول حاملگیم هیچ مشکلی نداشتم واقعا داشتم میمردم از استرس یک ساعتی که گذشت واسم به اندازه ده سال گذشت واقعا فقط داشتم گریه میکردم اون یک ساعت شوهرمم عصبی تر میشد قشنگ می‌دیدم که داره سرخ میشه هی دوباره رفتم ضربان قلبشو چک‌ کردن و خداروشکر گفتن بهتر شده نیاز به بستری نیست کم کم دوباره شروع کرد به تکون خوردن شوهرم الان میگه دو سه روز دیگه که بهتر شدی خودم میرم رشت پای اینارو میبرم از زندگیمون من واقعا سه ساعت سختیو پشت سر گذاشتم از حرصم دوست دارم بره ولی راستش میترسم بذارم توی این جاده تنهایی بره میترسم یهو یه اتفاقی بیوفته به نظرتون بذارم بره یا نه ؟؟؟


بارداری بارداری زایمان زایمان سونوگرافی تعیین جنسیت پوشک سزارین طبیعی
مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
من الان یه مدت کوتاهی هست با مادر شوهرم اینا قطع ارتباط کردیم داستانشم اینه که شوهر من قبل از اینکه ما باهم ازدواج کنیم به واسطه مادرش میرن خواستگاری دختر داییش و خب صیغه میشن ولی بعد یه مدت کوتاهی از هم جدا میشن بعد دو سه هفته پیش که رفتیم خونه مادر شوهرم مهمونی دیدیم همه هستن این خانم هم اونجا بود بعد من یکم احساس کردم داره رو شوهرم کرم می‌ریزه راستش من خیلی بهم بر خورد وقتی برگشتیم خونه خود شوهرم گفت ناراحت نباش حق من میرم به مامانم حرف میزنم خلاصه فرداش اومد خونه دیدم خیلی عصبیه گفتم چیه گفت هیچی ما دیگه با مامانم اینا کاری نداریم دیگه من نمی‌دونم چی بینشون گذشت که شوهرم اینجوری شد الان به شوهرم گفتم اگه مامانت اینا روز زایمان بیان چی گفت راهشون نمیدم الان من اون روز چه واکنشی باید نشون بدم ؟ از طرفی خودم ناراحتم از کارشون از طرفیم نمی‌خوام اون روزمون خراب بشه بالاخره اولین بچمون میخواد به دنیا بیاد چیکار کنم به نظرتون ؟


بارداری بارداری انومالی انومالی زایمان زایمان سونوگرافی جنسیت شیرخشک پوشک گهواره