توی تاپیک های قبل داستان قطع ارتباطمون رو با خانواده شوهرم توضیح دادم و گفتم که خواهرم جاریم‌ هست و کنار هم زندگی میکنیم دیروز خواهرم زایمان کرد و خانواده خودم و همسرم از رشت اومدن بعد قبل اینکه بریم بیمارستان شوهرم به من تاکید کرد اصلا حق نداری سمت خانوادم بری اونا لیاقت تو رو ندارن خلاصه منم قبول کردم توی ساعت ملاقات بیمارستان که مادرشوهرم بچه رو چسبیده بود که یه وقت ما بغل نکنیم خلاصه باز ما هیچی نگفتیم و به روی خودمون نیاوردیم امروزم که خواهرم مرخص شد اوردیمش خونه مادر شوهرم و جاریم بچه رو میگیرن دیگه دست کسی نمیدن منو و شوهرم هم کلا توی واحد خودمون هستیم چون خانوادش خونه خواهرم هستن خانواده من میاد خونه ما فقط مامانم واسه کارای خواهرم و بچه میره اونور بعد دیگه واقعا من چون اولین باره خاله شدم یه حس و حال جدیده برام شوهرم می‌ره بچه رو میاره خونمون ولی پنج دقیقه نشده مادرشوهرم برادر شوهرمو میفرسته میگه مامانم گفته دلم واسه بچه تنگ شده منم اخر امروز بغضم گرفت شوهرمم هر لحظه احتمال فوران کردنش هست خواهرمم خودش کلافست از دست کارای اینا یا مثلاً مهمون میاد مهمونا سراغ مارو میگیرن ماهم باید واسه حفظ ظاهر بریم اونجا اصلا یه وضعیت بدیه جو خوبی نیست نمی‌دونم چیکار کنم



بارداری بارداری زایمان سونوگرافی سزارین طبیعی فرزند پروری انومالی سزارین

۱۴ پاسخ

عزیزم اصلن بچه رونگیر وخیلی بی اعتناخودتونشون بده،دنبال بچه هم نفرست ،نقطه ضعف نشون نده،اونا میخوان حرصت بدن یادت باااشه،توریلکس باش تا برن خونشون بعدتادلت بخواااد بچه خواهرتوبغل بگیر

بروخداروشکر کن برا شوهرت ک اینقد درکت میکنه و هواتو داره پیششون 🥲

وا برو خونه خواهرته بچه هم تو باید بگیری نه اونا بگو خالشم می‌خوام پیشش باشم راه براشون باز کردی

بمون خونت
چند وقت دیگه بچت به دنیا میاد
چرا میخواید کاری کنی که بعدش پشیمونی بار بیاد

چه اوضاعی شده😬

وا خدا مادر شوهرت کم داره گلم توهم میری پرو باش چیزی میگن دوتا حرف بارش کن تا حساب کار دستش بیاد مادر شوهرت احساس میکنم حسودی می‌کنه پسرش باهات خوبه احساس میکنم میگه پسرش چیز خور کردی 😵‍💫😂آخه از این مادر شوهرت کلی نمونه کار دوره 😂😂🫂

😩😩😩😩

من فکر میکردم اونا بیان رودر رو بشین آشتی میکنین
بنظرم نوازد رو نیار خونتون با اینکه خاله اش هستی و ۳۰ تانیه راهه
برو همونجا به آغوش بگیر ، زیاد فکر نکن و ریلکس باش
برگه برنده دست توعه که همسرت تو تیمته همین کافیه

طفلی خواهرت 🥲 چه اوضاعی شده

ب نظر من وقتی میری خونت خواهرت پررو باش ب رو خودت نیار بچه رو از دستشون بگیر شده بقاپ از بغلشون ، همش هم خاله خاله کن حس و حال خودت باش

خداروشکر کن برای تو نمیان و راحتی

چقد بد ولی خونسردیتو حفظ کن ایشالا زود برن تو میمونی کنار بچه حرص نخور البته اگه بذارن

وای چه وضعیت اسفباری
دلم به حال اون زائو میسوزه که این همه آدم ریختن سرش و بچش و دست به دست میکنن و تازه یه عده هم با هم قهرن و تنش دارن با هم

واقعن چقدر این‌حوری حست مزخرفه درکت میکنم

سوال های مرتبط

مامان آریا مامان آریا ۳ ماهگی
یه مشورت می‌خوام ازتون بگیرم
من خرداد زایمانه مادرمو ۶ ماه پیش از دست دادم یه خواهر دانشجو دارم که موقع زایمانم امتحاناشه خودم سمنان زندگی میکنم و خانواده و فامیل خودم شهرکردن و خانواده و فامیل شوهرم شمال تا شهرکرد ۸ ساعت راهه و‌ تا شمال ۴ ساعت تصمیم گرفتم همین سمنان بمونم و مادرشوهرم برای زایمان بیاد پیشم که اونم ۷۰ سالشه خواهر شوهرم ندارم خاله هام و پدرم میگن بیا همونجا شهرکرد زایمان کن که ما مراقبت باشیم ۲ تا خاله دارم اونجا پدرم و خواهرم هم با هم زندگی میکنن از طرفی شوهرم میگه همین سمنان باش که منم پیشت باشم چون سرکار می‌ره نمیتونه طولانی مدت شهرکرد بمونه من از طرفی نگرانم سمنان بمونم و یکی با مادر شوهرم راحت نباشم یکی هم چون سنش بالاست همش به این فکر میکنم یعنی می‌تونه هم از من هم از بچه مراقبت کنه چون سزارین هستم از طرفی هم میگم اگه برم خونه پدرم و شهرکرد دیگه دکتر خودم نیست اونجا هم خاله هام بچه دارن و ممکنه بیان خونه پدرم شلوغ کاری بشه پدرم هم مریض احواله خواهرم هم خیلی رو امتحاناش حساسه شوهرم هم اونوقت باید تنها سمنان بمونه مادر شوهرم هم ممکنه ناراحت بشه 🤦
مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
من الان یه مدت کوتاهی هست با مادر شوهرم اینا قطع ارتباط کردیم داستانشم اینه که شوهر من قبل از اینکه ما باهم ازدواج کنیم به واسطه مادرش میرن خواستگاری دختر داییش و خب صیغه میشن ولی بعد یه مدت کوتاهی از هم جدا میشن بعد دو سه هفته پیش که رفتیم خونه مادر شوهرم مهمونی دیدیم همه هستن این خانم هم اونجا بود بعد من یکم احساس کردم داره رو شوهرم کرم می‌ریزه راستش من خیلی بهم بر خورد وقتی برگشتیم خونه خود شوهرم گفت ناراحت نباش حق من میرم به مامانم حرف میزنم خلاصه فرداش اومد خونه دیدم خیلی عصبیه گفتم چیه گفت هیچی ما دیگه با مامانم اینا کاری نداریم دیگه من نمی‌دونم چی بینشون گذشت که شوهرم اینجوری شد الان به شوهرم گفتم اگه مامانت اینا روز زایمان بیان چی گفت راهشون نمیدم الان من اون روز چه واکنشی باید نشون بدم ؟ از طرفی خودم ناراحتم از کارشون از طرفیم نمی‌خوام اون روزمون خراب بشه بالاخره اولین بچمون میخواد به دنیا بیاد چیکار کنم به نظرتون ؟


بارداری بارداری انومالی انومالی زایمان زایمان سونوگرافی جنسیت شیرخشک پوشک گهواره
مامان آرتمیس🩷 مامان آرتمیس🩷 ۱ ماهگی
سلام
مامان و شوهرم سر یه موضوعی از قبل بارداري من قهرن و همسرم اصلا خونه ما نمیاد....حالا برای زایمان من قصدم این بود خونه مامانم برم چون مامان اولی هستم و هیچی از بچه داری بلد نیستم ولی شوهرم لج کرده و میگه نه همینجا بمون خودم حواسم به جفتتون هست و ۴۰ روز سرکار نمیرم و مواظبتون هستم ولی من میخوام برم خونه مادرم بالاخره مامان و بابا و خواهرام هستن و حواسشون هست ولی قبول نمیکنه منم نمی‌خوام زیاد جر و بحث کنم میگی اگه هم بری من اصلا نمیام اونجا بهتون سر بزنم شوهرم آدم خوبیه فقط خیلی کینه ای هست
چیکار کنم
فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری زایمان طبیعی زایمان طبیعی زایمان طبیعی زایمان طبیعی زایمان طبیعی زایمان طبیعی زایمان طبیعی زایمان طبیعی زایمان طبیعی سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین سزارین پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک پوشاک بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
توی تاپیک قبلیم گفتم که با مادر شوهرم اینا ارتباطمون قطع شده و اینکه گفته قبل آشنایی من و شوهرم ، شوهرم به واسطع مادرش با دختر داییش صیغه میکنن ولی بعداً میبینن تفاهم ندارن و جدا میشن الان حدود یک هفتس که جاریم همش عکسای دختر دایی شوهرمو برام می‌فرسته میگه وای نگاه کن چه خوشگل شده نگاه کن فلان شده خب من واقعا اذیت میشم یبار بهش گفتم من مشتاق نیستم لطفا برام نفرست ولی امروز عکس زمانی که با شوهرم صیغه بودن و برام فرستاد و من واقعا حالم بد شد نشستم کلی گریه کردم حتی خودمو زدم شوهرم همیشه میگه فقط به واسطه مادرش تن به اون ازدواج داد و گرنه هیچ علاقه ای بهش نداشت توی این پنج سال هم حتی یکبار ندیدم بخواد کار خلافی انجام بده ولی امروز واقعا حالم بد شده بود الان دیگه بچم‌ تکون نمیخوره خیلی نگران اونم از طرفیم نگران شوهرمم بیاد بفهمه جاریم چیکار کرده شر بپا میشه بعدشم خانوادش می‌خوان بگن تقصیر توعه رابطه ما بهم ریخت وای اصلا نمیدونم چیکار کنم حالم خیلی بددد به نظرتون به شوهرم بگم چیشده ؟



بارداری بارداری زایمان زایمان انومالی تعیین جنسیت سزارین طبیعی سونوگرافی سونو رشد
مامان پرنسا🐥🌟 مامان پرنسا🐥🌟 ۱ ماهگی
واییی خدا روانی شدم از دست بچه خواهر شوهرم . دیشب که رسیدن خونمون ماشاالله خواهرم شوهرم یه پسر شیش ساله داره دیوار راستو می‌ره بالا منم رو خونه حساسم شدید مثلا می‌ره کاکائو بر میداره بعد دستشو میماله همه جا من پشت سرش باید دوعم تمیز کنم دیشب شام خوردیم جمع کردیم با شوهرم یک ساعت بعد هی بچش گفت گشنمه آوردم دوباره زیر انداز انداختم نیومد بشینه رو زیر انداز 😑 یا مثلاً می‌ره تو اتاق بچه لباساشو دستمالی می‌کنه من خیلی حساسم رو این چیزا فقط حرص خوردم دیشبم انقدر بلند و کوتاه شدم کمرم گرفته بود حالا من میگم اون بچس متوجه نیست خواهر شوهرم مبشنیه یه گوه فقط یه کارای بچش میخنده یهو بچش اومد لپ تاپ شوهرمو پرت کرد زمین شوهرمم عصبانی شد سرش داد زد اینم نشست گریه کردن بعد جیغ میزدد تو خونه ها از اینایی که دوست داری سرتو بکوبی به دیوار حالا همه ی اینا به کنار من هشت از کمر درد بیدار شدم شوهرمم عادت داره فقط با شورت می‌خوابه دیگه شوهرم بیدار شد گفت چیه گفتم کمرم درد می‌کنه شروع کرد کمرمو ماساژ داد یهو این بچه درو باز کرد اومد تو ما میخکوب شدیم الان هی می‌ره به مامان باباش میگه دایی و زن دایی داشتن از اون کارا میکردن 😐( من نمی‌دونم بچه شیش ساله این چیزا رو از کجا می‌دونه )