میگم اونایی که تو یک ساختمون با خانواده شوهر زندگی میکنن مثلا شده باردار باشین چشمتون به غذای یکی از ساکنین ساختمون باشه بوش بهتون بخوره هوس کنین من الان نزدیک زایمانمه تا حالا چند دفعه مثلا مادرشوهرم یا جاریم غذا درست کردن واقعا هوس کردم برام بیارن چون بوش تو ساختمون میپیچه ولی هرازگاهی مادرشوهرم مثلا دلمه اینا درست میکرد می‌آورد جاریم اصلا یه بشقاب برام نیاورده غذا تو بارداری من دوست دارم غذای یکی دیگه رو بخورم نمیدونم چرا حتی دوست داشتم مامانم کیک درست کنه برام هوس کیک های مامانم کرده بودم اوایل رفتم خونش برام درست کرد دیروز هم جاریم آش درست کرده بود یه بویی تو ساختمون پیچیده بود خیلی هوس کردم دخترم و مادرشوهرم بالا بودن خونشون خوردن منم خونه تنها بودم شوهرم رانندس بیشتر اوقات خونه نیست من تنها بودم جاریم نگفت که بارداره یه آش خوری هم برا این ببرم الان اون خودش هم تازه باردار شده گفتم توبه برات چیزی درست کنم بیارم بالا بگم جاریم ویار داره هوس میکنه 😂

۱۲ پاسخ

یا علی
من خواهر شوهرم حانله نیست
شوهرش عید رفت کارگری کنه
دختز ۳سال نیمش اورد خونه ما
بعد ابگوشت داشتم بزور دخترش نگه داشتم
بعد خودش رقت خونه و برگشت گفتم دو لقمه با هم میخوریم و تمام
اصلا ابگوشت دوست ندارن
بچهاامم تب لرز شدید ولی ی گوشه نشستن دخترش نیاد پیش بچهام رو تش‌ک بودن
یبار دیگه شوهرش خونه نبود خورشت کنگر کرده بودم صبح زود اومد دیدش فهمید خورشته بخدا ی دیس بزرگ برنج جدا
ی شیشه پر گوشت خوری خورشت جدا بردم براشون

توام تلافی کن

من تو رو میشناسم باز یادت میره براش میبری😂

واییی من حامله بودم هیچی نمیتونستم بخورم بعدی امپول تقویتی داشتم ازبس حالم بدبودباید امپول میزدم بعدرفتم خونه همسایه بغلی مامانم ک امپولمو بزنه بعدش ک اومدم خونه دیدم ی بشقاب لوبیا پلواورده بودگفته بودبوش تو خونه بود گفتم دخترتون ک بارداربودشاید دلش خاسته.باز ی همسایع دیگه مامانم افغان هستن ی غذاهای میپزه بعدچن مدل غذاافغانی بخاطرمن درست کرده بودخونه خودش اورد واسم من خونه بابام بودم تا دوماه ازبس حالم بود

خدای من ،باورم نمیشه برات نیاوردن😐

ول کن بابا😂

چه بیشعور و بی رحمه جاریت
آخه آش دیگه باید بده اونم برای خانم باردار

واییییی چ جاری بیشوری و او اون بیشور تر مادرشوهرته...شعور جاریت نرسیده مادرشوهرت لال بوده بگ یه کاسه اش ببر برا جاریت حاملس یوقت دلش نکشه

وای اینجوری خیلی بده
بری هر کجا برات آش درست کنن بخوری بازم اون آش تو دلت میمونه اصلا نمیره


منم بخاطر ویار بعضی وقتا گریه میکردم تا صبح نمیخوابیدم🤕

وای اینا چجوری میخوان جواب بدن همسایه پایین من با اینکه غریبست هرچی درست میکنه ب منم میده ولکن هر چی حوس کردی خودت بپز

ب مادرت بگو همونو برات درست کنه

ازجاری انتظار نداشته باش مار افعی ان همشون

سوال های مرتبط

مامان مهیار مامان مهیار ۴ سالگی
خانما یه مشورت میخام ازتون
پایین خونه مادرشوهرم اینا یه زن و شوهر افغان اومدن جدیدا اجاره کردن که یه دختر تقریبا دوساله دارن (شوهره چندساله اینجاست کارگره میشناسیمش)آدمای خوبی هم هستن
پسرم چندبار داخل کوچه مون با دخترشون بازی کرده
امروز من خونه مادرشوهرم داشتم نهار درست میکردم یه لحظه پسرم از پله ها رفت پایین و رفت خونشون من خواستم برم بیارمش چندبار صداش کردم دیدم خانمه میگه بزار باشه بازی کنه گفتم اذیتتون میکنه گفت نه کاری نداره داره بازی میکنه
من تقریبا یه ربع صبر کردم بعد رفتم دنبالش بیارمش دیدم مامانش یه پفک بزرگ باز کرده جلوشون گذاشته پسرم با چه حرص و ولعی داره پفک میخوره(من زیاد چیپس و پفک به پسرم نمیدم مخصوصا نزدیک ناهار)خودشم داشته داخل حمام لباس میشسته
خونشون تقریبا تمیز بود ولی من متاسفانه خیلی بددلم نمیدونم چرا از اون شرایط خوشم نیومد
پسرمو بسختی راضیش کردم بیارم خونه خانمه خیلی مهربون بود به پسرم گفت حالا یه بوس به خاله بده برو خودش صورت پسرمو بوسید
خلاصه من پسرمو آوردم بالا چون پفک زیاد خورده بود اصلا نهار نخورد ..اینم بگم این بنده خداها اصلا غذا درست نمیکنن یعنی من اصلا ندیدم فقط چیپس و پفک‌و کیک و کلوچه مغازه رو میخرن
پسرم بعد نهار باز میخاست بره خونشون من بلند گفتم پس خونه نرو فقط تو حیاط با نینی بازی کن فکر کنم از اینکه گفتم خونه نرو خانمه یه کوچولو ناراحت شد
حالا سوالم اینه شما جای من بودین میزاشتین بچتون بره خونشون باهاشون بازی کنه یا نه؟؟
اینم بگم دختره اینقدر خوشگل و بامزست که همه ازش خوششون میاد و باهاش بازی میکنن
فقط بگین من اجازه بدم پسرم بره یا نه
چون اینا تازه اومدن فعلا هم هستن دوست ندارم پسرم عادت کنه
اصلا خیلی درگیرم نمیدونم چیکار کنم
مامان ساره❤️😊 مامان ساره❤️😊 ۳ سالگی
خانما میشه راهنماییم کنین ممنون میشم.
من بچه دومم باردار شدم کلا از نه هفته استراحت مطلق بودم تا 36هفته
چهار بار بستری شدم سرکلاژ شدم اینا
خلاصه تو این نه ماه نه خواهر شوهر نه مادرشوهر هیچ کدوم وقتی بستری بودم وقتی تو خونه بودم اصلا نه زنگ میزدن نه می امدن پیشم ولی مادر شوهرم بعضیا وقتا می آمد ولی بستری بودم اصلا هیچ کدوم نمی آمد فقط من خواهرم تو شهر غریب تو بیمارستان تنها بودیم شوهرم می آمد هر روز پیشم وقتی هم زایمان کردم اصلا هیچ کدوم نیومدن هیچ کدوم تا اینکه برا زردی دخترم بستری شد پنج روز بستری بود یکی از اینا باز زنگ نزدن نیومدن پیشم ولی جاریم پسرش چهار پنج ماه بزرگ تر از دختر من هست بستری کردن یعنی همگی بلند شدن رفتن تو بیمارستان حتی مادرشوهرم،ولی پیش من نمی امدن بتو بیمارستان با مامانم تنها بودم بازم هر روز آبجیم شوهرم نی امدن ولی اینا اصلا مرخص شدم هیچ کدوم نیومدن فقط بعد 13روز دوتا خواهر شوهرام اونم بخاطری بیاین ببینن بچه به کی رفته امدن
حالا مادرشوهر من بستری شده الان آبجیم میگه نمیری پیشش میگم نه چرا برم یکی از اینا پیش من نیومد پس منم نیازی نمی بینم برم مامانم منم دوبار بستری شد حتی زنگ هم نزدن یکی از خواهر شوهر ها میشه عروسمون، حتی زنگ نزد نرفت
الان شما جای من باشین میرین ملاقات مادرشوهرتون یانه
ممنون میشم جوابمو بدین
مامان محمدحسین🧸 مامان محمدحسین🧸 ۳ سالگی
صبح زود پاشدم رفتم ازمایشگاه، برای اینکه جون داشته باشم تا شب با این بچه سروکله بزنم یه گالن قهوه درست کردم بخورم و براش کتاب بخونم 🫠بعدازظهرا هم عادت ندارم بخوابم دیگه بدون کافی سرپا نیستم... داشتم با خودم فکر میکردم من سختیای زیادی تو زندگیم کشیدم،کمترینش این بود که تو ۲۰ سالگی سرطان تیرویید گرفتم و یکسال درگیر درمان بودم و هنوزم باید شش ماه یکبار چکاب برم که دوباره عود نکنه،ازمایش امروزمم همون بود،از یه طرف تک فرزندم و خیلی غریب و تنهام و چون از بچگی تنها بزرگ شدم همین برام مشکل ساز شده و الان اگه دورم شلوغ باشه اذیت میشم ،حتی تحمل شلوغ کاریای پسرمم ندارم،از شانس منم پسرم عجیب بچه ی وابسته ایه،یعنی تو خونه مدام به من چسبیده جوری که مثلا اگه نشسته روی مبل من بیام بشینم رو زمین بدو میاد پیش من میشینه،برا یک لحظه هم تنها نمیمونه،اصلا تنهایی بازی نمیکنه،تو خونه همش به من چسبیده، یعنی از وقتی به دنیا اومد هم همین بود اگه پنج دقیقه میزاشتیمش زمین و گریه میکرد و میخواست یکی کنارش باشه ،یا مثلا یکی دوماهگیش اگه یک لحظه از جلوی چشمش دور میشدم سریع گریه میکرد،الانم همونجوره و حتی بدترم شده،جدیدا وقتی تو خونه تنهاییم میگه هیچ کاری نکن فقط پیش من باش، امروز میگه ناهار نپز بیا پیش من،بابا که اومد برو ناهار بپز😶 و من خیلی اذیت و کلافه ام، چه راهکاری دارید که کمتر به من بچسبه، از تنهایی نترسه و خودش با خودش بازی کنه؟