۹ پاسخ

شما خیلی کم تحملی خواهر ک بای بچه نمی سازی و تحمل نمیکنی اونم پسر ک روزا خونه نیست دیگه واقعاًمعلومه ک خودت دوست نداری ک اون پسر توی خونت باشه اون بچه هیچ تقصیری نداره مقصر اصلی خودت هستی ک میدونستی شوهرت قبلا ازدواج کرده و ی پسر داره باهاش ازدواج کردی الانم باید اونم تحمل کنی الانم بدون اگه قراره ک این زندگی تااخر ادامه پیدا کنه اون بچه هم تا اخر هستش چون پدرش نمی تونه اونو ول کنه بره پس مثل بچه حودت باهاش رفتار کن تا اونم رتم شه و تو را مثل مادرش قبول کنه

الان اگه برعکس بود شوهرت جای توبود بخدا قبول نمیکرد یه بچه اززندگی قبلیت بیاد به هم بریزه همه چیو .بازم شوهرتوبترسون بگو بفرس بره بچه هاتو من ازاول قبول نکردم که اینارم نگه دارم

من درکت میکنم .کاریه که کردیم دیگه .

هیچ کسی نمیتونه شما رو قضاوت کنه
چون تا توی شرایط شما نباشه نمبتونه نظر بده
یا باید انقدر هوشیار بازی ذر بیاری قلق بچه بیاد دستت بدونی نقطه ضعفش چیه
و چه چیزی خوشحالش میکنه
یا باید یه روز تا شب ازش فیلم بگیری یواشکی
یا باید بری خونه مادرشوهرت بگی امدم اینجا بمونم چون تو خونه خودم دیگه توانایی رسیدگی ندارم سخته رفتن خونه مادر شوهرت ولی بلاخره بعد چند روز یه اتفاقی می افته
یا کلا بزاری بری حتی یک روز کامل ازت خبر نداشته باشن کجایی و بگی خسته شدی از شرایط و ....
حتی پنج ثانیه هم دخترت رو باهاش تنها نزار این پسر خطرناکه
شایذ راه دیگه ای هم باشه باز با یه بزرگتر ریش سفید که مورد اعتماد شوهرته مشورت کن

سلام عزیزم.
خوندم عزیزم .خدا کمکت کنه ‌‌.مقصر شوهرته. چرا مدیریت نمیکنه؟
مادرش شوهر کرده؟ چرا اومده پیش شما؟

دخترش چند سالشه اونم بده؟

چرا انقد بچش بد دلیل چیه یحوری کن باهات خچب بببشه شاید بچش الان نارحنه زن بابا شدی

آره دیگه عزیزم وقتی ازاول باهاش صحبت کردی که بدون بچش میخواییش خب باید الان زیرحرفش نزنه دیگه.بگو اگه اینجوریه پس منم برم دخترموبیارم پیش خودم....اون دعاها که گفتی برات ارسال کرده بودن نرسیده هنوز؟

آخه دلیل نفرتت ازین بچه بدبخت چیه؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۶ ماهگی
چقدر سخته آدم از مهمترین آدمای زندگیش اصلا درک نشه🥲🥲
امشب ب معنای واقعی اینو حس کردم
بهتون گفته بودم دخترم هیچ جوره سینمو نمی‌گرفت مجبور بودم با شیشه شیر فعلا بدوشم بدم بهش همه اون راهکارهایی ک بهم گفتین توی تاپیک قبلیم انجام دادم ولی هیچ جوره دخترم سینمو نگرفت🥲🥲
همش ک نمیتونم یکسره بدوشم بهش شیرخشک دادم
امشب شوهرم پیشم نبود دلم گرفته بود زنگ زدم گفتم حرف بزنم تا حالم بهتر بده واقعا زد حالم بدتر کرد چون بهش گفتم بهش شیر میدم با شیشه شیر بهم گفت تو اخودت داری عادتش میدی ب شیشه شیر برا همین سینتو نمیگیره واقعا دلم شکست چند روز پیشم مادرشوهرم زنگ زد کلی حرف زد ک چرا اینکارو میکنی اگ نمیخوره تو فقد بده بهش اخه بچه ای ک سینرو نمیگیره شیر نمیخوره سیر نمیشه مدام گریه میکنه دیگه چکار کنم😔😔
من ی مادرم واقعا میدونم دارم چکار میکنم صلاح بچمو خوب میدونم ک دارم چکار میکنم منم نمیزارم بچم گشنه یا تشنه بمونه چرت بعضیا ی همچین طرز فکری دارن واقعا دلم از بقیه ن ولی از شوهرم گرفت
واقعا امروز حس کردم مادرخوبی نیستم 🥲🥲
چون واقعا نیاز داشتم وقتی ب کسی میگم درکم کنه کنارم باشه ن اینکه کلی حرف بزارن پشتم ک من از قصد اینکارو میکنم🥲
امشب ت دلم گفتم ای کاش هیچوقت مادرنمیشدم 😭😭
خدایا من سکوت میکنم ولی خودت همچیو میبینی میسپارمش ب خودت🥀🥲