نامه‌ای برای بدن تو
بدن عزیزم...
ممنونم که سی و چند هفته است، بدون اینکه حتی یک روز استعفا بدهی، داری از من و دخترم مراقبت می‌کنی.
ممنونم برای هر کششی که تحمل کردی... برای هر شبی که با درد خوابیدی... برای هر نفسی که عمیق‌تر کشیدی... برای هر سانتی‌متری که بزرگ شدی تا کودکم جای امنی داشته باشد.
ببخش اگر این روزها جلوی آینه ایستادم و به جای تشکر، فقط ایرادت را گرفتم.
ببخش اگر به جای اینکه بگویم: «چقدر قوی هستی...» گفتم: «چقدر چاق شدی...»
تو چاق نیستی...
تو در حال آفریدن یک زندگی هستی.
هر خط روی پوستم، هر گرمی که احساس می‌کنم، هر سنگینی که تحمل می‌کنم، یادگاری عشق من به کودکم است.
بدن عزیزم...
از امروز قول می‌دهم کمتر سرزنشت کنم.
قول می‌دهم وقتی غذا می‌خورم، به جای احساس گناه، یاد دختر کوچولویی بیفتم که با هر لقمه، خانه‌اش گرم‌تر و امن‌تر می‌شود.
و وقتی روزی کودکم را برای اولین بار در آغوش بگیرم، اولین کسی که از او تشکر می‌کنم، تو خواهی بود...
چون هیچ‌کس به اندازه تو، برای رسیدن او نجنگید.
دوستت دارم... همین‌طور که هستی. همین امروز. همین حالا.❤️

تصویر
۷ پاسخ

چقد قشنکن زیبایی هایی که ادما نمیبینن🥲

عالی بود

خیلی قشنگ بود🥺😍

طبیعیه گریه ام گرفت ؟🙃🥺

آفرین بهت. این پیام تو باعث شد منم از بدنم تشکر کنم بخاطر اینکه منو انتخاب کرده روح مو انتخاب کرده برای پوشاندن عاشقتم بدنم💋🫂

چقدر زیبا بود💕

چقد قشنگ🙃🩷

سوال های مرتبط

مامان دلبرکوچلو🧿🧸 مامان دلبرکوچلو🧿🧸 ۱ ماهگی
پسرم، نیمه‌ی جانم،
شاید ندانی که هر بار سوزِ سوزن و دردِ امپول، برای من چقدر ناچیز است؛ در برابرِ نگاهِ تو، تمامِ رنج‌های جهان هم کم می‌آید.
می‌دانی، بعضی وقت‌ها که دست‌های کبودم را نگاه می‌کنم یا وقتی از دردِ آمپول‌ها نمی‌توانم شب‌ها بخوابم، فقط به تو فکر می‌کنم.
اصلاً مهم نیست که چقدر امپول‌های «آنوکسا» درد دارند، یا چقدر سوزششان در تنم می‌پیچد. اصلاً مهم نیست که دست‌هایم چقدر کبود می‌شود یا چقدر از شدت درد، آرام و قرار ندارم. تمام این‌ها در برابرِ یک چیز، کاملاً بی‌معناست: سلامتی تو.

هر بار که سوزن در پوستم فرو می‌رود، با خودم می‌گویم: «باکی نیست، این درد، راهی است برای اینکه خون در رگ‌های پسرم جریان پیدا کند. این درد، یعنی دارم به او زندگی می‌بخشم.»

هیچ‌کدام از این‌ها برای من معنایی ندارد. کبودیِ دست‌هایم، بهایی است که با کمال میل برای سلامتی تو می‌پردازم. سوزشِ هر آمپول، تنها نشانی است از اینکه من دارم برای تو می‌جنگم.

هر بار که درد در تنم می‌پیچد، فقط به صورتِ تو فکر می‌کنم؛ به آن لبخندهای کوچکت که تمامِ دنیا را برایم روشن می‌کند. من هر دردی را به جان می‌خرم، هر شب بی‌خوابی را تحمل می‌کنم و هر بار که زیرِ سرم می‌لرزد، فقط یک آرزو دارم: اینکه تو در سلامتِ کامل، با بدنی استوار و جانِ تازه، پیش من باشی.

اگر این دردها، یعنی خون‌رسانی به رگ‌های تو و جاری شدنِ زندگی در وجودت، پس من با تمامِ وجود به جان می‌خرم. من این دردها را دوست دارم، چون راهی است برای رسیدن به تو؛ برای دیدنِ تو که سالم و سرحال، در آغوشم باشی.

پسرم، من برای تو هر دردی را به جان می‌خرم، چون تو تمامِ زندگیِ منی...
مامان نفس👧🏻🍼 مامان نفس👧🏻🍼 روزهای ابتدایی تولد
نفسِ عزیزم…

امروز که ۳۴ هفته از باهم بودنمان می‌گذرد، هر ضربان قلبت برای من معنای زندگی دارد. مسیر رسیدنت آسان نبوده؛ روزهایی با نگرانی، آزمایش، سونوگرافی، کنترل دیابت و آمپول‌هایی که فقط به امید سلامت تو تحملشان کردم.

دختر کوچک من، تو از همین حالا به من یاد داده‌ای که عشق چقدر می‌تواند بزرگ و بی‌انتها باشد. هر حرکتت در وجودم، هر لگد کوچکت، هر لحظه‌ای که حضورت را حس می‌کنم، دنیایم را روشن‌تر می‌کند.

شاید هنوز صورت نازنینت را از نزدیک ندیده باشم، اما قلبم سال‌هاست تو را می‌شناسد. برایت دعا کرده‌ام، با تو حرف زده‌ام، برای آمدنت رویا ساخته‌ام و بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که برای اولین بار در آغوشم بگیرمت.

نفس جان، تو قوی‌تر از آنی هستی که فکر می‌کنی. همین حالا هم با تمام کوچکی‌ات، بزرگ‌ترین امید زندگی منی. من و بابا هر روز چشم‌انتظار آمدنت هستیم تا صدای گریه‌هایت، شیرین‌ترین موسیقی خانه‌مان شود.

تا آن روز، آرام در قلبم رشد کن دخترم. من هر نفس را به عشق تومی‌کشم🥹❤️
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان تپلی مامان تپلی ۲ ماهگی
نامه‌ای برای دختر کوچولوی دلم، آلا
آلای من، دختر نازنینم…
نمی‌دانی چقدر قشنگ است حس بودنت، حتی وقتی هنوز ندیدمت. هر روز که می‌گذرد، تو بیشتر در دل و جانم ریشه می‌دوانی، و من بیشتر از همیشه عاشق‌تر می‌شوم؛ عاشقِ کسی که هنوز در آغوشش نگرفته‌ام اما قلبم با تپش‌های او یکی شده.
آلای من، هر تکان کوچکت در دلم، مثل نغمه‌ای است که به من می‌گوید «مامان، من اینجام». هر شب که دستم را روی شکمم می‌گذارم، با خودم خیال می‌کنم داری لبخند می‌زنی یا با مهربانیِ کوچک خودت با من حرف می‌زنی.
باورت نمی‌شود، اما گاهی فقط با فکر کردن به چشمان کوچکت، اشک شوق روی گونه‌ام می‌نشیند.
دخترم، تو برای من نشانه زندگی‌ای تازه‌ای. نشانه امید، نشانه فردایی روشن‌تر. از وقتی فهمیدم در وجودم هستی، دنیا رنگ دیگری گرفت. هر چیزی که قبلاً عادی بود، حالا با فکر تو بوی عشق می‌دهد.
آلا جانم، دلم می‌خواهد بدانی از همان لحظه اول، عاشقت بودم. قول می‌دهم هر کاری از دستم بربیاید بکنم تا در آرامش، شادی و مهر بزرگ شوی.
من و تو، از همین حالا با همیم… و هر بار که نفسی می‌کشم، انگار تو را در آغوش می‌گیرم.
منتظرم، عزیز دلم… منتظر آن لحظه‌ای که چشمانت را باز کنی و برای اولین بار در آغوش من بی‌قراری کنی.
آن روز، تمام جهانم می‌شود لبخند تو.
تا آن روز، در دلم آرام بخواب دخترکم، آلا…
با عشق بی‌پایان مادرت 💗

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
۳۵ هفتگی
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۵ ماهگی
پایان سفر9ماهه ی من وپسریــــــم💙
پسر عزیزم، نفسِ دلِ مامان…
این روزها که تو هنوز در آغوش امن وجودم بودی، هر تکان کوچکت برایم یک دنیا امید بود و هر سکوتت، یک دنیا دلتنگی. هیچ‌کس نمی‌داند مادری که منتظر تولد فرزندش است، میان ترس و ایمان چگونه نفس می‌کشد… من هر شب با دست روی شکمم، با تو حرف می‌زدم، صدایت می‌کردم و از خدا می‌خواستم فقط تو سالم باشی.
روزهایی بود که اشک‌هایم بی‌صدا می‌ریخت، نه از ضعف… از شدت دوست داشتنی که هنوز چهره‌اش را ندیده بودم. از ترس اینکه مبادا کوچک‌ترین دردی سهم پاهای کوچکت شود. من با خدا معامله نکردم… فقط التماسش کردم. گفتم: «خدایا، این امانت توست… خودت نگهدارش باش.»
پسرم… تو شاید هیچ‌وقت ندانی که قبل از آمدنت، چقدر دعایت کردم. چقدر با هر ضربان قلبت، قلب من هم تندتر زد. چقدر با هر حرکتت، جان گرفتم. تو هنوز نیامده، اما به من صبر یاد دادی… ایمان یاد دادی… و معنای واقعی عشق را نشانم دادی.
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که تو از همان لحظه‌های قبل از تولدت، قهرمان قلب من بودی. نه به خاطر بی‌نقص بودنت، بلکه به خاطر نوری که به زندگی‌ام آوردی.
من قول می‌دهم همیشه پناهت باشم.
قول می‌دهم دستت را رها نکنم، حتی وقتی بزرگ شدی.
و همیشه به تو یادآوری کنم که تو هدیه‌ای بودی که با دعا، اشک، امید و عشق به دنیا آمدی.
با تمام جانم دوستت دارم…
مامان 🤍