۶ پاسخ

چ متن قشنگی😍🥲

عالی🥲

چقدر قشنگ🩷🫂

عالی 💕

من چرا موقع خوندنش تن صدامم عوض شد...

چقد قشنگ🥹

سوال های مرتبط

مامان ماه 🌜☀️ مامان ماه 🌜☀️ هفته سی‌وششم بارداری
نامه‌ای برای بدن تو
بدن عزیزم...
ممنونم که سی و چند هفته است، بدون اینکه حتی یک روز استعفا بدهی، داری از من و دخترم مراقبت می‌کنی.
ممنونم برای هر کششی که تحمل کردی... برای هر شبی که با درد خوابیدی... برای هر نفسی که عمیق‌تر کشیدی... برای هر سانتی‌متری که بزرگ شدی تا کودکم جای امنی داشته باشد.
ببخش اگر این روزها جلوی آینه ایستادم و به جای تشکر، فقط ایرادت را گرفتم.
ببخش اگر به جای اینکه بگویم: «چقدر قوی هستی...» گفتم: «چقدر چاق شدی...»
تو چاق نیستی...
تو در حال آفریدن یک زندگی هستی.
هر خط روی پوستم، هر گرمی که احساس می‌کنم، هر سنگینی که تحمل می‌کنم، یادگاری عشق من به کودکم است.
بدن عزیزم...
از امروز قول می‌دهم کمتر سرزنشت کنم.
قول می‌دهم وقتی غذا می‌خورم، به جای احساس گناه، یاد دختر کوچولویی بیفتم که با هر لقمه، خانه‌اش گرم‌تر و امن‌تر می‌شود.
و وقتی روزی کودکم را برای اولین بار در آغوش بگیرم، اولین کسی که از او تشکر می‌کنم، تو خواهی بود...
چون هیچ‌کس به اندازه تو، برای رسیدن او نجنگید.
دوستت دارم... همین‌طور که هستی. همین امروز. همین حالا.❤️
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان نفس👧🏻🍼 مامان نفس👧🏻🍼 روزهای ابتدایی تولد
نفسِ عزیزم…

امروز که ۳۴ هفته از باهم بودنمان می‌گذرد، هر ضربان قلبت برای من معنای زندگی دارد. مسیر رسیدنت آسان نبوده؛ روزهایی با نگرانی، آزمایش، سونوگرافی، کنترل دیابت و آمپول‌هایی که فقط به امید سلامت تو تحملشان کردم.

دختر کوچک من، تو از همین حالا به من یاد داده‌ای که عشق چقدر می‌تواند بزرگ و بی‌انتها باشد. هر حرکتت در وجودم، هر لگد کوچکت، هر لحظه‌ای که حضورت را حس می‌کنم، دنیایم را روشن‌تر می‌کند.

شاید هنوز صورت نازنینت را از نزدیک ندیده باشم، اما قلبم سال‌هاست تو را می‌شناسد. برایت دعا کرده‌ام، با تو حرف زده‌ام، برای آمدنت رویا ساخته‌ام و بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که برای اولین بار در آغوشم بگیرمت.

نفس جان، تو قوی‌تر از آنی هستی که فکر می‌کنی. همین حالا هم با تمام کوچکی‌ات، بزرگ‌ترین امید زندگی منی. من و بابا هر روز چشم‌انتظار آمدنت هستیم تا صدای گریه‌هایت، شیرین‌ترین موسیقی خانه‌مان شود.

تا آن روز، آرام در قلبم رشد کن دخترم. من هر نفس را به عشق تومی‌کشم🥹❤️
مامان دلبرکوچلو🧿🧸 مامان دلبرکوچلو🧿🧸 ۱ ماهگی
پسرم، نیمه‌ی جانم،
شاید ندانی که هر بار سوزِ سوزن و دردِ امپول، برای من چقدر ناچیز است؛ در برابرِ نگاهِ تو، تمامِ رنج‌های جهان هم کم می‌آید.
می‌دانی، بعضی وقت‌ها که دست‌های کبودم را نگاه می‌کنم یا وقتی از دردِ آمپول‌ها نمی‌توانم شب‌ها بخوابم، فقط به تو فکر می‌کنم.
اصلاً مهم نیست که چقدر امپول‌های «آنوکسا» درد دارند، یا چقدر سوزششان در تنم می‌پیچد. اصلاً مهم نیست که دست‌هایم چقدر کبود می‌شود یا چقدر از شدت درد، آرام و قرار ندارم. تمام این‌ها در برابرِ یک چیز، کاملاً بی‌معناست: سلامتی تو.

هر بار که سوزن در پوستم فرو می‌رود، با خودم می‌گویم: «باکی نیست، این درد، راهی است برای اینکه خون در رگ‌های پسرم جریان پیدا کند. این درد، یعنی دارم به او زندگی می‌بخشم.»

هیچ‌کدام از این‌ها برای من معنایی ندارد. کبودیِ دست‌هایم، بهایی است که با کمال میل برای سلامتی تو می‌پردازم. سوزشِ هر آمپول، تنها نشانی است از اینکه من دارم برای تو می‌جنگم.

هر بار که درد در تنم می‌پیچد، فقط به صورتِ تو فکر می‌کنم؛ به آن لبخندهای کوچکت که تمامِ دنیا را برایم روشن می‌کند. من هر دردی را به جان می‌خرم، هر شب بی‌خوابی را تحمل می‌کنم و هر بار که زیرِ سرم می‌لرزد، فقط یک آرزو دارم: اینکه تو در سلامتِ کامل، با بدنی استوار و جانِ تازه، پیش من باشی.

اگر این دردها، یعنی خون‌رسانی به رگ‌های تو و جاری شدنِ زندگی در وجودت، پس من با تمامِ وجود به جان می‌خرم. من این دردها را دوست دارم، چون راهی است برای رسیدن به تو؛ برای دیدنِ تو که سالم و سرحال، در آغوشم باشی.

پسرم، من برای تو هر دردی را به جان می‌خرم، چون تو تمامِ زندگیِ منی...
مامان بدون بچه 💔💔 مامان بدون بچه 💔💔 هفته سی‌ونهم بارداری
امشب دوباره با دو نفر حرف می‌زنم که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود؛
با شما...
با نفس و نیکانِ عزیزم.

نمی‌دانید بعد از رفتنتان، چه بر سر مادرتان آمد...
از همان روزی که چشم‌هایم اشک را یاد گرفتند، دیگر هیچ روزی بدون دلتنگی نگذشت.

من هنوز هم مادرِ شما هستم...
مادری که آغوشش خالی مانده، اما قلبش هنوز برای دو فرزندش می‌تپد.

گاهی نیمه‌های شب از خواب می‌پرم...
برای چند ثانیه فراموش می‌کنم که رفته‌اید.
دستم را روی شکمم می‌گذارم...
انگار منتظرم دوباره تکانی بخورید...
اما سکوت، تنها جوابی است که می‌شنوم.

چه کسی می‌فهمد درد مادری را که لباس نوزادی نخرید تا چشم نخورد...
اما حالا حتی کودکی ندارد که برایش لباس بخرد؟

چه کسی می‌فهمد هر بار که صدای گریه یک نوزاد را می‌شنوم، قلبم هزار تکه می‌شود؟
چه کسی می‌فهمد من هر روز، هزار بار با نبودن شما می‌میرم و باز هم زنده می‌مانم؟

نفس جانم...
نیکان جانم...

اگر از آسمان مرا می‌بینید، ببخشید که نتوانستم شما را بیشتر در آغوش دنیا نگه دارم.
بدانید مادرتان تا آخرین نفس، عاشق شما می‌ماند.

می‌گویند آدم به همه‌چیز عادت می‌کند...
اما من به نبودن شما عادت نکردم...
فقط یاد گرفتم هر روز، لبخندم را روی صورتم نقاشی کنم و شب‌ها، بی‌صدا کنار خاطره‌هایتان گریه کنم.

شما از این دنیا رفتید...
اما تمام دنیای من را هم با خودتان بردید.

اگر روزی قلبم از تپیدن ایستاد،
بدانید خسته نبود...
فقط سال‌ها بود که برای رسیدن به آغوش شما می‌تپید...
و حالا می‌خواست دوباره دو فرشته‌ی کوچک خودش را در آغوش بگیرد...
برای همیشه...
مامان بدون بچه 💔💔 مامان بدون بچه 💔💔 هفته سی‌ونهم بارداری
۸۰ روز...

امروز ۸۰ روز است که نفس می‌کشم، اما انگار ۸۰ سال گذشته است...

۸۰ روز است که هر شب با عکس‌ها و خیال شما می‌خوابم و هر صبح با حقیقت تلخ نبودنتان بیدار می‌شوم.

نفس جانم... نیکان عزیزم...
قرار بود شما را در آغوش بگیرم، برایتان لالایی بخوانم، لباس‌های کوچکتان را بپوشانم و بوی تنتان را تا آخر عمر حفظ کنم... اما قسمت من، بوسیدن جای خالی شما شد.

هیچ مادری نباید به جای شمردن روزهای بزرگ شدن بچه‌هایش، روزهای نبودنشان را بشمارد...

می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند؛ اما کسی نمی‌داند داغ فرزند، با زمان درمان نمی‌شود، فقط مادر یاد می‌گیرد با قلب شکسته زندگی کند.

دلم برایتان تنگ شده... آن‌قدر تنگ که گاهی نفس کشیدن هم درد دارد. هنوز هم ناخودآگاه دستم روی شکمم می‌رود، انگار منتظرم دوباره تکان بخورید... بعد یادم می‌آید که شما دیگر در آغوش خدا هستید و من، روی زمین، هر روز دلتنگ‌تر از دیروز می‌شوم.

فرشته‌های آسمانی من...
اگر صدای مادرتان را می‌شنوید، بدانید هیچ روزی نبوده که نامتان را زمزمه نکنم، هیچ شبی نبوده که برایتان اشک نریزم و هیچ لحظه‌ای نبوده که آرزوی دوباره دیدنتان را نداشته باشم.

امروز ۸۰ روز از پروازتان گذشت... اما برای قلب یک مادر، انگار همین دیروز بود که شما را از او گرفتند.
نفس و نیکان... تا آخرین نفس، دلتنگتان می‌مانم. دوستتان دارم؛ بیشتر از تمام واژه‌های دنیا... 🕊️💔