وای دیروز همه چیز خیلی رو مخ بود تازه درکتون میکنم وقتی می‌رسد خونه مادر شوهر اینکه کل میوه هارو میخواست بهش بده اعصابم خورد کرده بود بعد سالم سالم مبدا بیشتر رو مهم بود بعد که من پوره میکردم خواهر شوهر می‌گفت این دخترشو پاستوریزه کرده بیشتر اعصابم خورد بود بعد از طرفیم دخترم غریبی میکرد نمی‌خوابید تا آخر شب که تو اتاقشون هواش مثل سونا بود و ادای بچم مثل گوجه شده بود دیگه هم خوابش می اومد هم باباش نبود هم گرمش بود هم شکمش کار نکرده بود همش جیغ میزد و گریه میکرد مادر شوهرم گرفته بودم سفت فشار میداد به خودش بچم بیشتر اعصابش خورد میشد آخر سر بزور گرفتمش یکم قوربونش صدقه اش رفتم بعد عموش اومد اونو دوست داره یکم آروم شد الان از دیشب تا الان دخترم همش گریه می‌کنه تو خواب تازه آخرش دخترم با خوردن شصتش خودشو آروم میکرد خواهر شوهرم محض خنده میکشید که گریه کنه فکر کنم باید تک تکشان یه سیلی میزدم خانواده خودم اینجوری نمیکنن باهاش مثل یه جسم حساس و ظریف رفتار میکنند

تصویر
۷ پاسخ

خدایی چرا رو بچه یکی دیگه حس مالکیت دارن من مادر شوهرم خوب بود تا بچه اومد بعد از اون انتظار دارن من هر روز با بچم خونشون باشم که تحت نظارت اونا بزرگ بشه اونم با یه خواهر شوهر مجردی که فکر می‌کنه علامه دهره

منکه اصن بچه بغلشون نمیدم🤣
نهایت پنج دقه اونم یه نگاه به شوهرم میکنم یعنی بگیرش لز بغلشون🤦‍♀️

اوففففف واقعالج درارههرچی میگی کارخودشونن می‌کنند احححح لعنتیا بعدازمن جالبه بچم هرکاری کنه حتی بخنده میگن به اونا رفتههه چه بایدبکشیی ازدست خانواده شوهر خودش کمه اونام هستنن تف

طفلی بچه دیگه نبرش بابا بچه زبون نداره فوششون بده اذیتشده جوجه

عقل ندارن راحتن. خب وقتی اذیتی نرو. مادرشوهر من که پیش من حتی جرات نداره دخترمو بوس کنه😂

وای دیگه نرو 😭😭😭😭

اشتباه تایپ خر است 😂

سوال های مرتبط