۴ پاسخ

چه خوب ک پرسیدن بیهوشی میخای یا بیحسی اخه بعضیا میگن بیحسی میزنن فق ریکاوری چطور بودی درد داشتی؟

کاش بیمارستانی ک من میخوام برم هم اگه یهو سز اجباری شم،
واسه بیهوشی و بیحسی بپرسن ازم حق انتخاب بدن بهم

میگم تو بیهوشی لوله حل میدن تو گلو

خداروشکر که بیشتر خودتو عذاب ندادی رو طبیعی اصرار نکردی

سوال های مرتبط

مامان ببجیم مامان ببجیم ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو

پرستاره گفت لخت شو😁منم ک تنها ترسیدم سوندمو وصل کنه ک خداروشکر گفت نه انژیوکتتو وصل میکنم سوندت تو اتاق عمله😀انژیو رو وصل کردن منم شرو کردم ب تیکتاک گرفتنو و عکس انداختن😁 بعد لباسمو تنم کردم منتظر دکتر بودیم تو این ی ساعتی ک منتظر بودم تا جایی ک میتونستم عکس و ویدیو گرفتم بعد رفتم نشستم ک دکتر اومد و با ویلچر رفتیم طبقه بالا رفتیم تو بازم پنج دقیقه اینا منتظر بودم ازم چند تا سوال پرسیدم ک چیزی خوردی یا نه
بعدشم رفتم تو اتاق عمل 😮‍💨
اینجا استرسم ی ذره شرو شد نشستم رو تخت ازم پرسیدن اینجا چیکار میکنی گفتم قراره سزارین بشم پرستاره گفت تو؟😁کو شکمت ؟ چند سالته گفتم ۱۸ دکتر بیهوشی شنید گفت دختر من همسن توعه ولی خاستگاه نداره چطور تو بچه داری😂(داشتن هواسمو پرت میکردن) بعدش ترسیدم یکم نفس نفس میزدم و دست پام میلرزید خودشون دستمو گرفتن و باهام شوخی میکردن خیلییی سرد بود ی لحظه استرسم بیشتر شد گفتم توروخدا نه من بیهوشی میخام گفتن اگه بخای میتونم بیهوشت کنم ولی بیحسی بهتره..



فرزندپروری فرزندپروری سرکلاژ سزارین سوند طبیعی کولیک رفلاکس پوشک شر خش درد‌کو.فت ک
مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
پارت ۲
خیلی شلوغ بود کم کم حوصلمون داشت سر میرفت استرسا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اسممو صدا زدن و گفتن اماده شو برا اتاق عمل جا ب جا شدم و رفتم رو برانکارد و حدود ۴۰ دقیقه پشت اسانسور بودم تا اینکه بلاخره وقتش شد ماما و ی اقایی بردنم تو اتاق عمل چشمتون روز بد نبینه چشمم ک ب اتاق عمل افتاد رنگم پرید و فشارم افتاد همه جا خیلی سرد بود از طرفی هم ی میز بزرگ داخل بود و ی عالمه صندلی که همه دکترا نشسته بودن حدودا تو اون بخش ۵ تا اتاق بود برای عمل دکتر فوق العاده مهربون و خوش برخوردم اومد و کلی باهام صحبت کرد ک نگران نباش نترس اتفاقی نمیفته ی خواب کوچولو میری و میای نینی تو بغلته کلی حس خوب گرفتم انتخاب خودم سزارین و بیهوشی کامل بود ک دکترم برام انجام داد بردنم داخل اتاق و جا ب جا شدم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد اول کلی تبریک گفت و دلداریم داد ب دکترم گفتم سوزش سر دل دارم گف دارو میزنیم تو سرمت دکتر بیهوشی دستگاه رو روی صورتم گذاشت گف چه حسی داری و گفت ک نفس عمیق بکش داشتم ک توضیح میدادم چ حسی دارم اولین نفس ن دومین نفس دیگه بیهوش شدم
مامان جوجولات🍬🍫 مامان جوجولات🍬🍫 ۱۶ ماهگی
ادامه زایمان..
بعد از اینکه وارد اتاق عمل شدم دستیار بیهوشی کمکم کرد بشینم روی تخت و پاهامو دراز کنم پرسید استرس داری گفتم ن و دکتر بیهوشی اومد تو اتاق پرسید بیحسی یا بیهوشی ک گفتم بیحسی و بعد کامل برام توضیح داد و شروع کرد بتادین و بعدم گفت الان میخوام بیحس کنم و همون اول بیحس شدم برای منی ک از دکتر میترسم و وحشت آمپول دارم واقعا هیچی بود اصلا سوزنش سوزن نبود🤣
بعدم دراز کشیدم و دکتر رفت و دستیارش کنارم بود یه نفر از زیر سینه تا رونام رو پر بتادین کرد پرده آبی کشیدن وسایلا رو یکی آماده میکرد دکترم اومد هنوز پنج دیقه نشده بود اومدم بگم خانم دکتر میشه هرکار میکنین بگین بهم ک شنیدم گفت عزیزم نترسیا این تکون خوردنا برا اومدن آقا یزدانه ک یه دفعه صدای گریشو شنیدم اصلا قابل وصف نیست از ته دلم خواستم خدا ب هرکی چشم انتظاره بده اشک شوق ریختم ک دستیار بیهوشی گف مامان گریه نکن حالت بد میشه چند باری صدای گریشو شنیدم و منتظر ک بهم نشونش بدن از کنار پرده اوردنش و من پسرم رو دیدم بعد از اون کم کم حالت تهوع گرفتم ک یه چیزی زدن تو سرمم بعدم ک بشدت نفس کم میاوردم بینیم کیپ کیپ شده بود دهنم خشک کویره کویر یکم آب مقطر ریخت اما بی فایده بود ناخودآگاه تخت رو تکون میدادم ک گفتن چیکار میکنی مامان داریم بخیه میزنیم گفتم دست خودم نیس حالم خیلی بده ک شنیدم دستیار بیهوشی گف هرچی دارو بود رو گرفتی مامان و ماسک اکسیژن زد برام و من هیچی نفهمیدم دیگه😴
مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۶ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان تیارا مامان تیارا ۱۱ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی من 3
بیچاره پرستارام ترسیده بودن ازم ب حدی ک رفتیم برای عمل یکی از پرستارای همراهم گفت بیمارو رو تخت بخابونین شروع کنین من خودم فرمشو پر میکنم رضایتشو میرم از همسرش میگیرم.من خودم زود پاشدم خابیدم روی تخت ب دکتر گفتم ت رو خدا شروع کن الان دردم شروع میشه قلبم دیگه کشش نداره.شروع کردن ب ضدعفونی کردن شکمم و برام بیحسی تزریق کردن من ی طرف شکمم سر شد طرف دیگه حس داشتم حتی ب بیهوشی بالای سرم گفتم گفتش ک الان اوکی میشم ولی من بیحس نشدم و میتونستم راحت پاهامو تکون بدم.من حتی وقتی ک با تیغ داشت شکمم رو میبرید سوزششو حس کردم باز ب دکتر بالای سرم گفتم ک گفت امکان نداره چرا بیحسی روت اثر نمیزاره.من ک شروع کردم ب اوق زدن فهمیدن ک دروغ نمیگم و واقعا حس میکنم زود برام بیهوشی زدن و تازه داشتم بیهوش میشدم دخترمو گذاشتن توی بغلم و بعدشم ب خواب رفتم.
توی ریکاوری ک بهوش اومدم اومدن بالاسرم و دیدن ک خونریزی شدید دارم ب حدی ک دست ب شکمم میزدن و ی فشار کوچیک میدادن کلی ازم خون میرفت علتشم گفتن ب خاطر زور زدنم حین زایمان طبیعی بوده ک خداروشکر بعد سه ساعت خونریزیم ی حد نرمالش رسید و فرستادنم بخش.بعدشم ک دخترمو اوردن و کلی دردایی ک تا اون لحظه کشیدم بودم فروکش کرد و فقط خداروشکر میکردم ک اتفاقی براش نیوفتاد و سالم ب دنیا اومد