تجربه سزارین پارت دو

پرستاره گفت لخت شو😁منم ک تنها ترسیدم سوندمو وصل کنه ک خداروشکر گفت نه انژیوکتتو وصل میکنم سوندت تو اتاق عمله😀انژیو رو وصل کردن منم شرو کردم ب تیکتاک گرفتنو و عکس انداختن😁 بعد لباسمو تنم کردم منتظر دکتر بودیم تو این ی ساعتی ک منتظر بودم تا جایی ک میتونستم عکس و ویدیو گرفتم بعد رفتم نشستم ک دکتر اومد و با ویلچر رفتیم طبقه بالا رفتیم تو بازم پنج دقیقه اینا منتظر بودم ازم چند تا سوال پرسیدم ک چیزی خوردی یا نه
بعدشم رفتم تو اتاق عمل 😮‍💨
اینجا استرسم ی ذره شرو شد نشستم رو تخت ازم پرسیدن اینجا چیکار میکنی گفتم قراره سزارین بشم پرستاره گفت تو؟😁کو شکمت ؟ چند سالته گفتم ۱۸ دکتر بیهوشی شنید گفت دختر من همسن توعه ولی خاستگاه نداره چطور تو بچه داری😂(داشتن هواسمو پرت میکردن) بعدش ترسیدم یکم نفس نفس میزدم و دست پام میلرزید خودشون دستمو گرفتن و باهام شوخی میکردن خیلییی سرد بود ی لحظه استرسم بیشتر شد گفتم توروخدا نه من بیهوشی میخام گفتن اگه بخای میتونم بیهوشت کنم ولی بیحسی بهتره..



فرزندپروری فرزندپروری سرکلاژ سزارین سوند طبیعی کولیک رفلاکس پوشک شر خش درد‌کو.فت ک

تصویر
۶ پاسخ

من از ترس سزارین هر روز دعا میکردم بچم بچرخه فوبیا اتاق عمل دارم.

من که با۳۲سال سن فک میکنم زود بود دوسه سال دیگه وقت داشتم😂😂

بیهوشی بهتره یا بی حسی؟

حالا بیهوش شدی

اوزم استرس توتدم🥲

خب بعدشو بگو

سوال های مرتبط

مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۴ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت (۳)زایمان سزارین




همین ک همراه ها پیشم بودن پرستار اومد گفت لخت شو این لباس هارو هم بپوش پوشیدم چند دیقه بعدش شوهرم با مادرشوهرم ک عممه اومدن مامانمم ک بچه کوچیک داشت گفتم نیاد شوهرم اومد بغلم کرد گفت نترسیا منم بغض داشتم گفتم باشه
نشستیم ی نیم ساعت شوهرم کلی منو میخندون ک نترسم ولی نمیشد ترس داشتم استرس داشتم ......
پرستار با ویلچر اومد گفت آماده ای بریم منم نشستم پرستار گفت آقای همسر برون بیارش رفتیم رفتیم رسیدیم دم اتاق عمل اووووووف چه استرسی چه ترسی چه ذوقی بود منو بردن داخل پرستار گفت بهم گفت ب شوهرت گفتم بوسش میکردی ترسش میریخت منم گفتم نکرد ک 😂😂😂نگو بنده خدا هل کرده بود فک نمی‌کرد سری برم تو
منم رفتم نشستم ی گوشه ک دکتر صدام کنه برم اتاق عمل ی پیره زنه بود آنقدر غرررررر زد ک نگین چرا بچه آوردی سنت کمه مامانت چرا داده تورو شوهر اصلا خیلی بدم اومد ازش 😏 بیخیال این😅
صدام کردن رفتم گفت شلوارتو در بیار منم در آوردم نشستم رو تخت اول ی سرم زدن بعدش دکتر بی هوشی اومد گفت زانو هاتو به هم بچسبون کمرتو خم کن گفت اصلا تکون نخوری ها باز باید تکرار کنم اگه ی تکون ریز بخوری منم از این آمپوله خیلی میترسیدم چون شنیده بودم خیلی درد داره



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان شاهان کوچولو مامان شاهان کوچولو ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۱
من تو بیمارستان بهمن زنجان سزارین شدم ۶ آبان
صبح ساعت هفت رفتم بیمارستان از قبل همه مدارکم کپی گرفته بودم ک اونجا معطل نشم رفتم بلوک تایید کرد مدارکمو شوهرم رفت پذیرش و پرونده تشکیل داد بمن ی دست لباس دادن گفتن عوض کن اینارو بپوش پوشیدم لباسامو تحویل مامانم دادم ولی گوشیم دستم بود ی سری ازم سوال پرسیدن ک بیماری خواصی داری یا ن با شوهرت فامیلی یا ن و... کد پستی ام خواستن ک باید حتما باشع من تو گوشیم داشتم دادم بعد بردنم ی اتاق بهم ان اس تی وصل کردن و سرم وصل کردن ی نفرم اونطرف اتاق مثل من عمل داشت یکم یا اون حرف زدیم یهو پرستار اومد گفت میخوام سوند وصل کنم یکم دیگ میری اتاق عمل ی استرسی گرفتم ک‌نگو چون شنیده بودم سوند خیلی درد دارع یهو پرستار گفت تموم شد پاهاتو دراز کن تعجب کردم واقعا هیچ دردی نداشت هیچیییی رفت یکم دیگ یکی اومد لباسای بچرو ازم گرفت با بتوش گفت بده من خودم پاشو بریم اتاق عمل رفتیم گوشیمو دم‌ در دادم ب همراهم رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم چونم‌ میلرزید ب پرستار گفتم خیلی درد داره گفت نه اصلا استرس نداشته باش هیچ دردی نداره
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۱۲ ماهگی
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
من هی گریه میکردم میگفتم توروخدا بگید چیشده که گفتن بند ناف محکم پیچیده دور گردنش…
دیگه من اون لحظه نفسم رفت فقط زااار میزدم میگفتم خدایا این کارو با من نکن من اتاقشو چیدم همه چیشو اماده کردم من بدون دخترم از اینجا نرم
خلاصه پرستارا سریع بهم اکسیژن وصل کردن گفتن تند تند نفس بکش بذار اکسیژن برسه به بچه ولی مگه میتونستم…نفسم داشت قطع میشد به زور چندتا نفس عمیق کشیدم تا دکتر اومد
(اینجا اینو اضافه کنم من یکی از دلایلی ک زایمان طبیعی و انتخاب نکردم این بود ک به شدت از معاینه اینا میترسم و حتی به دکترم گفتم تو نامه بیمارستانم بنویس ک سوند و بعد بی حسی تو اتاق عمل برام بذارن) خلاصه دکتر اومد گفت باید معاینت کنم سر بچرو با دست تکون بدم تا بهش شوک وارد بشه
منو نمیگی وحشت کرده بودم گرررریه میکردم میگفتم من میترسم اونم اصلا بدون توجه به من شروع کرد به معاینه…اصلا نمیخوام از دردش بگم😣 یکم که گذشت دکتر گفت دهانه رحمت بستس نمیشه کاری کرد زنگ بزنید دکترش سریع بیاد اورژانسی باید عمل بشه…دوباره یه سرم بهم‌ وصل کردن هی شکممو تکون دادن تا اینکه صدای قلبش ضعیف اومد بعد پرستاره گفت اجازه بده سوندم همینجا وصل کنیم ک دیگه رفتی اتاق عمل سریع عمل و شروع کنیم معطل نشیم منم ک دیگه اب از سرم گذشته بود گفتم معاینه ک شدم دیگه یه سوندم وصل کنن دیگه🥲 خلاصه گفتم باشه اومدن سوند و وصل کردن ک اصلااا درد نداشت ینی من همش منتظر درد بودم ک گفت تموم شد فقط یه حس سوزش و چندشی داشت همین ، نه زدنش درد داشت واسم نه کشیدنش



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی/نوزاد/شیرخشک
مامان آرن جون 🥹 مامان آرن جون 🥹 ۶ ماهگی
اومدم با تجربه سزارین داغ داااغ
قسمت اول

شنبه ۶ صبح رفتم بیمارستان و کارای پذیرشو انجام دادن رفتم پیش متخصص بیهوشی و مشاوره شدم . بعدشم ان اس تی گرفتن و فرستادن واسه زایمان و جراحی
اونجا اول قد و وزنمو گرفتن و یکی اومد سوند زد. من خیلی اذیت شدم از اون حس چندش و سوزشش و اونجا بود ک تصمیم گرفتم بچه اول و اخرم باشه 😬
بعد با برانکارد بردنم اتاق عمل. خیلی جو خوبی داشت و همه میگفتن و میخندیدن اما خب من از استرس داشتم ب چوخ میرفتم
دکتر خودم اومد و گفنم خانوم دکتر میشه برم طبیعی ؟ 🤣گفت اره دودیقه ای کاراتو کنسل میکنم و برو منتظر بمون دردات شروع شه گفتم نه الکی گفتم 🫤 بعدش دکتر بیهوشی اومد و یکم از موهام ک هلندی بافته بودم تعریف کرد🤣 گفت میخای بیحسی باشه یا بیهوشی؟ گفتم نظر شما چیه؟ گفت اولا ک خیلی استرس داری بعدشم بنظر من بیهوشی بهتره چون عوارض بعدش کمتره و دیگه سردرد و کمردرد نمیگیری گفتم خب باشه بیهوشم کن و پمپ دردم میخام. پرسید اسم بچتو چی میذاری گفتم آرن گفت به به چقد قشنگ و شبیه اسم منه و حدس بزن اسم من چیه گفتم آرمین؟ گفت نه یه اسم خیلی اصیل ایرانی گفتم مغزم کار نمیکنه خودت بگو و گفت آرش. یهو حس کردم تو گلوم یجوری شد گفتم اقای دکتر تو گلوم یه گازی پیچیده ک گفت واسه تزریقه و بعدم یهو چشم باز کردم دیدم تو ریکاوری ام😎
مامان ببجیم مامان ببجیم ۱ ماهگی
تجربه سرکلاژ
پارت دوم😆

سری زنگ زدم ب مامانم رفتیم بیمارستان
ساعت دو دو نیم اینا
بعدش بستریم کردن ساعتای سه و نیم اینا مامانم رقت نماز بخونه همون موقع پریتارا اومدن گفتن اماده شو بریم برا اتاق عمل
کناریم یکی بود سرکلاژ شده بود اونم راحت راه میرفت انگار هیچی نشده
تا اون لحظه هیچ استرسی نداشتم چون نمیدونستم چجوریه نمیدونستم چیکار میکنن(هرچند هیچی نبود ک)
خلاصه پا شدم ی شنل صورتی تنم کردن😂رفتم رو ویلچر نشستم بعد بردنم ی اتاقی
امضا اینا گرفتن ازم بعد دقیقن شبیه فیلما بود از ی راهروی طولانی و تنگ و تاریک رد شدم سرد بوداا
اینجا ترسم شرو شد😟😂
بعد ی جایی شبیه سالن ک فک کنم ریکاوری بود و سمت راستش بردنم اتاق عمل🤨😟واای چقد ترسیده بودم دقیقن شبیه عکسا بود
فک نمیکردم ببرنم اتاق عمل 😒 بعد پرستاره گفت پاشو بشین رو تخت
از بس ترسیده بودم ک باورتون نمیشه دست و پام میلرزید عرق سرد میکردم
گفت بشین الان دکتر بی حسی میاد
کلی ترسیده بودم ک سرم خورد ب اون چراغای تخت😂😂
مامانم بهم گفته بود ی چیزی میزارن رو بینیت هیچی نمیفهمی
همینو بهش گفتم کفت بی حسی بهتره بعد تو ۴ ساعت پیش غذا خوردی باید هشت ساعت گرسته باشی ( نمیدونم ربطی داره یا نه ولی همینو گفت بهم تا قانع بشم)
خلاصه چاره ای نداشتم کلی گریه میکردم چون از امپول ب شدت میترسیدم بعد پرستارا سعی میکردندحواسمو‌پرت کنن دستمو میگرفتن امپولو زد واقن هیچ دردی نداشت🥸الکی ترسیده بودم بعد پرستاره گفت دیدی درد نداشت؟ برا اینکه تخس بودنمو نشون بدم گفتم نه خیلیم درد داشت 😏😂




فرزندپروری فرزندپروری سرکلاژ سرکلاژ کولیک کولیک‌کولیک‌ رقلاکس رقلاکس پوشک پوشک پوشک امادگی زایمان