۱۱ پاسخ

عزیزم من جان بودم میرفتم سر کار یه کاری که بتونم بچمم با خودم ببرم مثلا نگهداری از کودک پرستار بچه میشدم که بچمم کنارم باشه بعدشم صد در صد یه اتاق کوچیک می‌گرفتم از اون خونه میرفتم من چند ماهه دارمت میبینم همش خانواده دارن اذیتت میکنن نه عمدیا ولی مشکلاتشون روو دوش توئه اسمشه مجانی اونجا نشستی کلی داری هزینه جانبی میکنی واسه اطرافیانت شاید تو بری برادرت هم یکم بفهمه مادرت اینا تنها هستن بخشی از کارو گردن بگیره توام زندگی خودتو بکنی حریم شخصی خودت رو داشته باشی پدرت همش با پسرت درگیره اون بنده خدا هم مریضه عمدی نمیکنه ولی خب الان پسرت توو سن رشد هست نیاز داره آرامش داشته باشه تغذیه مناسب از اونجا برو خودتو راحت کن

بنظرم شده برو یه اتاق اجاره اجاره کن اما از پیش اونا برو

خوراکی قایم کن خب

عزیزم با شوهرت حرف میزنی در مورد رفتن اون حرفش چیه ؟چرا نمیبرتتون از اونجا

چیشده مگ واس چی رفتی خونه بابات موندی؟
مگ بچه س خب ب بابات بگو لطفا نخور اینا واس بچه س

مغزیجاتی ک میخری بذار داخل یه ظرف بذار تو کابینتی چیزی نبینه پنیر میخری نصفش بذار داخل یه ظرف درب دار بذار توی طبقه دیگه یخچال یا یخچال خودت بزن ب برق وسایلات بذار داخل همون

هرچی میکشیم ازدست بی پولی شوهره بخدا ماهم مستاجریم درکت میکنیم یه مدت بایدبامادرم زندگی کنم
واقعاتنهایی بهتره ازهمه لحاظ
یه اتاق۳۰متری داشته باشی ولی ازخودت باشه

شوهرت کجاس؟؟؟

بابات از بابات خسته شدی 💘 کاشکی بابای من برگرده

خیلی عصبی شدم نمیتونم دیگه این حجم از غصه مشکلات دوام بیارم. یک اتاق هم میگرفت من یخچال تلویزیون مو بتونم استفاده کنم . من چیکار کنم دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم شما میگین من چیکار کنم دوستان؟ من باید برم خودم تنهایی با پسرم زندگی کنم شوهرم هرجا میخاد بره واسه خودشه بره

شوهرم میوفتاد زندان هرچی میشد نباید قبول میکردم از خونه خودمون بیایم خونه مادرم اینا پیش پول ..... بده برای بدهی

سوال های مرتبط

مامان پسرم❤️ مامان پسرم❤️ ۱ سالگی
پسرم ۳ شب تازه خوابید با اینکه بعدظهر زیاد نخوابیده بود بزور شبا میخاد خودش بیدار نگه داره😑😑
نمیدونم چرا اینجوری شدم دوستان تا قبل اینکه باردار بشم حتی بعد بارداریم هم سرحال شاداب بودم مثل کسایی بود که انگار تازه دیروز ازدواج کردند پسرم بزرگتر شده نمیدونم چرا اصلا حوصله شوهرم ندارم خیلیییی خسته ام زود عصبی میشم آرامش اعصاب ندارم فک کنید الان خیلی خوبم تا چند روز حالم خوبه با یه واکنش پسرم یا بقیه دوباره بهم میریزم . مدتی که اوضاع همسرم بهم ریخته من آورد خونه مادرم .... دیگه بفکر خونه نیست اصلا..... این یه طرف قضیه . اما من باز زمان بارداریم خیلی سرحال بود بهم میگفتن شبیح آدمای باردار نیستی قیافه ام روحیه ام همه اوکی بود الان داغون داغونم هم ظاهرم بهم ریخته هم روحیه ام🥲🥲
دائم پول نیست نه میتونم به خودم برسم نه جایی برم شوهرم هم میگه بریم خونه مادرم آخه خونه مادرت چخبره من هیجا نمیبره میخاد ببره خونه مادرش خودش بره بیرون چه فایده.‌.. پسرم خیلییییی شیطون باهاش تنهایی بیرون رفتن خیلیییی سخته
فرزندپروری فرزندپروری