سلام خانوما از تجربه سزارینم براتون‌بگم ک دوتا اشتباه کردم شما نکنید ،.
اولاش همه چی خوب بود بهم سرم زدن منو بردن اتاق عمل امادم کردن ی امپول خیلی نازک ک دردش خیلی ضعیف بود ب پشتم زدن بعد کلا بیحسی بدن فقط از حرکات میفهمیدم ی کاری دارن رو شکمم میکنن و در هوشیاری کامل بعدش ی چهل دقه بردن اتاق ریکاوری تا خوب ب خودم اومد بعد اوردنم اتاق تا سه چهار ساعت بدنم کلا بی حس بود بعد ک بی حسی رفت من ی اشتباه کردم زود بالش گذاشتم زیر سرم عجله کردم بعد شش ساعت بالش گذاشتم ک این بزرگ ترین اشتباهم بود چون تا بالش گذاشتم نیم ساعت بعدش رگ گردن و شونه هام منو دق داد جوری ک نمیتونستم تک تکونی بخورم رگام خیلی درد داشتن برا همون گفتم بگم شما این اشتباهو نکنید خیلی دیر بالش بزارین و یکی هم تا بی حسیم رفت زیاد تکون خوردم اولاش نمیدونستم بعد ی ساعت بخاطر اون تکون بقیه هام اونقد درد کرد ک داشتم میمردم و لطفا اصلا ب خودتون تکون ندین تا وقتی دکتر میگه پاشو قدم بزن چون. درد بعد تکونا خیلی بده ادم دق میکنه بخدا جز این دوتا همه چی عالی بود نترسین شیافت اینا میزنن زیاد اذیت نمیشین /

۷ پاسخ

مرسی که گفتی عزیزم ❤️🙏

اره نباید بالشت بزاری ولی تکون رو ن من وقتی کم کم داشت حسم بر می گشت هی انگشتام رو پام رو تکون می دادم و بعدش هم خیلی خیلی مایعات و نسکافه و شربت عسل خوردم و دوتا شیاف زدم دیگ حالم خیلی بهتر بود

من ۹ ساعت بالشت نذاشتم حرفم نزدم

سلام فداتشم اجرت با بی بی حضرت زینب ابجی حضرت زهرا بچتو حفظ کنه نیاز ندارین براتون ختم کل قران چله نادعلی برای راحتی زایمان. حجرات برای سلامتی جنین زیارت عاشورا حدیث کسا بخونم چهت هر نیتی خواستی میخوم به نیتتون هدیخ به روح اموات هم خواستی نماز روزه قضا هم میخونم خیلی و دست بالم خالیه اجرت با سید فاطمه زهرا مواظب بچت باشه خیلی منصفانه میگیرم به عنوان هدیه

اون بالشت گذاشتن و منم اشتباه کردم بعد ۸ ساعت گذاشتم و وقتی ک ترخیص شدم ب معنای واقعی مردم و زنده شدم،خودمم مشکل گردن دارم ی جوری شد که رسیدم خونه سه شبانه روز نمیتونستم دراز بکشم رگ گردن و دوطرف شونه هام جوری درد میکرد ک من تمام اون مدت حتی شبا نشسته و تکیه داده ب مبل میخوابیدم همینم باعث شده فشار ب بخیه هام بیاد و روال خوب شدنش عقب افتاده

دقیقا منم هیچی از زایمانم متوجه نشدم ولی پرستار اومد بهم گفت بالشت زیر سرت نزار حرف نزن سرت تکون نده
من بالشت نزاشتم ولی هم حرف زدم هم سرم تکون دادم
و ی سر درد وحشتناکی گرفتم که نگو بعد سه چهار روز خوب شدم کلا دراز کشیده بودم و مایعات میخوردم تا خوب شدم
وگرنه هیچ دردی حس نکردم حتی شیاف هم نزاشتم فقط موقعی اوردنم بخش مامانم گفت گذاشتن برات که من بیهوش بودم انگار متوجه نشدم

به سلامتی قشنگم پا قدمش پر از خیر و برکت
خوش حالم راضی بودی از همه چی❤

سوال های مرتبط

مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۸ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 ۱ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان محمد مامان محمد ۱۳ ماهگی
پارت 3#
آقا ما شدیم 40 هفته و زایمان نکردیم
رفتم سونو

دو شب درمیون nst
ولی میگفتن ی بار خیلی حرکت داره ی بار خیلی ضربانش بالاس دیونم کردن

تا اینکه من ی شب خیلی انقباظ بدون درد داشتم رفتم بیمارستان ن آن اس تی خوب نبود و چند بار گرفتن
معاینه کردن تحریکی ک خیلی درد داشت برای من زایمان اولی
گفت ب زور ی سانتی و امشب باید بستری شی برای آمپول فشار آماده باش

منم ترسیدم خیلی حالم بد بود گفتم این ک باز نشده خیلیم انقباظ دارم اگ آمپول فشار زدن و نشد شی؟ بعد ببرن سزارین
دردام بشه دوتا درد گفتم نمیخوام هرجور شده سزارین
دیگ بستری شدم مرتب سرم و نوار گرفتن ولی خوب نبود و بچه خیلی تکون داشت زیاددددد

گفتم خطرناکه میگفتن ن ولی ب دکتر میگفتن خیلی بچه حالش بده
دیگ دکتر امد و ساعت 5 منو بردن اتاق عمل
اول قبل عمل سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت خیلی بهتره معاینس خدای 😂

بعد رفتم اتاق عمل ی 7. 8 تا آمپول زدن تو کمرم خیلی درد داشت خیلی زیاد چون چند بار زدن و دیدن من بی‌حس نمیشم بیهوش کردن
با دوتا نفس کشیدن رفتم دیگ
بعد دو ساعت بهوش آمدم ک خیلی درد ناک بود خیلی فقط ناله ناله دوس داشتم بمیرم

بچه ها حتما قبلش بگید تو اتاق عمل شکمتون فشار بدن و درد نکشید من گفتم
ولی بازم بعدش ک ب هوش آمدم فشار دادن کم ک چیزی نیومد

و تند تند شیاف استفاده کردم تا آروم بشم

راه رفتن اول دو س قدم اول سخته بعد درست میشید و نترسید
ولی من با اینک طرف دار طبیعی بودن الان اصلا پشیمون نیستم ک سزارین شدم
چون میدونستم بچم خفه میشه و خودمم هم اون توانای زور و درد و ندارم
😊
مامان تی تی 🌸 مامان تی تی 🌸 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین سهه.. خلاصه منتظر موندم تا برم اتاق عمل چون همه چی یهویی شد سریع زنگ زدم شوهرم گفتم من دارن میبرن اتاق عمل اون سریع خودش رسوند خودش منو تا در اتاق عمل برد .. رفتم آمپول بی حسی اصلا. دردی حس نکردم .. گفتن بخاب آروم بعد ده دقیقه صدای دخترمو شنیدم .. تیکه بد داستان اینجا بود ک من می‌شنیدم میگفتن الان مادر جان خودشو از دست میده سریع ی کاری کنین می‌دیدم پشت پرده ده نفر ریختن رو شکمم خون ریزی شدید داشتم بند نمیومد کل اتاق عمل شده بود خون .. خیلی فشار دادن من بی حس بودم .. تا بردن ریکاوری منو .. خیلی درد داشتم خیلی .. یعنی اونجا مرده بودم از درد فقط هوار میزدم .. دیدم س نفر اومدن بالا سرم ماساژ شکمی دادن من از هوش داشتم میرفتم .. بی حسی رفته بود س نفر افتاده بودن رو شکمم خیلی خیلی سخت بود .. بعدش انقد هوار زدم دکتر اومد بالا سرم گفت براش یکی از قوی ترین مسکن ها رو بزنید ک توش مخدر داشت .. اونجا همه میگفتن اصلا اینو برا کسی نمیزنه واقعا دلش سوخته ک برات مسکن زد 🤣خلاصه بعد نیم ساعت منو بردن بخش اونجا هم باز منو ماساژ رحمی دادن خیلی بعد عمل سخته خیلی ... بعدش ک دوسه روز بستری بودم بخاطر خونی ک از دست رفته بود برام کیسه خون وصل کردن و فرداش ب زور بلندم کردن راه رفتم . خلاصه بخام بگم من واقعا زایمانم سخت بود چون ۲۰ روز قبلشم همونجا بستری بودم تا زایمان یهویی ریختن سرم بیمارستان دولتی همینه دیگه آموزشی .. ولی خدارو هزار مرتبه شکر دخترم صحیح سالم با وزن ۴ کیلو آومد تو بغلم😍🫰
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان دلسا🩷✨ مامان دلسا🩷✨ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵😉

خلاصه رفتم اتاق عمل خیلی خوشحال بودم ک الان از این دردها خلاص میشم دیدم ماما ب دکترم گف این خانم را از اتاق عمل ببرین بیرون ی خانم دیگه آمده آن اس تی گرفتیم بچش افت قلب داره اول اونا سزارین کن

واااای ک اون لحظه چی بهم گذشت داد زدم گفتم من دارم از درد میمیرم منا بردن تو زایشگاه و اون خانم را بردن اتاق عمل بعد ۲ ساعت درد کشیدن آمدن منا بردن اتاق عمل
دکتر بیهوشی آمد و بهم گف کمرت را خم کن و سرت را بگیر پایین
آمپول بی حسی زیاد درد نداشت

خوابیدم و گف پاهات را تکون بده نمیتونستم تکون بدم بدنم داغ . داغ شده بود
ماسک اکسیژن را گذاشت دم دهنم حالم بد شد حسابی دکتر گف اکسیژنش بالاس ماسک را بردارین

خلاصه ماسک را برداشتن تا حالم بهتر شد و دیدم ی عالمه پارچه بستن جلو چشمام ک نبینم و ی عالمه بتادین با پنبه مالید روی پاهام و شکمم و ...‌


همه جام را با بتادین یکی کرد

نوری ک بالا سرم بود همه چیز را میتونستم داخلش ببینم ک دارن چجوری عملم میکنن

اما از ترسم سرم را ی ور کردم و نگاه نکردم دیدم ۱۰ دیقه بعد صدای گریه دخترم آمد 🥹🥹
اون لحظه خیلی ذوق زده شدم و از شدت خوشحالی ی عالمه گریه کردم فقط دست و پاهاش را دیدم ک گذاشتنش لا ی پارچه سبز و بردنش نیاورن پیشم


بقیش پارت بعدی
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۲ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت