پارت 2 از زایمانم ❤️✨
برای سزارین بنظرم باید خوب استراحت کنید که زخمتون خوب جوش بخوره ( طبیعی هم قطعا همینه من تجربه خودمو میگم) من خودم یک هفته خونمون بودم ومادرم و خواهرم پیشم بودن
همسرم منو میبرد سرویس بهداشتی فرنگی مینشستم و اون دستمو می‌گرفت بهش تکیه مبدادم که فشار وزنم به بخیه هام نیاد، چون چار پنج روز اول سخته فقط
موقع شیردهی هم فقط از بالشت شیردهی استفاده میکردم و اگر اذیت میشدم فورا میدادم بغل خواهرم و دراز می‌کشیدم و اون شیرخشک میداد (من صادقانه برای راحتی خودم از تو بیمارستان شیرخشک کمکی رو شروع کردم و نان دادم ) و بعد یک هفته رفتم خونه بابام و تا حموم چهل روزگی آریو اونجا استراحت میکردم...شیفت شب من کنار آریو بودم و شیفت صبح تا ظهر مامان بابام و من می‌خوابیدم...حتی یه بالش بلند نکردم اون روزا ، وقتی خواستم برگردم خونه با استرس و گریه برگشتم چون قبلش خیلی خوش گذشته بود😂😂ولی خب چون حالم دیگه خوب بود خداروشکر خوب از پسش برواومدم تنهایی و تا الان کنار خودمه کلا❤️ خلاصه میخوام بگم استراحت خیلی مهمه خیلییییییی، تا بعدا توان بدنی خوبی داشته باشین
خیلی خلاصه بود 😄
پ.ن: ۶ ساعت بعد به دنیا اومدن توله شیر ، پی پی کرد و لباساشو کثیف کرد عوض کردیم 🤭

تصویر
۷ پاسخ

من سزارین بودم و عالی
با اینکه دخترم زود به دنیا اومد، ولی چون بیمارستان خوب و کادر خوب بودم ،فقط کمی نگران بودم
منم تا ۵۰ روز کاری نکردم
مادرشوهرم پیشم بود .تا ۵۰ روز.و مامانم ۱۰روز اول
من از روز سوم راحت میتونستم برم و بیام
روزی یکبار هم میرفتم بیمارستان پیش بچه
بعد هم شیرم رو میدوشیدم میدادم شوهرم ببره
انتخابم هم این بود که تا یکی دوماه شیز خودمو بدم
و بعد شیر خشکیش کنم
خداروشکر راضی ام
چشمش نزنم یکبار هم مریض نشده
ازمایش هم دو سه بار دادا، همه چیز عالی
برای من مهم بود ،اغوز رو بخوره و اول شیر رو
و اینکه توی شیر دهی به شدت زانوم درد میگرفت،منم خیلی سر خودم میترسم😁😁
ب شدت معتقدم باید از خودم خیلی خوب مراقبت کنم و یه جورایی اولویت رو خودم گذاشتم،تا بتونم بیشتر مراقب اتوسا باشم
کلا رویه ی من در زندگی اینه
اول خودم، بعد بچه و شوهر
چون سلامتی و شادابی من، سلامتی خانوادس😁

اوه حالا من سزارین بودم روز چهارم بچم تب کرد بردم بیمارستان ان آی سیو بستری شد
پیش نی نی هم نذاشتن بمونم باید میرفتم اتاق مادران اتاق مادران هم شلوغ بود تخت برای من نمونده بود اولش ک نزدیک چن ساعت سرپا بودم بعدش ی صندلی پلاستیکی برام آوردن تا دو روز همونجا بودم رو همون صندلی فقط میزاشتن برم ی بچه شیر بدم
من اون روزا کلا خودمو زخممو فراموش کرده بودم حتی دردامو حس نمیکردم فقط دعا میکردم بچم چیزیش نشه

خدا رحم کرده آمبولی نکردی
برا سز دوم خیلی مواطب باش چون احتمال آمبولی زیادتره

ماشاءالله به گل پسرتون. خدا حفظش کنه.
احسنت به شما. بهترین کارو کردین.
من که از روز اولی که اومدم خونه می نشستم و خیلی نخوابیدم. راه می رفتم تو خونه و ایراد می گرفتم از تمیزی! جارو می کردم همون روز اول. گردگیری... خم می شدم تو کابینت چیزی بر می داشتم و می گذاشتم. هرچند که خواهرم اجازه نمی داد خیلی ادامه بدم و سریع هدایتم می کرد به سمت تخت! البته همه ی اینا به کمک شیاف دیکلوفناک بود. که اگر استفاده نمی کردم هرگز نمی تونستم ثانیه ای راه برم. ولی همین باعث شده بود تا ۳ ماه خونریزی و لکه بینی داشته باشم و کمر درد هم تا همین الان...

اخ از اون روزها
من وقتی زایمان کردم
دوتا بچهام تو ان ای سیو بودن
مدام ی پام بیمارستان بود
ی پام خونه
یکیش مرخص شد
بخاطر نارسی مدام باید میبردم دکتر چک کنن
یا پیش اون یکی تو ان ای سیو بودم
بعد ۱۵ روز هم ب دلیل درد زیاد باز بستری شدم
ک گفتن هماتوم‌ شدم
باز بردنم اتاق عمل کورتاژم‌کردن و خطر مرگ از لبخ گوشم رد شد
بعد ۲۱ روز پسرمم مرخص شد باز چک دکتر واس اون شروع شد 😥😓

عزیزم من از روز سوم سرپا شدم چون دخترم زردی گرفت والا شوهرم هیچی نفهمید از بخیه هامو و دردام تا ده روز خونه مامانم بودم تازه کل کارای بچه به غیر از حمامش با من بود بعدشم که اومدم خونه خودم کل کاراش با خودم بود و هست هیچ کمکی ندارم شوهرم نیم ساعت با بچه بازی می‌کنه تا کارو بکنم و از نظرش یا بچه شیر میخواد یا خوابش میاد 🤣🤣🤣

عزیزم عکس الانشم بزار😍

سوال های مرتبط

مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه