۱۲ پاسخ

الهی به حق امام رضا خبر راه رفتن دخترتو بدی
عزیزم دخترو ببر پابوس اقا مطمن باش دست خالی برت نمیگردونه

الهی که به زودی زود بیای همینجا و خبر پیشرفتش رو بدی
کاردرمانی مرتب میبری؟
ببین پسر من از نه ماهگی کاردرمانی میره که الان اینه ها

پسر من فقط میشینه و غلت میزنه کل خونه رو
چند روزیه فقط برای یدونه از اسباب بازیاش که خیلی دوسش داره سینه خیز میره ولی زود خسته میشه

آخ عزیزم
عین دختر من
وقتی جایی میریم بچه های همسن علی راه میرن و بازی میکنن،سریع داداشش رو بغل میکنه میگردونتش
میگه داداشم اینا رو میبینه دلش میخواد
بمیرم برا دلت من آته
اشکم در اومد

دخترت سر و گردنش چطوره.؟قشنگ میتونه بچرخونه نگاه کنه؟

حوب گلم مشکلی داره از لحاظ پزشکی؟ کار درمانی بردی؟

ان شاءالله همه چی درست میشه
دختر عمه همسرم خیلی دیر راه رفت
یادم نیس ولی خب نزدیک 3سال اگه اشتباه نکنم

فک کنم تاخیر تکامل داشت چون حرف زدن ایناشم دیر شد

بنده خدا مادرش چقد غصه میخورد دست و بالاشونم تنگ بود


ولی الان هزار ماشاالله 2 متر دختر چند گویشه داریم

انشاءالله زود زود خوب بشه

انشالله زودی خوب بشه به حق ابلفضل و مادرمون حضرت زهرا یه نذری چیزی براش بدین روضه علی اصغر بگیر براش 🥺

بحق ابروی فاطمه زهرا انشالله خدا ناامیدت نکنه ابجی دخترت ب زودی راه بره

عزیززززم امیدارم که هرچی زودتر دلت شادبشه
وبیای خبرخوشحالیش رواینجا بذاری🙏🙏

شاید بزرگ بوده ولی ریز بوده وگرنه این سن چه از اتتخاب سرش میشه دختر من باشه میخواد همه رو برداره

سوال های مرتبط

مامان یارا مامان یارا ۲ سالگی
مامانا یچیزی می‌خوام براتون تعریف کنم اگر ناراحت میشین نخونین
داستان زندگی خودمه
من و همسرم سال ۹۹ ازدواج کردیم دوسال بعد چون خیلی عاشق دختر بچه بودیم اقدام کردیم ومن تو همون ماه اول باردار شدم ما از دوران دوستیمون عاشق دختر بودیم و دوست داشتیم بچمون دختر بشه گذشت و زمان تعیین جنسیتش شد رفتم سونو گفت جنسیتش دختره داشتیم بال در می‌آوردیم از
خوشحالی به همه خبر دادیم و شروع کردیم کلی وسایل ناز و گوگولی خریدن تمام غربالگری و سونو و آزمایش هارو انجام دادم همه ش سالم بود رسید موعد دنیا اومدن فرشته من که صبح اول وقت دردام شروع شد رفتیم بیمارستان چون تجربه ای از زایمان نداشتم به شدت میترسیدم و دردای بدی داشتم ولی توی دو ساعت زایمان کردم یه زایمان طبیعی بدون برش و بخیه کوچولومو بهش شیر دادم و بردن که کارای واکسنشو انجام بدن وقتی آوردنش دوباره بغلش کردم که بهش شیر بدم ولی دچار خونریزی ریوی شدید شده بود من فکر کردم که زود خوب میشه ولی بردنش دیگه نیاوردنش اون شب بدترین و تلخ ترین شب زندگیم بود تا صبح خواب به چشمام نیومد مثل مرده متحرک بودم همش دخترم ۵ ساعت بعد تولدش فوت کرد بدون هیچ علتی ....
با حالی افسرده و سینه ی پر شیر و تخت خالی بچم گوشه ی خونه ۶ ماه گذشت دوباره با هزاران ترس و لرز اقدام کردیم همون ماه اول باردار شدم فقط دلم میخواست اون ۹ ماه بگذره خدا یه بچه سالم بده بهم دیگه فرقی نداشت برام دختر و پسر بودنش ته دلم دختر میخواستم چون از دستش داده بودم ولی دیگه راضی بودم به رضای خودش....