۱۵ پاسخ

خدا برات حفظش کنه عزیزم

ای جاااانم😍خداروشکر عزیزم که گذشت

عزیزم خدا حفظش کنه براتون

چقد خوشحالم برات ک کوجولوت قوی بود و جنگید🩷🤍🤩
منم سر هر سه بیمارستان موندم باهاشون و تو بخش من شب تنها بودم
شکرخدا بازم ک ۲تاشون هستن برام

واقعا تجربه بدی هستش من دوتا زایمان داشتم یکی ۳۲دوهفته یکی دیگه هم ۳۰هفته همش با گریه تموم شد ولی الان خداروشکر

زینب یادته بهت میگفتم زود بزرگ میشه منم بچم نارس بدنیا اومد🥲دقیقا خودمم عین تو یهو کیسه ابم پاره شد
الانم شکرخدا داره دوسالش میشه🥺

وای منم درکت میکنم خیلی سخته دختر من ۴۰ هفته بدنیا اومد ولی آنتی بیوتیک بود بستری کردن و من تو اتاق بخش تنها بدون بچم بودم وهمه زنا داشتن به بچه هاشون شیر میدادن خیلی سخته عزیزم

عزیزمم خداروشکر گذشت اون روز
چن وقت تو تو شیشه موند

کاملا درکت میکنم ،منم دقیقا مث تو بودم تو ۳۵ هفته کیسع ابم پاره شد و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن و زایمان خیلی سخت پسرم بدنیا اومد ،من حتی ب زایمان طبیعی فکرم نمیکردم اما نمیدونم حکمت چی بود ک مجبور شدم ،ولی بدتر اهمه اینا این بود ک شب تنهایی اومدم خونه و پسرم موند بیمارستا😭😭وای خیلی حس بدی بود خیلی هم درد جسمی داشتم هم روحی......خداروشکر ک ب خیر گذشت

بغضی شدم 🥲🥲
تولدش مبارک

عزیزم خدا حفظش کنه برات ماشالله به مهراد گلی😍❤️

الهی عزیزم خداروشکر که الان توی بغلت هست
خودت قوی هستی که پسرت قوی موند خدا حفظش کنه براتون ماشاالله با اینکه زود دنیا اومده بوده خیلی قشنگ بوده چشم بد دور باشه ازش خیلی نمکه

عزیزم منم مثل تو بودم اونروزا رو فراموش نمیکنم
اما خدارو هزاران بار شکر که بچم سالمه و خوب شد

ای جانم ماشاالله بهش😍

خدارو هزار مرتبه شکر انشالهه همیشه سالم باشع

سوال های مرتبط

مامان امید دلم💫 مامان امید دلم💫 ۱۵ ماهگی
پارسال این موقع باردار بودم با اینکه خیلی سخت بود چون 2 قلو بودن و منم جثه ای نداشتم فشار به کلیه ام اومد و رفتم اتاق عمل فقط دعا میکردم سالم باشن دمه اذان ماه اخر دیگه حتی نمیتونستم دستشویی برم اخر سر 36 هفته کیسه ابم ترکید و رفتم برای زایمان یکم زود شد صدا گریشون هنوز تو گوشمه نیاوردن هیچکدومو پیشم منم وقتی اومدم بخش یه دل سیر گریه کردم همه مامانا اونجا بچه هاشون اوردن جز من با اینکه یکیشون36 هفته بود بهم گفت امپول ریه نزدی دکترم برام ننوشت گفت رو مغز بچه تاثیر میزاره منم نزدم حتی وقتی مرخصم کردن بازم اونا مرخص نشدن من شیر نداشتم و میگفتن باید اول شیر بدی من اومدم خونه حمام مادرم موند شب پیش بچه ها صبح شیر افتاد به سینه هام با بال هام پرواز کردم پیششون مادرم رفت خونه من موندم پرستار اومد رهامم رو داد دستم که شیرش بدم ولی یهو رنگش رفت به پرستار گفتم اونام سر یع از دستم کشیدن و بردنش با خودم گفتم چیزی نیست الان میارنش ولی وقتی دادن دستم چشمای قشنگشو بسته بود و برا همیشه منو با غمش تنها گذاشت 😭الان نزدیک یکساله ولی هنوز انگار برام همین الان بوده زندگیم نابود شده 💔
مامان آرهان🩵 مامان آرهان🩵 ۱۷ ماهگی
خیلی زود میگذره پارسال پونزده اسفند تو خونه بودم اخرین تیکه از وسایل اتاق ارهان اومده بود زنگ درو که زدن پستچی گفت خانوم بستتون اومده من چون کل بارداریم استراحت مطلق بودم نمیتونسم زیاد از پله استفاده کنم رفتم دم در بسته رو برداشتم با ذوق تندتند اومدم چیدم تو اتاق پسرم همینک رفتم از اتاق بیام بیرون حس کردم یهو کل شورت و شلوارم خیس شده 😭حسش اون لحظه وحشتناک بود من ۳۶هفته بودم سریع زنگ همسرم زدم رفتیم بیمارستان ماما معاینه کرد گفت کیسه اب سالمه توهم زدی فرستادنم خونه 🙂ولی من نشتی داشتم سه روز بعدش نوبت دکتر داشتم به دکترمم گفتم که اینطور شده معاینه کرد گفت چیزی معلوم نیست دراز بکش سونو شی تو سونو معلوم شد اب دور جنین انقد کمه و بایدسربع برم بیمارستان یادم میوفته دلم میخاد گریه کنم خداروشکر که پسرم الان سالمه واقعا موندنش معجزه بود عروسک قشنگ مامان چقدر خوشحالم دارمت تولدت مبارکم باشه تو این روزای سخت تنها دلیل بودنم تویی💖
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت دو:همه چی داشت به روال عادی برمیگشت دیگه آخرای ماه ششم بودم که خیلی به فکر نحوه زایمان افتادم توی اینستا زیاد میچرخیدم همه حا تبلیغ زایمان طبیعی بود خداروشکر بابت هزینه سزارین و بیمارستان مشکلی نداشتم چون بیمه تکمیلی داشتم مقدار زیادیش رو میداد. خودم تصمیم گرفتم بدون هیچ اجبار و فشاری که طبیعی زایمان کنم افتادم دنبال اینکه چه کنم چه نکنم ورزش رژیم همه چی
از هفته ۲۸رفتم کلاس آمادگی زایمان شرکت کردم سبکه بهداشت برگزار میکرد هم اطلاعات تغذیه میدادن هم ورزش میکردیم خیلی خوب بود هفته ای یک جلسه بود و مابقی روزها تو‌ خونه تمرین میکردم ،حال خودمم خیلی بهتر شده بود پادرد و کمردردم هم کم شده بود . چکاپ دکتر رو هم ماهی یکبار میرفتم اونم بهم ورزش میداد همه چی خوب بود پیاده‌ روی میکردم کارهای خونه به غیر از جارو‌طی رو‌انجام میدادم و حسابی آماده بودم برای زایمان طبیعی و میخواستم ثابت کنم من میتونم اگه کسی نظرش اینه زایمان وحشتناکی خودش تلاش نکرده وگرنه خیلیم درست و اصولی
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم