۶ پاسخ

عزیزم‌تولد پسر گلی پبشاپیش مبارک انشاالله ۱۲۰ساله بشه آرزوهاشون براش خاطره بشه و شما هم کلی ذوقش رو کنید
بعضی وقتا درسته ادم تنهاست ولی خدا یه چیزایی رو بهمون میده که حال دلمون خوب خوب میشه الهی شکر که بهترین روزا رو داشتید با وجود اینکه تنها بودید

عه پسر بزرگ منم ۱۴ خرداد دنیا اومده میشه ۱۴ ساله😍😍🥲🥲🥲🥲

اخلاقش مودی نیست پسر من که بگیر نیگر داره

ای خوداااااااااااااا چه‌عکسای عسلییییی🥹🥹🥹🥹

بغضی شدم 🥹❤️

عزیزم 😍 تولدش پیشاپیش مبارک 😘

سوال های مرتبط

مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۴ ماهگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک
مامان هانا کوچولو👧 مامان هانا کوچولو👧 ۱۳ ماهگی
فردا یعنی ۱۱ خرداد دخترخوشگلم یکسالش کامل میشه
حس عجیبی دارم،هم خوشحالم هم ناراحت
چقدر زود گذشت،با تموووووووووم چالش هاش من خیلی دوستش داشتم
نمیدونم مادرخوبی براش بودم یا نه،یه جاهایی خسته شدم،کم آوردم،عصبی شدم،باهاش تندی کردم ولی از جونمم بیشترو بیشتر دوستش دارم،سعی کردم کوتاهی نکنم از وظیفه مادربودنم،سعی کردم بهترین مامان واسش باشم،سعی کردم بهترین هارو داشته باشه،بهترین لباسا،غذاها،تا جایی که بلد بودم مادری کردم براش،خب منم اولین بار بود که مادر بودم و بی تجربه
دخترم تموم قلبمه،تموم زندگیمه
هانای من داره یکساله میشه و من اصلا باورم نمیشه،انگار همین دیروز بود برای اولین بار آوردنش و صورت سفید و گرم و نازش رو چسبوندن به صورتم و گفتن این عروسک دختر توعه
هنوزم وقتی یاد اون لحظه میوفتم گرمای پوست نرم و سفیدش رو حس میکنم😍🥹
چه روزایی که فقط وقت گذروندن با هانا حالم رو خوب میکرد
چه روزایی که تو بازی با دخترم غرق شدم و تموم ناراحتیامو فراموش کردم،دلم برای تک تک لحظه هایی که تو این یکسال با هانا گذروندم،حتی لحظات سختش تنگ میشه،دختر کوچولوی من تنها همدمه منه🥹😍دورش بگردم
تو فکرشم یه جشن تولد خانومانه براش بگیرم
با اینکه سختمه و این روزا خیلی خسته میشم ولی تموم جون و توانمو به کار میگیرم و برای دخترم بهترین جشن تولد رو میگیرم

اینو اینجا از ته ته ته قلبم و با تموم وجودم برای دختر خوشگلم مینویسم😍
هانای من،دختر خوشگل و بلوری من😍مامان تموم جونش رو میده برای یه خنده ی تو😍جوری دوستت دارم که نمیتونم اندازه ش رو بیان کنم
تولدت پیشاپیش و یک روز جلوتر مبارک دختر مامان😍❤️
بمونه یادگار ۱۰ خرداد ۴۰۵
جشن تولد یکسالگی تولد دختر مادرانگی
مامان نویان مامان نویان ۲ سالگی
پارسال اینموقه داخل بیمارستان بود و نویان رو به دنیا اورده بودم چه حال عجیبی داشتم از یه طرف بخاطر بیهوشی گیج و گنگ بودم از یه طرف نویان رو میدیدم و چقدر ذوق میکردم بهترین حس دنیا رو اون ساعت ها داشتم با اینکه کلی درد داشتم اما خوشحالیم بیشتر از درد خودشو نشون میداد امشب یکسال از اونشب میگذره و چقدر دلم تنگه برای ثانیه به ثانیه اون روز و شبا با اینهمه سختی که این یکسال کشیدم اما بازم خیلی زود گذشت انگار به یه چشم بهم زدن نویان یکسالش شد. بزرگ شدنشون شیرینه اما تموم شدن دوران نوزادیشون غمگینه من هنوزم خیلی وقتا میگم کاش برگردیم عقب کاش دوباره ۹ ماهه بشم دوباره نویانو بدنیا بیارم دوباره بدن کوچولوشو بغل کنم خیلی شیرین بود اون لحظه ها خدارو شکر میکنم برای اینکه بهم‌ لطف کردم و این حس و حال رو بهم هدیه داد مادر شدن واقعا عجیب ترین و شیرین ترین اتفاق دنیاست .. انشالله که خدا دامن تمام زنان دنیا رو که منتظر مادر شدن هستن سبز کنه و این حس زیبا رو بهشون هدیه بده🙏🏻
مامان دایار مامان دایار ۱۴ ماهگی
می نویسم از حسی ک الان دارم تا ب یادگار بمونه
پسر کوچولوی من شد یک ساله 🥺چقدر زود گذشت همه چی چقدر تو یک یکسال سختی کشیدم چقدر دلم ب حال خودم میسوزه وقتی فک میکنم
مادر امروز تو این ساعت من داشتم درد می‌کشیدم ۱۲/۴۰ خیلی دردم شدید بود چشم انتظار دیدنت بودم بغل کردنت منتظر بودم ببینم پسر من چ شکلیه روز بعد ساعت ،ساعت ۱۲ یعنی /۱۴۰۴/۲/۴ رفتیم برای سزارین خیلی ترسیده بودم بی حسم کردن داشتم همه چی رو حس میکردم وقتی شکم دست جا کردنت در آوردن بیرون قشنگ داشتم حس میکردم اما ندیدمت 😔 کلن یک ثانیه چهرت دیدم بردنت تا یک روز ندیدمت بردن بستریت کردن😭
ببخش ک کنارت نبودم بزرگ سی برات تعریف میکنم چقدر قوی بودی چطور از پس همه چی بر آمدی
مادر شدن خیلی پر چالش بود برای من اما تو این سال خودم تنهایی تنهایی بدون هیچ کمک بزرگ کردم کیف میکردم وقتی برات غذا درس میکردم باهات بازی می‌کردم موهات شونه میکردم ... تو این یکسال همه ی وقتمو همه کارم همه چیزم تو شدی امیدوارم مادر خوبی برات بوده باشم سعی میکنم همیشه بهترین مادر دنیا برات باشم
چ خوب شدی ک دنیا آوردمت شدی پسر من شدی یار مادر
الهی مادر قربونت بشم امروز گفتی ماما
تولدت مبارک جونممممم🐣🥰😘
مامان معجزه خدا🌱❤ مامان معجزه خدا🌱❤ ۲ سالگی
و من دوباره دارم مامان میشم...🥲🫀
حس خیلی عجیبیه... با اینکه بعد مثبت شدن تستم کلییییی استرس گرفتم و ترسیدم و حالم بد شد اما وقتی داشتم جواب ازمایش رو میگرفتم ته دلم میگفتم کاش مثبت بشه! با اینکه خیلیییی زود بود تا یه فرشته کوچولوی دیگه به جمع ۳ نفرمون اضافه بشه...
اما این بار خدا خواسته شد و در کمال ناباوری و تعجب و کلی استرس و دلهره ازمایش مثبت شد...
نمیدونم قراره چه جوری بگذره... نمیدونم میتونم از پسش بربیام یا نه... نمیدونم چطور قراره از شیر جداش کنم و.... ولی اینو مطمئن که حکمتی داشته که خدا سرنوشتم رو اینطور رقم زده تا وجود یه پسر یه ساله منتظر عضو جدید خونمون باشم...
میدونم که خدا کمکم میکنه چون خودش بهم داده و من جز به دنیا اوردنش با همه سختی ها و چالش هایی که خواهد داشت به چیز دیگه ایی فکر نمیکنم...
هیچوقت تصور نمیکردم به این زودی ها دوباره حس مامان شدن رو تجربه کنم و هنوزم که هنوزم با اینکه چند روز گذشته ولی فکر میکنم خوابه!

مامان هایی که همچین تجربه دارین، چطورین؟! با وجود یه بچه کوچیک خیلی سخته؟
اگه شیر خودتون رو میدین کی از شیر جداش میکنین؟
من واقعا میترسم...🥺
نمیدونم چه اتفاق هایی در انتطارمه...🥺 چون پسرم به شدت شیطونه و تو دوره اضطراب جدایی هستیم و خیلی بهم وابسته اس... تو پروسه دندون در اوردنهه و همش نق میزنه🥺

ای خدا... حکمتتو شکر🥺♥️

۲۵ خرداد ۱۴۰۴