پارسال این موقع باردار بودم با اینکه خیلی سخت بود چون 2 قلو بودن و منم جثه ای نداشتم فشار به کلیه ام اومد و رفتم اتاق عمل فقط دعا میکردم سالم باشن دمه اذان ماه اخر دیگه حتی نمیتونستم دستشویی برم اخر سر 36 هفته کیسه ابم ترکید و رفتم برای زایمان یکم زود شد صدا گریشون هنوز تو گوشمه نیاوردن هیچکدومو پیشم منم وقتی اومدم بخش یه دل سیر گریه کردم همه مامانا اونجا بچه هاشون اوردن جز من با اینکه یکیشون36 هفته بود بهم گفت امپول ریه نزدی دکترم برام ننوشت گفت رو مغز بچه تاثیر میزاره منم نزدم حتی وقتی مرخصم کردن بازم اونا مرخص نشدن من شیر نداشتم و میگفتن باید اول شیر بدی من اومدم خونه حمام مادرم موند شب پیش بچه ها صبح شیر افتاد به سینه هام با بال هام پرواز کردم پیششون مادرم رفت خونه من موندم پرستار اومد رهامم رو داد دستم که شیرش بدم ولی یهو رنگش رفت به پرستار گفتم اونام سر یع از دستم کشیدن و بردنش با خودم گفتم چیزی نیست الان میارنش ولی وقتی دادن دستم چشمای قشنگشو بسته بود و برا همیشه منو با غمش تنها گذاشت 😭الان نزدیک یکساله ولی هنوز انگار برام همین الان بوده زندگیم نابود شده 💔

۵ پاسخ

خدا به دلت آرامش بده عزیزم

خدا بهت قوت بده
قربون حکمت خدا برم که یکیو شاد و پشیمون میکنه

خاک تو سر اون دکتر که امپول ریا نزد

دقیقا منم دو قلو باردار بودم قرار بود وسطای اردیبهشت به دنیا بیان اما به خاطر انسداد روده یکی از قل ها ۳۳ هفته اورژانسی زایمان کردم جراحیش کردن همه چی خوب بود تا اینکه یه روز دیرتر رفتم بیمارستان دیدم به چرک خشک کنی که میزنن حساسیت داده و تمام پوستش ریخته بیرون ازونجا بدبختیم شروع شد بعد ۳۹ روز با عفونت خون بیمارستانی از پیشمون رفت اسم پسر منم رهام بود یک ساله هر روز داغونتر میشم

عزیزم چقد سختی کشیدی🥺🥺🥺🥺💔خدا قوت

سوال های مرتبط

مامان امید دلم💫 مامان امید دلم💫 ۱۵ ماهگی
من ادم مذهبی نبودم و نیستم نماز و روزه نمیخونم ولی خیلی با خدا حرف میزدم یادمه مدرسه میرفتم معلما اذیتم میکردن میومدم برا خدا نامه مینوشتم یا درد دل میکردم و تمام اتفاقا رو بهش میگفتم سختی زیادی کشیدم از خیلی ها نارو خوردم ولی فقط شبا میومدم به خدا میگفتم بعضی وقتا هم اصرار به چیزی میکردم که بد بود و خدا نشونه میفرستاد شاید من اینجور فکر میکردم تا زمانی که از خدا بچه خواستم اونموقع میگفتم میکنم خواهش ولی اصرار نه!گفتم هر جور تو صلاح بدونی بعد اولین بار دکتر بهم گفت 2 قلو بارداری یهو رفتم تو شوک که چی؟من؟2 قلو؟ نمیدونم ناشکری کردم یا نه ولی ترسیدم خیلی ترسیدم که نتونم ولی هی میگذشت و سختی حاملگی بیشتر میشد و من عاشق تر فقط دعا دمه اذان دمه بارون هر ثانیه نامه ها رو دارم که فقط سلامتی بچه ها رو خواستم دعایی که به خدا گفتم به بچه ها عمر با عزت و طولانی بده وقتی رهام رنگش عوض شد با خودم گفتم الان میارنش چیزی نی باورم نمیشد هر چی بلا تو تمام عمرم سرم اومد گفتم باشه بازم خدا بازم اوس کریم حتما خیر بوده منکه نمیدونم حالا همون خدای من همون رفیق تنهایی های من همون کسی که تو بچگی بچه ها پناه میبرن به مادرشون من به خدا همون خدا بچه ای که اونهمه التماسش کردم و تو دستای خودم گرفت؟؟؟؟حالا دیگه به هیچی اعتقادی ندارم سر رایان بازم دعا میکنم ولی انگار که دیگه یه چیزی از بین رفته این وسط اعتماد ایمان....نمیدونم
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱۴ ماهگی
بعد داروگیاهی رفتم سراغ ی دکتر زنان اونجا گفت دخترم شما باید بری آی وی اف خیلی جالب بود اتفاقی وقتی تو نوبت بودم شنیدم از ی دکتر خیلی تعریف کردن بعد به دکتر گفتم شما کجا رو پیشنهاد می‌دین گفت فلان دکتر گفتم نمیشه برای این دکتر ک میگم نامه بدین گفت مریض جدید نمی‌بینه گفتم حالا شما نامه بدین میرم امتحان میکنم وقتی از مطب اومدم بیرون تو خیابون تنها بودم خیلی گریه کردم فک نمیکردم روزی برسم به آخر خط که چون میگفتم ای وی اف آخر خطه
دقیقا اردیبهشت ۱۴۰۳ بود رفتم و برای ماه بعدش بهم نوبت داد کفش آهنی مو پام کردم و شیش ماه تموم رفتم و اومدم تخمک کشی کردم امپولا رو با هزار زحمت هر روز رفتم درمانگاه جا خونه زدم یکم قبل تر از این که برم اینکارو انجام بدم مادرشوهرم اینا خیلی گفتن چرا بچه نمیاری خیلی حرفای مفت گفتم خیلی ناراحتین برین پسرتونو داماد کنین گفت حالا دیگه الان ک دیره 😐😐😐شوهرم اون موقع ۳۲سالش بود گفتم هم سن این میرن داماد میشن تازه خلاصه‌ بعد ی عالمه دوندگی درد و آمپول های هر روزه رفتم تخمک کشی بعد اربعین بود شوهرم رفت کربلا
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۱۱:خلاصه دیدم اومدن بهم گفتن باید بری اتاق عمل آماده بشیم من که خیلی نمیتونستم حرف بزنم جون هم نداشتم هی چشام میرفت ولی خیلی ترسیده بودم بردنم اتاق عمل با اکسیژن و همه چی دکترم اومد گفت بخیه هات باز شده میخوام اونو ببینم ‌و درست کنم ولی من از خونه اومدم بخیه هام سالم بود فقط درد شدید داشتن که پا و لگن راستم از درد تکون نمیخورد
دیگه بی هوشی زدن و من دیگه یادم نمیاد تا بیدار شدم تو ریکاوری بودم پرستار ها میگفتن همس میگفتی کسری کسری 😭یهو به خودم اومدم دیدم کپسولم پایین دهنم اومدم نفسم رو بکشم بالا نتونستم اونجا فهمیدم حالم چقدر داغون که یه نفس بدون کمک نمیتونم بکشم .
بین پاهام بانداژ شده بود خانوم های طبیعی میدونن ما اصلا پانسمان نداریم این بیشتر ترسوندم هر لحظه اوضاع بدتر میشد دیدم عه دوباره دارن میبرنم ای سی یو طبیعتا میدونستم حالم خوب بشه میرم بخش یعنی هنوز همون بودم اونجا هم ملاقات ممنوع بود و هیچ کسی نبود بهم بگه من چمه البته که خود دکتر ها هم هنوز نفهمیده بودن
مامان محمد مامان محمد ۱ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱ سالگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت پنج: پارت ۵:رسیدم بیمارستان رفتم داخل فرستادنم‌زایشگاه یه خانوم مسنی که مسوول بخش بود اومد استقبالم زن خوشرویی بود اونجا ها یه کم ترس داشتم ولی اون آرومم کرد دراز کشیدم و معاینه شدم گفت پنج سانت رو رد کردی که دختر افرین بهت آنقدر آرومی به خونواده ات بگم وسایلت رو بیارن بریم اتاق زایمان ،اومدم جلو در زایشگاه خونواده ام باورشون نمیشد من رفتم برای زایمان بدون بستری و آنقدر فوری خدافظی کردم و رفتم لباس پوشیدم و رفتم داخل اتاق اومد گفت این اتاق برای توعه وان داشت کپسول گاز بی حسی و تخت و تخت زایمان گفت اینجا فقط برای تو باشه و کسی نمیاد.
و بره این توپ رو بگیرم حالت گربه روش چرخش بزن منم که رفتم رو پوزیشن گرفتم یه پنج دیقه نگذشته بود اومد داخل و معاینه خیلی سطحی کرد و گفت نمیخواد دخترم ورزش کتی خیلی زود داری پیشرفت میکنی عالی روندت دستگاه آن اس تی هم که بهم وصل بود گفت ماشالا بهت کاشالا این همه انقباض داری و هیچی نمیگی چقدر صبور و خانومی .
منم اومدم پایین از تخت و‌برای خودم راه میرفتم تو‌اتاق حس سنگینی داشتم بین پاهام ولی درد هام کاملا تحت کنترلم بود تا این لحظه حتی کوچکترین دادی نزدم یه کم گذشت دکتر خودم اومد داخل سلام یاسی چطوری دختر قوی کل بخش دارن ازت حرف میزنن سربلندم کردی و این حرف ها بعد معاینه ام کرد و گفت خانوم فلانی کیسه آب رو میزنم آماده اش کنید فول میشه الان دیگه اون لحظه درد شدیدی اومد سراغم دیگه داشتم قالب تهی میکردم که پرستار گفت همسرت قرار بوده بیاد تو‌؟میخوای الان بفرستمش گفتم بله قرار بوده بیاد بگید بیان اومد و جون دوباره گرفتم انگاری دیدمش دردهام قابل تحمل شد دستم رو گرفت سرمو بوسید
مامان سلین مامان سلین ۱۵ ماهگی
پارسال همچین شبی ساعت ۱۲ سردرد بدی گرفتم به قدری سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم چون سابقه افت قند داشتم همسرم بهم دو لیوان شربت داد
تقریبا تا صبح نخوابیدم صبح خوابم برد تو خواب حس کردم کیسه ابم پاره شد بیدار شدم دیدم نه خونریزی دارم
خودمون سریع رسوندیم بیمارستان ، از اورژانس گریه میکردم میگفتم من ۸ ماهمه نمیخوام زایمان کنم
منو فرستادن بلوک زایمان تمام ازمایش ها ،سونوگرافی رو انجام دادن ساعت ها ضربان قلب بچه رو چک کردن همه چیز خوب بود!
ساعت ۶ عصر گفتن برای احتیاط امشب باید بستری بشی و چون تا اون موقع ناشتا بودم بهم شام دادن
همسرم و مادرم رو به زور فرستادم خونه میخواستم بخوابم که بازم حس کردم کیسه ابم پاره شد دیدم بازم خونریزی کردم
پرستار صدا کردم حجم خونریزی رو که دید داد زد سریع بره اتاق عمل ، من از همه جا بی خبر گفتم بزارین زنگ بزنم خانوادم بیان گفتن نمیرسن
کل روز رو به پزشکم از بیمارستان زنگ زدن برنمیداشت
پزشک کشیک به دادم رسید
وقتی به طبقه بالا رسیدم و داشتم میرفتم برای عمل صدای گریه های بلندی میشنیدم(بعدها فهمیدم مادرم بوده😭بهش گفته بودن شاید مشکلی پیش بیاد برای دخترتون) (بخاطر جدا شدن جفت احتمال فوت مادر بالاست)
ساعت ۸/۳۰ شب دخترک عجول من با وزن ۱۶۷۰ به دنیا اومد اصلا ندیدمش سریع رفت nicu 🥲
خودمم بخاطر جدا شدن جفت و مسمومیتی که وارد خونم شد یک هفته ccu بستری بودم
دخترکم یک ساله شدی همه عمر و جونم تولدت مبارک❤️

پوشک
فرزندپروری
شیرخشک
غذای کمکی
رفلاکس
واکسن
مامان کیان مامان کیان ۲ سالگی
کیان مامانم یکساله شد پارسال همچین روزی قرار بود برم سونو وزن که دیگه دکترم نامه عمل بده برا ۲۰ شهریور سز بشم با خوشحالی رفتیم سونو که دکتر گفت آب دور بچه کم شده ساعت ۹ شب برو بیمارستان برا سزارین اورژانسی من و بابات خوشکمون زد ولی دکتر مهربونم گفت خیالت راحت بچه ت سالمه رفتیم بیمارستان اما از شانس بد من وقتی آمپول بیحسی زدن پام پرید بالا و بیحس نشدم و بیهوشم کردن و من همیشه حسرت اینکه صورتتو بزارن رو صورتم تو دلم موند ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه به دنیا اومدی وقتی من آوردن بخش گفتن بچه رفته ان ای سیو نفسش سخت بوده ۵ ساعت تو دستگاه بودی نمیدونی اون ۵ ساعت چی به من گذشت تا تو رو بیارن من هر دقیقه زنگ میزدم به بابات بره از پرستار بپرسه چرا بچمو نمیارن اونم هی می‌گفت میگن حالش خوبه تا اینکه ساعت ۲ ونیم شب گفتن ساک و لباس بچه رو بیارید داره میاد پیش مامانش انگار دنیا رو به من دادن آوردنت پیشم مثل ماه بودی مامان تولدت مبارک پسر کوچولو مو فرفری مامان میدونم مامان خوبی برات نیستم ولی تو با قلب کوچیکت منو ببخش مامان دوستت دارم پناه من
مامان سلین مامان سلین ۱۵ ماهگی
پارسال همچین شبی ساعت ۱۲ سردرد بدی گرفتم به قدری سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم چون سابقه افت قند داشتم همسرم بهم دو لیوان شربت داد
تقریبا تا صبح نخوابیدم صبح خوابم برد تو خواب حس کردم کیسه ابم پاره شد بیدار شدم دیدم نه خونریزی دارم
خودمون سریع رسوندیم بیمارستان ، از اورژانس گریه میکردم میگفتم من ۸ ماهمه نمیخوام زایمان کنم
منو فرستادن بلوک زایمان تمام ازمایش ها ،سونوگرافی رو انجام دادن ساعت ها ضربان قلب بچه رو چک کردن همه چیز خوب بود!
ساعت ۶ عصر گفتن برای احتیاط امشب باید بستری بشی و چون تا اون موقع ناشتا بودم بهم شام دادن
همسرم و مادرم رو به زور فرستادم خونه میخواستم بخوابم که بازم حس کردم کیسه ابم پاره شد دیدم بازم خونریزی کردم
پرستار صدا کردم حجم خونریزی رو که دید داد زد سریع بره اتاق عمل ، من از همه جا بی خبر گفتم بزارین زنگ بزنم خانوادم بیان گفتن نمیرسن
کل روز رو به پزشکم از بیمارستان زنگ زدن برنمیداشت
پزشک کشیک به دادم رسید
وقتی به طبقه بالا رسیدم و داشتم میرفتم برای عمل صدای گریه های بلندی میشنیدم(بعدها فهمیدم مادرم بوده😭بهش گفته بودن شاید مشکلی پیش بیاد برای دخترتون) (بخاطر جدا شدن جفت احتمال فوت مادر بالاست)
ساعت ۸/۳۰ شب دخترک عجول من با وزن ۱۶۷۰ به دنیا اومد اصلا ندیدمش سریع رفت nicu 🥲
خودمم بخاطر جدا شدن جفت و مسمومیتی که وارد خونم شد یک هفته ccu بستری بودم

فرزندپروری
شیرخشک
غذای کمکی
پوشک
رفلاکس
زایمان