۴ پاسخ

فقط برا رابطه میاد؟ مگه با اون حرفی که زد رابطه هم داری 😕
اصلا برا چی اون حرفو بهت گفت مگه چکار کردی

من باشم باهاش صحبت میکنم.. چون مردا گاو تر از این حرفان که بفهمن چیکار کردند...
یه روز که حالمون خوبه بهش میگم تو دوست نداری من بیام تو بغلت بخوابم نوازشم کنی؟ بعد میگم ولی من هنوز دلم پره. باید ازم نعذرت بخای

وا چرا ایتجوری بت گف چیزی تو گوشی دید؟

وا چرا ایتجوری بت گف چیزی تو گوشی دید؟

سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم ۳ سالگی
من جاریم دخترعمومه ۹ماه پیش پاش شکست یه ماه جمعش کردم بعد یک‌ماه حامله شد از روز اولش حالت تهوع شدید داشت هروز براش غذا درست میکردم می‌فرستادم عصرا هروز میرفتم جمع و جارو میکردم تا که پنج ماهش شد گفتم دیگه نفس راحت بکشم یهو درد شدید گرفتنش که بردن دکتر گفت افتادگی رحم داری و دهانه رحمت باز شده و اینا تا به امشب که بقران هروزززز رفتم خونه هاشو تمیز کردم عذا فرستادم چند روز پیش نون روغنی درست کردیم براش بردم یهو بردارشوهرم گفت اره به این چیزای روغنی نباید بدم نباید بخوره ضرر داره و اینا گفتم حالا یه تیکه بخوره شاید دلش بخواد گفت نه گفتم باشه پس اختیارشون داره بعد آنشب سمبوسه درست کردیم خونه مادرشوهرم خواهرشوهرم گفت بیا برا خودت ببر اومد گفت من نمیخورم برا اون دوتا میبرم گفتم تو که میگفتی سرخ کردنی بهش نمیدم چیشد به شوخی بخدا چون خیلی شوخی میکنیم یهو دیدم نگام کرد گفت الان بهت به چیزی میگم ناراحت میشی گفتم نه من ناراحت نمیشم جنبه دارم خندیدم یهو بلند شد گفت نمی‌برم به گور سیاه اصلا نمی‌برم خواهرشوهر گفت چرااا چه ربطی داشت من درست کردم ببر گفت نه ببرم هم نمیخورم میریزم جلو مرغا دهنم وا رفت بخدا من جیزی بدی گفتم؟؟؟اصلا ماتم برد نشست جلومون زنگ زد پیتزا سفارش داد بلند شد رفت خیلیم جدی

الان من متاسفانه باید هردز برم به جاریم سر بزنم چون خانوادش دوره ازش هیچکی هم نیست کنارش به پشت افتاده نباید بلند شه فردا هم باید برم اون همچین آدمی نیست چیکار کنم چه رفتاری کنم که واقعا کارش زشت بوده ؟؟چی بگم اصلا


ن نی زایمان شیرخشک پوشک نی نی زایمان پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک
مامان جوجه طلایی🐥 مامان جوجه طلایی🐥 ۴ سالگی
سلام خانما
من چیکار کنم که بتونم از حق خودمو بچم دفاع کنم یعنی هروقت یادش میوفتم میخوام سرمو بزنم به دیوار
دیروز با دوستم و بچش رفتیم پارک دختر اون بزرگتره من و دوستم یه نیمکت خیلی نزدیک به زمین بازی نشستیم بچه ها برن بازی کنن چشمم به بچم بود دیدم وایستادن تو صف تاب تا نوبتشون بشه یهو دیدم یه خانمه دوقلو داشت با رفتار بد نه ها با مهربونی به بچه ها گفت بچه های من باید باهم سوار بشن بزارید اینا باهم سوار بشن زود پیادشون میکنم یهو دیدم دخترم همینجوری داره با حالت قهر تاز پارک میره بیرون بلندشدم بغلش کردم بغضش ترکید همینجوری آروم اشک میریخت بردمش کنار تاب ولی روم نشد به اون خانمه بگم نوبت بچه من بود فقط داشتم به دختر خودم میگفتم نی نی ها دوقلو هستن و دوست دارن باهم سوار شن مرسی انقدر مهربونی اجازه دادی ولی دخترم گریه میکرد همینجوری بابای بچه ها دید مارو به بچه هاش گفت بسه دیگه پیاده بشین نوبت خانم کوچولوئه ولی مامان بچه ها با اعتماد بنفس گفت نه بچه ها باید ۵ دقیقه بازی کنن الان ۳ دقیقه ازش مونده باز باباشون گفت خوبه دیگه خانمه گفت نه هنوز ۱ دقیقش مونده 😳 من چرا مثل مادر اون بچه ها نیستم اخه دلم برای بچم میسوزه که مادری مثل من داره
مامان الینا مامان الینا ۳ سالگی
فرزند پروری پوشک نی نی ...سلام خانما امشب چقدر دلم گرفته مجبور شدم با شما درد و دل کنم تا یکم آروم شم ..دختر بزرگم ۹ سالشه ..دختر خواهرم ۱۰ سال ..از. کوچکی هیچ وقت با هم نمیساختن همش اعصاب خوردی بود ..و همیشه دخترمو اذیت می‌کنه طوری که داداشم هم خیلی ناراحت شده دیگه جدیدا برا دخترم ..واقعا کم آوردم ..دختر من حساس و دل نازک سریع هم گریه می‌کنه اما اون محکمه ..مثلاً یواش بهش میگه حوصلتو ندارم یا لباست زشته یا مشقتو بد نوشتی و دختر من میاد شکایت ..منم همش میگم دوستیت عیب ندارم با هم کنار بیایید ..ولی خیلی ناراحت میشم ..ولی خواهرم دیگه هیچی نمیگه اصلا به دخترش حرف هم نمیزنه هیچ ..ولی خواهرم خدایی خیلی خوبه به دردم میخوره خیلی با هم گرمی هر روز باید صدای همو بشنویم ..ولی دخترش واقعا دخترمو نابود کرده دیگه ..منم به خاطر خواهرم هیچی نمی گفتم ..تا امروز که یه جشن دعوت بودیم همچون ..اقوام شوهر من هم بودن خواهر شوهر و مادر شوهر و اینا ..از صبح دختر خواهرم با یکی دیگه دوست بود و دختر منو تحویل نمی‌گرفت ..خیلی عصبی شده بود دخترم دیگه آخرش با گریه اومد که اذیتم می‌کنه ..منم عصبی شدم گلایه کردم به حالت عصبی از خواهرم که دخترمو عصبی کرده و اینا ..هر کاری کردم دخترم آروم نشد هلش دادم که بره تو ماشین بقیه نفهمه ..که خواهر شوم دید خیلی ناراحت شد گفت نباید عاشق می‌دادی و اینا خیلی امروز دختر داداشمو اذیت کردن و اینا ..به نظرتون از این به بعد چ رفتاری داشته باشیم منو دخترم ..تا یکم قدر دخترمو بدونه