پسرم ۶ سالشه و بد غذاست . وبه شدت به گوشی و فیلم و بازی کامپیوتری وابسته اس
خوابش خیلی خوبه . مثلا دیشب ساعت ۱۲ شب خوابید و امروز ۱۲ ظهر بیدار شد
براش تخم مرغ درست کردم هر چقدر اصرار کردم بخور نخورد
بعد از دو ساعت که نخورد عصابی شدم و سرش داد زدم و اونم پرخاشگری کرد و منو زد و منم بهش بی محلی کردم و لپ تاپ و کابل تلویزیون رو برداشتم و گوشی هم اصلا بهش ندادم و گفتم تا پسر خوبی نشدی و غذاتو کامل نخوردی هیچ کدوم از اینا رو بهت نمیدم
اونم بیشتر ناراحت شد و بیشتر عصبی و پرخاشگر شد اما وقتی فهمید من قاطعم خودش رفت و یکم از تخم گرغ رو خورد و خیار خورد و بعد اومد عدس پلو خورد . و گفت مامان ببخشید و ...
بعدم گفت یکم خوابم میاد منم گفتم خوابم میاد و رفتیم رو تخت دراز کشیدیم و کلی با هم حرف زدیم و قلقلکش دادم و کلی با هم خندیدیم تا اینکه دیگه اینقدر خوابم میومد که چشمام باز نمیشدن گفتمش بیا بخوابیم گفت خوابم نمیاد و می خوام برم تو اتاقم بازی کنم و منم خوابیدم

۷ پاسخ

در حال تربیت یه بچه ای هستی که از این ب بعد اونم برات شرط میذاره. نمونه اش رو داریم. سه تا برادرزاده های من. .
اگر میخای غذامو بخورم باید فلان چیزو برام بخری. اگد میخای درس بخونم باید برام گوشی بخری، اگر میخای بیام مهمونی باید برام فلان کارو کنی و....
نکن این کارو عزیزم. .زنداداش منم گوشی قایم میکنه ، تلویزیون خاموش میکنه و...
شاید واقعا سیر بوده، میانوعده ای گ دادی خیلی سنگین بوده.

گوشی من و باباش و اصلا اجازه نداره برداره‌ مگر اینکه بخاد به یکیمون زنگ بزنه.
فقط روزی دوساعت ps4بازی میکنه یه ساعت ظهر یه ساعت شب. بعدش ماشین بازی و کارتون.
شماهم خودتو ناراحت نکن
بالاخره باید یاد بگیرن
راه درست و رفتی.
اینو بدون اول اگه برای خواسته اش نه اوردی دو دقه بعد با التماسش کوتاه نیا‌

سلام عزیزم شب بخیر
من هم یه پسر شش ساله دارم
البته سر غذا و شکم منو هم دعوا میکنه همیشه غذاش باید اماده باشه و ادم شکموییه. بیشترین دلیل هم اینه که همیشه موقع غذا گوشی تلوزیون همه چی خاموشه‌ یه ساعت قبل غذا چیز سنگین نمیدم بهش جلو غذاشو نگیره. و از همه مهمتر همیشه تاکید میکنم که غذا فقط سر سفره. بعد سفره غذایی نمیدم. یکی دوبار هم بچه تربود غذا نخورد بعدش گفت غذا میخام ولی گفتم غذا نیس فقط سر سفره. درسته خودم خیلی ناراحت شدم که اون شب گشنه خابید اما یاد گرفته که سر غذا کااامل غذاشو بخوره . غذا دیر هم میشه میگه لطفا غذا رو برسووون گشنمه.

عزیزم اتفاقا تو کار خوبی کردی اصلا عذاب وجدان نداشته باش بچه همونقدر عزیزه که تربیتش درست باشه به اینچیزا فکر نکن همینکه امروز بااین شرایط کلی براش وقت گذاشتی پس تو مامان فوق العاده ای هستی

ببین چه غذاهایی روست داره و اینکه شکمش رو با چیزای دیگه پر نکن

انواع ادیت عکس انجام میدم. با کیفیت بالا و قابل چاپ
قبل و بعد
فقط پنجاه تومن
ایدی روبیکا @bahmani00_2
نمونه کار هم خاستین در خدمتم

وقتی بیدار شدم دیدم داره با گوشیم فیلم میبینه . حواسم نبود گوشیم قایم کنم . منم چیزی بهش نگفتم و آب هویج بستنی درست کردم با بیسکوییت بهش دادم و نودالیت براش درست کردم و بعدش کلی بازی کرد . بعدم برق رفت آهنگ براش گذاشتم و یه چراغ قوه داریم حالت فلش خور داره خاموش روشن میشه اونو روشن کرد و کلی رقصید بعدم چراغ قوه رو سمت دیوار گرفت که سایه خودشو ببینه و هی میرقصید و منم براش دست میزدم
شوهرم از سرکار اومد با اونم کلی رقصید
اما موقع شام که رسید دوباره غذاشو نخورد
قرار شد شام بخوریم بعد بریم بیرون تاب بخوریم و کیک بخریم . بهش گفتم من میرم حموم و میام باید شام خورده باشی
رفتم حموم و اومدم نخورده بود . گفت شام دوست ندارم
منم گفتم از بیرون خبری نیست . چراغا رو ساعت ۱۰ خاموش کردم و خودش رفت آجیل ها رو در آورد و پسته خورد و اومد خوابید

سوال های مرتبط

مامان ِالوین مامان ِالوین روزهای ابتدایی تولد
گفتم باشه و قط کردم به شوهرم گفتم یکم بخواب استراحت کن منم میخوابم تا ساعت یک و نیم نشستیم رفتیم تو جاهامون البته یادم رفت بگم( بعد از ظهر رفتم حموم دوش اب گرم گرفتم همسرم کمرم و ماساژ داد و رابطه هم داشتیم) شوهرم خوابید من از شدت درد خوابم نمیبرد رفتم نشستم رو مبل پتو کشیدم روم دیدم نمیتونم دیگه ساعت شد ۲و ۴٠باز به ماما همراهم پیام دادم که من نمیتونم تحمل کنم دارم میمیرم گفت تا ساعت 5صب کن بیا من دیگه داشتم عصبی میشدم یکم گذشت احساس کردم یه چیزی ازم اومد زود رفتم دست شویی دیدم پدی که گذاشته بودم انگار اب ریختی روش دورش یکم زرده وسطش خون برگشتم پد برداشتم رفتم عوض کردم دیدم این دفعه با شدت بیشتر اومد ربتم دیدم کامل خون زود شوهرمو بیدار کردم که پاشو من خونریزی کردم پا شد سریع زنگ زدم گفتم من خون ریزی دارم گفت اشکال نداره ساعت پنج بیا😑
دیگه مجبور شدم بمونم ساعت شد چهار شوهرم گفت پاشو دیگه نمیشه واس بچه اتفاقی میوفته ساعت ۴و نیم رسیدم بیمارستان معاینه کرد گفت یک فینگری رحمت خیلی نرم شده ان اس تی گرفت گفت خوبه برد بستری کرد سرم و امپول فشار اینا زد باز معاینه کرد گفت
مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند
مامان میرانم مامان میرانم ۲ ماهگی
زایمان طبیعی :
دیگه واقعا دردام غیر قابل تحمل شده بود اما به حرف ماما گوش دادم و فقط نفس عمیق می‌کشیدم اصلا جیغ نزدم بهش ساعت دوازده و نیم شب بود که دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم گفتم اپیدورال بزنین گفتن دکتر رفته گفتم گفتید گاز میزنید گفت شانست الان نگاه کردم تموم شده قیافم دیدنی بود
اما گفت چون دختر خوبی بودی و همکاری کردی بهم مسکن زدن خیلی دردمو کم کرد و اومد معاینه کرد دوباره گفت خیلی خوبه و باید یکم کمکت کنم تا زودتر بیاد شکممو فشار میداد و از داخلم نمی‌دونم چیکار میکرد ولی درد زیادی نداشت که گفت امادست و گفت با چندتا زور بچه میاد آماده باش
منم باهاش همکاری کردم و بدون پارگی زایمان کردم
کلا دو تا بخیه خوردم اونم گفتن بخاطر جای ادراره
ولی درکل زایمان خیلی خوبی بود و خاطره خوبی برام شد وقتی هم که بچمو دادن بغلم کل دردام یادم رفت واقعا مامای خیلی خوبی داشتم و کلی بعد زایمان دعاش کردم
جوری کمکم کرد که اصلا اذیت نشدم با اینکه بچم تو لگن نبود و سرش تو لگن نمینشست و خیلی بالا بود از هر نظر عالی بود حتی تو معاینه ها هم اذیت نمی‌کرد
خدا خیرش بده خانم توکلی رو اونم بیمارستان دولتی و اینجوری هواتو داشتن خیلیه 😍
مامان آریا مامان آریا ۲ ماهگی
سلام مامان های گل ممنون از تبریک های همتون ببخشید تک تک جواب ندادم منو پسری دیروز مرخص شدیم میخوام تجربه زایمانمو بگم براتون.
17ام بود ساعت 5غروب یکم پیاده روی کردم بعد یکم از پله ها بالا پایین رفنم دیگه شد ساعت 7یکم ترشح خونی داشتم بدون هیچ دردی منم رفتم حموم شام درست کردم خوردیم وسایلامو ماظر کردم ب شوهرم زنگ زدم با مامانم رفتیم بیمارستان ساعت 11بود معاینه شدم گفت دوفینگر بازی باید بستری بشی منم شوهرم کار های بستریو انجام داد بستری شدم اصلا درد هم نداشتم خلاصع لباس پوشیدم رفتم یه سرم زد برام بعد اومد کیسه ابمو خودش پاره کرد خیلی بد انقد درد داشت ک بعد کم کم دردم شروع شد ولی قابل تحمل بود ساعت 2بود اومد معاینه کرد گفت شدی چهار سانت یه امپول زد من دردم بیشتر شد خیلی خیلی زیاد همش نفس عمیق میکشیدم بعد بازم هی میومد معاینه میکرد میرفت خلاصه ک پارم کردن بعد ساعت چهار احساس مدفوع داشتم همش دکترو صدا میزدم نمی اومد خواب بود منم همش جیغ ک الان بچم ب دنیا میاد خلاصه دکتر از خواب نازش بلند شد چرا انقد داد میزنی گفتم مدفوع میگفت بچس الان میاد زور نزن تا من لباس بپوشم منم نمیتونستم میخواستم دکترو خفه کنم ک انقد خونسرد کارشو میکرد خلاصه دیگه اومد گفت زور بزن منم دوسه تا زور زدم بچه دنیا اومد
مامان شایان و شهرزاد مامان شایان و شهرزاد ۲ ماهگی
پارت دوم
خلاصه من دیگه خسته شده بودم و ول کردم همه چیزو گفتم هر موقع خودش بخواد میاد دیگه
تا اینکه دیشب به همسرم گفتم بیا رابطه داشته باشیم تا پسرمو خوابوندم و اماده شدیم و تموم شد
ساعت ۴ صبح شد
دیگه خوابیدم تو خواب احساس کردم کمرم میگیره و ول میکنه
ساعت ۶ صبح بیدار شدم دیدم درد دارم
منظمم بود هر ۵ دقیقه میگرفت اما میتونستم تحمل کنم
دیگه رفتم حموم و آب داغ گرفتم به کمرم
بعدش اومدم یکم راه رفتم و وسایلمو آماده کردم
ساعت ۷ همسرمو بیدار کردم که بلندشو درد دارم و اماده شو که بریم بیمارستان
دیگه تا همسرم آماده شد ساعت ۸ شد تا اومدیم بیمارستان ۸ و نیم نزدیک ۹ بود
اومدم بخش زایشگاه ماما معاینه ام کرد گفت دو سانتی بستری باید بشی
زنگ زد به دکترم که بیا
به ماما هم گفتم که من تحمل درد ندارم و می خوام اپیدورال بزنم گفت باشه
وارد فاز فعال که شدی میان میزنن برات
دیگه به این هوا بودن که من کم کم باز میشم رفتن بهم سرم زدن و ضربان بچه رو چک میکردن
دیگه من دستشوییم گرفت گفتم می خوام برم سرویس
گفتن جیش داری یا مدفوع


بقیشو پارت بعد میزارم
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم

راستی اینو یادم رفت بگم من ساعت 3عصر بستری شدم تا اومدن سرم بهم وصل کردن شد ساعت 4ونیم بعد اینکه پرستار اومد ضربان قلب بچه رو چندبار چک کرد قرص زیر زبونی اومد بهم داد گفت بزار زیر زبونت کم کم با آب دهنت قورت بده منم همین کارو کردم یک ساعت اول هیچ دردی نداشنم همینجور علاف رو تخت دراز کشیده بودم که ماما اومد گفت پاشو راه برو اسکات بزن تا دردات شروع بشه منم گفتم اول صدای مامانمو بشنوم بعد ورزش میکنم که ماما تلفن خودشو بهم داد وقتی مامانم تلفن و برداشت هم گفتم الو گفت زهرا تویی گفتم اره زد زیر گریه گفتم واا مامان چرا گریه میکنی هی میگفت زهرا مامان خوبی اصلا استرس نداشته باش زود تموم میشه منو شوهرت پشت در منتظرت هستیم یکم مامانم باهام صحبت کرد آروم شدم که خوده ماماهم گفت یکم بعد مامانتو میزارم یکم بیاد پیشت منم انگاری که استرسم یخورده کم شد پاشدم شروع کردم به پیاده روی و اسکات زدن تو راهرو تا یه ساعت فقط راه میرفتم و ورزش میکردم دیدم هی هر بیست دقیقه کمرم یه تیر کوچیک میکشه فهمیدم بععله داره شروع میشه
مامان میثاق وزینب مامان میثاق وزینب ۷ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
وقتی معاینم کرد گفت کیسه اب نیست خشکی هنوز دو سانتی خیلی بی حال میشم وقتی میگه هنوز دوسانت بعد دوباره برگردم خونه مامانم هم پیشم شوهرم شبکار بود بش گفتم بمون پیشم شاید شب دردام بیشتر بشه خودش هم چون هی میریم ومیایم نتیجه نبود گفت شاید امشب هم نباشه علکی مرخصی بگیرم ومن دیدم دردام خوب شد گفتم بره بعد شام خوردم مامانم یه دو زد ولی این بار خیلی فشار ادرار گرفتم هر چند دقیقه میرم وخیلی خسته بودم همشون بمن میگن راه برو تا دردت بگیره منم از خستگی طاقت نداشتم بعد یکم خوابیدم ساعت ۱۱شب بیدار شدم یکم حالم خوب شد گفتم چون یکم خوب شدم بزار پیاده روی کنم تو خونه پیاده روی کردم تا ساعت ۱ولی یسره نبود دقیقه میام هی میرم دسشویی اصلا فشار داشتم بزور راه میرم ودردام تقریبا منظم شد خواهر شوهرم امد چای بخوره گفت بیا پیشم بخور نشستیم بخوریم وبه فکر امام حسین افتادیم دوتامون حرف میزنیم وگریه میکنیم حتی چای نخور فقط سه تا خرما واین جنله گفتم یا رافع الکرب عن وجه اخیه الحسین ارفع کربتی تواین لحظه دردام خیلی شدید دیگه قابل تحمل نبود به پدر شوهرم گفتیم که منو ببره چون شوهرم نبود شوهرم قبل از اینکه بره به من گفت شاید ساعت ۲زایمان کنی من هم ساعت ۲دیدم رفتم بیمارستان وقتی ورسیدم معاینم کرد گفت ۲سانت اینقد حالم خراب شد چون با این درد وهنوز ۲سانتم ولی بمن گفت نرو برو پیاده روی کن ساعت ۴یا۵بیا منم رفتم نماز خونه ودر دسشویی پیش نمازخونه بود منم یکم پیاده میکنم ومیرم دسشویی تا ساعت ۴رسید من خیلی سخته شدم وخوابم میاد وسردم گرفت به مادرم گفتم که بزار یکم استراحت کنم ورو پاهات بخوابم مادرم پتو روم گذاشت ومن از خستگی بکم خوابم برد ویکدفعه درد شدید گرفت دیگه نتونستم