سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
مامان 𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃🤍 مامان 𝒜𝓎𝓁𝒾𝓃🤍 ۵ ماهگی
داشتم بیهوش میشدم دیگ به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت دوازده و ربع بود بعد یهو انگار دیدم دارم خفه میشم دلم میخواست دستو پا بزنم داد بزنم ولی نمیتونستم چشمام باز نمیشد ولی صدا هارو کمو بیش متوجه میشدم یهو انگار چیزی فرو کردن تو گلوم نفسم برگشت دوباره اون حس خفگی رو داشتم که یهو دوتا فشار محکم به شکمم دادن درد داشت زیاد ولی من هنوز گنگ بودم کم کم تاری چشمام کم شد ساعتو نگاه کردم ۲ بود که منو بردن اتاق ریکاوری یه ساعت و خورده ای اونجا بودم خیلی سردم میشد که روم پتو کشیدن و سرم بهم زدن که دردم یه خورده قابل تحمل تر شد نزدیک ساعت ۴ منو بردن بخش و مادر و همسرم رفتن و بچه رو اوردن پیشم یعنی وقتی دخترمو دیدم انگار همه دردامو فراموش کردم گریم گرفته بود خیلی حس قشنگی بود🥰🥲انگار ارزششو داشت این همه سختی که کشیده بودم دوباره تو بخش دکتر اروم دست زد به شکمم گفت رحمت رفته سر جاش دردا با مسکن و فک کنم پمپ درد بود که خود بیمارستان وصل کرد و شیاف قابل تحمل بود من تا فردا صبح ساعت شیش ناشتا بودم و صاف دراز کشیده بودم بعد اون سوند رو در اوردن مایعات خوردم و بلند شدم راه رفتم اولین بار بلند شدن هم درد داشت ولی قابل تحمل بود شربت کارکن دادن و قرص دایمتیکون و اینا درد معدمم کم شد شکمم کار کرد بچه هم اون شب مادرم رو سینم نگه میداشت شیر خورد و شکم اونم کار کرد سر سومین روز مرخص شدیم اومدیم خونه
در کل خیلی راضی بودم از همچی خیلی عالی بود همه ترسام بیخود بود
29 بهمن ۱۴۰۴ دختر نازم ساعت ۱۲و نیم به دنیا اومد ایشالله قسمت همه مامانای چشم انتظار🥰💕💕🤍
مامان هیرمان مامان هیرمان ۸ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.
مامان بردیا مامان بردیا ۸ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان 𝓐𝓱𝓸𝓻𝓪👼🏻 مامان 𝓐𝓱𝓸𝓻𝓪👼🏻 ۷ ماهگی
خلاصه جونم براتون بگه که شروع کردن بخیه زدن ،حسی که نداشتم ولی حس میکردم شکمم داره میلرزه همین
انقد خوابم میومد که خدا می‌دونه😂😂
کارشون که تموم شد پرده رو برداشتن ،یه بار شکممو فشار دادن که اصلا متوجه چیزی نشدم بعدم منو دو سه نفری بلند کردن گذاشتن رو تخت دیگه و بردنم ، سقف سالن رو نگاه میکردم حس خوبی داشتم و خواب آلود ترین بودم بردنم تو بخش و سرم بهم وصل کردن و ضربان قلبمو چک میکردم باز بعد اومدن دوباره ماساژ شکمی دادن که اونم اوکی بود و متوجه نشدم همینجوری کم کم داشت اثر بیحسی رفع میشد من پاهامو نمی‌تونستم تکون بدم و انگشتامو حس نمی‌کردم ولی یه سوزش ریزی داشت میومد سراغم که قابل تحمل بود
بردنم تو اتاق مادرم و همسرم و مادرشوهر پدر شوهر و پدرم اومدن دیدنم تبریک گفتن و خوشحال بودن ،منم بیحال بودم همچنان
بچمو آوردن انگار دنیا رو بهم داده بودن

کم‌کم با گذشت زمان دردام داشت شروع میشد ،سوزشی بود ولی درد داشت بالاخره
به پسرم که نگاه میکردم انگار هیچ دردی نداشتم اصلا:)
تو حس ناباوری بودم که چقدر زود همه چی سر جای خودش قرار گرفت ،بچم کنارم بود و مادرم و مادر شوهرم سعی میکردن با سینم بهش شیر بدن منکه کاملا بیحس بودم ولی ویز ویز و سوزش رو داشتم
پرستاران ساعت مشخص میومدن شیاف میذاشتن و پد رو عوض میکردن
شیاف کمی درد رو کمتر میکرد ولی نه کاملا...!
دوباره باز برمیگشت
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من 🤰🏻
پارت چهارم🌸

وقتی بردنم توی ریکاوری بچه هامم آوردن کنارم، یه نفس عمیق کشیدم و خدارو با تمام وجود شکر کردم که با اینکه هفتم پایین بود ولی حالشون خوب بود و نیازی به دستگاه نداشتن، قل اول 3 کیلو و قل دوم 2400 بود🥹😍
اولین ماساژ شکمی رو که دادن خب بیحسی هنوز سرجاش بود و دردی نداشتم، اما دومی یه کوچولو حس داشتم و فقط در حد درد خیلی خفیف پریودی بود برام،
پرستار اومد و یکی یکی دخترامو روی سینم گذاشت و بهشون شیر داد و اونجا من برای اولین بار روی ماهشونو دیدم🥹🥹🥹😍😍😍

بعد از شیر بچه ها، ماساژ شکمی سوم و این دفعه در حد یه آخ و اوخ گفتن درد داشت برام و زودم تموم شد، ینی به 20 ثانیه نمیکشه ماساژش کلا...

بعد از تقریبا یک ساعت و نیم منو راهی بخش کردن که در ورودی اتاق عمل با کمک شوهرم تختمو عوض کردن و فرستادنم بخش🥰
مادرمو مادر شوهرم بودن و حواسشون به بچه ها بود، خودمم که گفتن تا 12 ساعت گردنتو تکون نده که سردرد نشی، راستش یکی از سختترین مراحلش برام همین مرحله بود، گردن و کمرم تو این 12 ساعت خشششک شده بود و خیلی تحملش سخت بود و ساعت هم کند میگذشت...
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۳ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش