۸ پاسخ

من از ۲۰ مهر ۱۴۰۴ تا دقیقا ۲۰ آبان تو مهد بیرون کلاسشون رو صندلی مینشستم گندم هی در رفت و آمد بود منم یه کتاب دستم بود که مثلا دارم درس میخونم موقعی که با گریه میومد مسائل داخل کلاس و بهم بگه مدیر میگفت فقط گوش کن هیچ راه حلی ارائه نده بعد یه ماه اول ۵ دقیقه رفتم بیرون مهد تو ماشین بعد یک ساعت بعدش دو ساعت بعدم تا ۳ ماه خود بچه اکی بود ولی من دلم طاقت نمیاورد کل تایم مهد تو ماشین بودم

وای من میدونم دلم طاقت نمیاره اگه گریه کنه... عجیب بهش وابستم

پروسه جذب بايد اروم اروم طي بشه.
اگر به زور بخواهيد چيزي رو تحميل كنيد اضطراب شديدي به بچه وارد مي شه.

پسرم فقط روز اول رو رفتم نشستم مهدش .بعدش دیگه کلا خودش میره با سرویس من نمیرم

من امسال گذاشتم قبلش باهاش صحبت کردم رفتم گذاشتم خدافظی کردم مدیر مهد گف برو بعد یک ساعت زنگ زدم گف انگار ده سال مهد بود
اصولش اینه کلا وابسته نباشه یعنی خونه کسی عادت داشته باشه یکی دو ساعت بمونه و اینکه قبلش باهاش صحبت کنید اونجا اگ بتونید بخونید باهاش بعد که محیط رو شناخت یک خدافظی و واقعا برید نه اینکه برگزدین

من ب پسرم میگم ببرمت مهد میگ من نمیرم خوشم نمیاد نمیدونم میره میمونه یا ن

من اونموقع که پسرمو میبردم مهد یه بچه بود انقدر گریه میکرد دل همه براش کباب میشد ولی مامانش میزاشت و میرفت کل تایم گریه میگرد بعد یک هفته دیگه گریه نکرد و عادت کرد و با بچه ها بازی میکرد 😁خلاصه اونجا سرگمش میکنن

پسر من هر مهدی بردم گریه کرد

سوال های مرتبط