۹ پاسخ

خانواده ی همسر منم خیلی پسرمو دوست دارن ولی خونمون نمیان با هم همسایه هستیم هرروز میان از دم در تحویل میگیرنش یکی دو ساعت باهاش بازی میکنن دوباره میارن دم در تحویل میدن حتی تو حیاط هم نمیان منم از این کارشون بسیار خرسندم هم اونا به نوه شون میرسن هم من به کارهام و استراحت میرسم بچه هم شاد و خوشحال میشه اگه تازه یکی دو روز نیان دنبالش خودم زنگ میزنم میگم بیاید ببرید
کلا خانواده ی همسرم دعوتی هستن و بدون دعوت جایی نمیرن تازه دعوت هم کنم کلی باید اصرار کنم که بیان خودمم زیاد خونشون نمیرم شاید ده روزی یه بار

ببخشید اینو میگم عزیزم بعنوان کسی که از خانواده همسرش خیلی آسیب دیده و ام اس گرفته و کلی در و بیماری دیگه اینو میگم.
شما میگی خیلی خوبن فقط رفت و آمدشون اذیتت می‌کنه خب نمیان کل روز و شب کنار شما باشن میان؟ اگه آره که حق با شماست حتی تو زندگی شخصیت موذی باشی و نباید گفت آدم خوبی هستن ولی اگه درخت سر زدن و باهم نشستن و دیدار عروس و نوه میان و مثل خانواده شوهرمن وسط دیدار دخالت و توهین و تمسخر و تیکه انداختن ندارن خیلیم خوشحال باش که خدا دوستت داشته چنین انسانهایی گذاشته سر راهت🌱🩷

قانون بزار برای زندگیت مثلا بگو من شنبه ها روز تمیزکاریمه نه جایی میرم نه مهمون میپذیرم، دوشنبه ها دخترمو میبرم پارک و خانه بازی و خوخه نمی مونم،چهارشنبه ها همیشه خونه مادرمم... اینجوری حداقل سه روز از هفته رو دیگع میدونن که نباید بیان.

ولی من خیلی دلم رفتاامد میخاد خونم مهمون بیاد مهمونی برم با ادمای جدیداشنابشم) مادرشوهرم ک نیس یعنی افغانستانه پدرشوهرمم فوت کرد هیچکس نمیادخونم حتی اقوام شوهر دخترعمو پس عمو ها فقط گاهی خانوادخودم ازتنهایی احساس بیکسی میکنم

باید با شوهرت صحبت کنی

چقدر منی
دلم میخواد دو روز فقط خودمون باشیم
هی میگن بیاین خونه ما اگه نریم هم اونا میان

برای خودت مرز بزار روز قبلش بگو فردا دعوتم یا میرم خونه مادرم یا جایی هر روز یه برنامه جدید بزار واسه خودت

یه مدت رو ندی و نری و نیای دست از سرت برمیدارن

باهات خوبن؟

سوال های مرتبط

مامان یاسین مامان یاسین ۲ سالگی
مامانا حالم خیلی بده توروخدا یکم کمکم کنید😔
الان شاید حرفام برای خیلی ها مسخره باشه ها ولی در عذابم نمیدونم کسی تو شرایط من بوده یا نه ولی الان جوری ام که نه دلم میخواد برم خونمون و طلاق بگیرم ولی دلمم نمیخواد دیگه به این زندگی ادامه بدم نه دلم میخواد خودکشی کنم یا بمیرم نه دلم میخواد زندگی کنم و خیلی از چیز های دیگه الان بخدا حتی نمیخوام تایپ کنم ولی دارم روانی میشم دلم میخواد فقط جیغ بزنم و کلی چیزایی مثل ورق باشن جلوم همشونو پاره کنم الان نمیدونم اول از خانوادم بگم یا شوهرم یا بچم
اول از وضعیت خودم بگم بچه وسطی و اضافه ی خونم ۲۱ سالمه ی پسر دارم و ۲۵ هفته باردارم . بارداریمم سخته بچه ی اول رو با کلی قرص و آمپول و شیافت تا نه ماه رسوندم ولی اینی که تو شکممه رو بهتره بگم سپردم به خدا
اول از خانوادم میگم خانوادم هم خسیسن هم فازشون معلوم نیست به دور و بر سواری میدن ولی از آدم فقط انتظار های فراوان دارن . وقتی حامله نیستم همش زنگ میزنن که بیا بیا اگه نرم مامانم دعوا و قهر و برای کار های خونه بارداری قبلیم تا روز زایمانم و بعد زایمانم من خانوادمو ندیدم نپرسیدن چیزی حوس میکنی نمیکنی یا .... با این به زور دستمون به دهنمون میرسه وقتی شوهرم میره کار مرغداری مثلا انتظار دارن براشون مرغ ببرم
بقیش تایپینک بعد
بارداری زایمان سزارین نوزاد سیسمونی پوشک