۸ پاسخ

هنوز روزای خوبه سن ۲ سالگی به بعد لجبازی و نق نق ها و بهانه های الکی شروع میشه من یه روانی به تمام معنام . هر چی کوچیک ترن بهتره بخدا

من چند وقتیه شبا خواب ندارم خودم به معنای واقعی روانی شدم دخترم مریضه بیشتز از یکسال دنبال دوا و درمونم ولی نتیجه ای ندیدم انقدر خستم که دیشب از خدا مرگ خودم و دخترمو خواستم چون واقعا هردومون عذاب میکشیم با این شرایط بیرونم نمیشه رفت خیلی سخته وقتی ام که میرم مردم انقد نگاه میکنن که پشیمون میشم

وایییییی دقیقا منم همینجوریم تازه تو این هیری ویری برای عوض شدن‌ روحیه ام دارم میرم کلاس خیاطی🥴🥴 اصلا وقت نمیکنم هیچی بدوزم

منم خیلی خستم و ازاینک نمیرسم بخونم اعصابم بهم میریزه شب میام بیدار بمونم بیشتر از دوساعت نمیتونم بیدار باشم میام صب زود بیدار شم بچم میبینه نیستم ۶صب بیدار میشه کلا تایم صبم نمیشه خوند بیا خونمون بچهامون باهم بازی کنن خودمون بشینیم درس بخونیم😁حیف دوریم

من امروز کلی گریه کردم جسمم روحم خسته اس خیلی تنهام

من روحم خستس خیلی خسته.
دیروز پاشدم صبحانه آماده کردم اتاقو مرتب کردم جارو برقی کشیدم . هال رو جمع کردم جارو کشیدم. آشپزخونه رو جارو کردم ظرفهای شستم. دستمال کشیدم . واسه شام قرمه سبزی پختم. راحله رو جارو کردم دستمال کشیدم. دستشویی حمام رو شستم. حیاط رو دوبار جارو کردم شستم از بس برگ ریخته بود. چند بار بچه رو ترو خشک کردم غذاشو دادم خوابش خوراکش.
خلاصه همه کار کردم شوهرم از خونه مادرش برگشته بهم میگه مگه چکار کردی که خسته ای. باهام دعواش شد یه دست درستو حسابی کتکم زدبدنم کبود شد. نمیبخشمش خیلی دلم ازش شکسته حلالش نمیکنم 😭😭😭😭

چقدمنیییی روحی جسمی انقدخستممممم الان بایدپاشم کاراموبکنم صبح ۶دخترم بیدارمیشه یه روزارزومه بخوابم راحت

من همه سختی هارو با جمله این نیز بگذرد دارم پشت سر می‌زارم .من الان استخدام شدم مجبورم دیگه پسرمو ببرم بزارم مهد این مدت تو شهری که مامانم بود پیش مامانم بودم الان باید برم جای دیگه از یه طرف نمی‌دونم پسرم شبا پیش همسرم میمونه یا نه از یه طرف استرس مهد گذاشتن دارم از یه طرف محیط کاری خودم جدید شده یه عالمه کار تو خونه هست می‌خوام قبل اینکه مشغول به کار بشم گردگیری هم بکنم یعنی یه جوری قاطی کردم بهم که دیگه نمی‌دونم چی کار کنم چی کار نکنم ‌ولی می‌دونم اینم میگذره

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
اندکی درد و دل...
این روزا خیلی خسته ام...خسته از بچه داری،همسرداری،خونه داری...
گاهی فکر میکنم خوشبحال قدیمیا...حداقل تو بچه داری اطرافیانشون کمکشون میکردن...البته الانم هستن کسایی ک کمک دارن...
ولی من بعد ده روزه زایمانم ک از جام پاشدم تا همین الان دست تنها بودم...
خسته ام...
دلم میخاد چند ساعت فقط چند ساعت برای خودم باشم...
یکی باشه بچمو نگه داره...
غذاش،تعویضش،شیرش،حمومش،بازیش،همش باخودمه...
الانم ک موندم بین از شیر گرفتن و نگرفتن...
شیر گرفتن برای اینکه دوتا دندونش کمی سیاه شده.
نگرفتن برای اینکه کلا ده کیلوعه...میترسم لاغر ترم بشه و اینکه دوست داشتم تا دوسال بخوره...
ولی نمیدونم از کی راهنمایی بگیرم...
مادر بودنم خیلی سخته ها،مگه نه؟
جدا از اینا خیلی اعصابم ضعیف شده همش سر دخترم داد میزنم دعواش میکنم...
بعد عین چی پشیمون میشم و حالم از خودم بد میشه...
خیلی حرف دارم اما ن کسیو دارم بشنوه و ن نایی برای گفتن دارم...
بازم خداررروشکر بابت داشتنش...
دوستت دارم دختر قشنگم💖
ببخش مامانو😓😭