داستان ما بر اساس واقعیت
(بچه ناخواسته)😞
قسمت۲
برای انداختن بچه تو شکمش شروع کرد به کار های که باعث بشه به خونریزی بیوفته اول از همه دلنوشته اما نتیجه نداشت بعد یک بسته چایی سیاه دم کرد خورد اما نه ک نه دیدید نمیشه رفتن دنبال کارای عملی .
مثلا به پسر کوچکش میگفت بیا بازی بشین روشکم مادری محکم بالا پایین بپر مثل اسب سواری ولی نتیجه نداشت
شروع کرد به خونه تکونی اول یخچال جابجا کرد بعد کپسول جابجا کرد از پله ها برد بالا برد پایین اما این بجه محکم تر محکم تر شد
روز ب روز داشت شکمش بزرگتر می‌شد رفت دکتر با کلی خواهش گریه یک آمپول گرفت زد منتظر موند یک هفته گذشت
بعد یک هفته به خونریزی اوفتاد خوشحال شد که اون بجه از بین رفته
اما بعد از خونریزی دوماهی پریود نشد و شکمش هم تغییری نکرده بود بالاخره رفت دکتر
حرفی که دکتر زد خودشم شوکه شد دکتر بهش گفت مبارکه بچت دختره و سالمم هست بیا قلبشو گوش کن 🥹
اونجا بود که فهمیدم خدادبهش دختر داده تو راه برگشت به خونه کلی گریه کرد که این کار ها چی بود انجام داده همونی ک داده خودش روزیشو میده‌......
نزدیک ۶ ماهش بود که دیگه شکمش کامل معلوم بود
و مشخص بد که بارداره کم کم همه متوجه شدن ولی شانس بدش چون تنها آدمی بود که تو فامیل پسر زائده بود همه باهاش چپ بودن از روی حسادت فکر میکردن اینم پسره الکی میگه دختر ک چشم نخوره
ولی قافل از اینکه این دختر روستای اینجور چیزا بلد نبود
با هر سختی بدبختی بود ۹ ماه گذشت نزدیک زایمانش بود ک فهمید شوهرش با یک نفر دوست شده و خرجشون میده درصورتی که یه نکن برای خونه می‌خرید منت می‌گذاشت خلاصه ماجرا.....
ادامش تایپیک بعد

پوشک شیر خشک بچه

تصویر
۱۱ پاسخ

عزیزم تند تند تاپ کن آخر شبی همه کنجکاو شدیم

قصه زندگی مادرته عزیزم؟

خب ادامش چیشد خیلی برام جالبه 🫠🫠

درنهایت چی شد

ادامه اش بگو

بقیه اش نگو خشتک شوهر و سرش نکشیدی

هعی😔

ادامه اش
دختر کنحکاومون کردی آخر شبی

خب داره جالب میشه لطفا ادامه 🤭

دیگه چی شد؟

غمم گرفت

سوال های مرتبط

مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان بر اساس واقعیت
قسمت ۳
(بچه ناخواسته )😞
منتطر موند تا شوهرش بیاد خونه زمانی که اومد داستانو تعریف کرد اما مرد زیر بار نرفت زد همه چی شکست از خونه رفت زن موند با دوتا بچه یه بچه تو شکمش
با خودش لج کرد گفت نمیرم زایمان کنم بزار خودمو بچه با هم بمیریم یک هفته از زمان زایمانش گدشت جون سزارین بود باید سر تایمش میرفت هر روز حالش بد تر بدتر می‌شد جوری که امکان داشت خودش و بچه از بین برنده
بسر بزرگه از این شرایط ترسید دفتر شماره هارو برداشت رفت سمت خونه صاحب خونه
آخه هیچ کس. تو تهران نداشتن تکو تنها بودن
همه جیو برای صاحب خونه تعریف کرد و گفت به خالم زنگ‌بزن اون میدونه چیکار کنه
خاله بچه ها زنی بود که همسرش از نظر مالی خیلی اوکی بدد و این بچه هارو خیلی دوست داشت چون خودش بچه دار نمیشد به بچه های ابجیش محبت میکرد و مثل بچه های خودش دوسشون داشت
صاحب خونه زنگ‌زد همه چیزو تعریف کرد ۴ ساعت بعد خاله با شوهرش اومدن با هزار زور بلا بردنش بیمارستان پدرشوهرم تو کرج برای زایمان البته پدرشوهرم دکتر اونجا بود
یعنی بیمارستان کمالی کرج
زنانی که رسیدن دکترا همه نا امید بودن چون بچه ظربان قلبی به اون صورت نداشت آماده شد و به اتاق عمل رفت چند ساعت بعد اسم مادر این داستان اعلام شد که رفته تو بخش اما درد ناک ترین جاش اینجا بود ک ...
ادامش ...
پوشک مای بی بی
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان بر اساس واقعیت هست
(بچه ناخواسته)
قسمت پایانی
زمانب که رسید بخش کودکان پاهاش نمی‌گرفت که قد از قدم برداره صدای گریه نوزاد میومد وای جه صدای دلنشینی با خودش میگفت کاش دختر منم گریه کنه فقط یه بار ..
بهش گفتن خانوم فلانی بیا که دخترت کل بخشو گذاشته رو سرش بیا بهش شیر بده حتما گشنشه
باورش نمیشد میگفت دختر من؟ دختر من که بک هفتس گریه نکرده بستریه
با لبخند گفتن اره دخترت ماشالله چا صدایی هم داره جیغ جیغ هم گذشته
بچرو دادن بغلش با خودش کفت وای تو داری گریه میکنی اون لحظه خودشم‌گریه کرد بلند بلند گریه کرد هرچی گفتن خانوم شیرش بده گفت ن بزار گریه کنه یک هفته صداشو نشنید م
و اون دختر کوچولو که سال ۱۳۸۲ به دنیا اومد من بود 😊 و اینم داستان به دنیا اومدن من بود
از اون سال به بعد هر سال ماه محرم مادرم نذری میده از وقتی ازدواج گردم خودم ادامه میدم این میدم و اینم بگم بعد اومدن من خیلی زندگی مادرم تغییر کرد اگه میخواین شروع کنم به گفتن داستان زندگیم ک چی شد .......
مای بی بی
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان بر اساس واقعیت هست
(بجه ناخواسته)😞
قسمت ۳
زمانی که مادر به هوش اومد دید همه بچه ها کنار مادرشون هستن اما بچه این تیست از پرستار پرسجو کرد و در جواب شنید که
خانوم بچه شما چون تو حالت خفگی بوده و گریه نکرده توی دستگاه بخاطر وزن خیلی پایین اصلا امیدی ب زنده بودنش نیست
با اینکه شرایط جسمی خوبی نداشت این بار حالت روحیشم خراب شده بود دنیا رو سرش خراب شد با اون حالش آروم آروم رفت سمت بخش نوزادان
دید کلی لوله سرم چسب به دخترش وسله بغض ترکید زد زیر گریه گفت حال دخترم چطوره گفتن اصلا خوب نیس
شایدم زنده نمونه
دیگه نای نداشت که رو پاهاش بمونه
از اون طرف هم شوهرش اومده بود تو بیمارستان و با خاله قصه دعوا میکرد ک با اجازه کی زن منو بردی بیمارستان من میخواستم ببرم بهترین بیمارستان تو تهران من میرم از دستتون شکایت میکنم شما باعث شدی بچم داره میمیره فلان ....
حدود یک هفته ابن دختر بچه تو دستگاه بود هیچ گریه ای نمیگرد حتی زنانی ک گرسنه بود هم گریه نمی‌کرد حتی چشم هاشم باز نمی‌کرد
آخه نوزاد کهوزنش ۳کیلو هست کلی هم کار انجام دادن ک بمیره چرا باید سالم باشه
اون شبا شب های محرم بود دسته داشت رد میشد مادر قصه ما دلش شکست رو کرد به دسته علم گفت اگه شما واقعی هستین کمکم کنید من دختر مشکل دار نمیخوام من دختر مریض نمیخوام خیلی شوهر خوبی دارم که بخوام بچه مریض نگهداری کنم همینجوری ک داشت گریه میکرد پرستار بلند داد زد خانوم فلانی خانوم فلانی زود بیاد بخش کودکان
همونجا بود که تنو بدنش خشک شد گفت نکنه .....
سریع رفت سمت بخش کوکان که....
ادامش

پوشک مای بی بی
مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه