داستان ما بر اساس واقعیت
(بچه ناخواسته)😞
قسمت ۱
توی یکی از شهر های کوچیک تهران خانواده‌ ای زندگی میکردن که از نظر مالی مثل خیلی آدمای دیگه زیاد جالب نبودن مستجر بودن شغل مرد خونه موتور سازی بود و درصدی کار میکرد
این خانواده ۴ نفره بود ۲تا پسر داشتن یکی ۸ ساله یکی ۴ساله خیلی هم شیطون
حالا بریم از،مادر خانواده بگیم ک کلا ۲۵ سال سن داشت بچه روستا بود ک عروس تهران شده بود
عاشق شوهرش بدجوری ک پای همه مشکلاتش سختی هاش وایستاده بود
امااااااا شوهرش آدم زیاد درستی نبود خرجی نمی‌داد ب زندگی خرجونمیکرد همش دنبال خوشگذرونی خودش بودو بس
روزی از روز ها مادر خانواده متوجه شد که بارداره ولی اخه نمی‌خواست این بچرو از طرفی هم می‌ترسید پسر باشه میگفت دوتا دارم خدایا بسه دیگه نمیخوام کی خرجشون بده به این فکر افتاد ک هرجوری شده از شر بچه خودشو راحت کنه به همین خاطر به هیچ کس چیزی نگفتن و‌‌‌....
ادامش تایپیک بعدی

پوشک تب. بچه. نوزاد.

تصویر
۲ پاسخ

خوب بقیش

واقعیته؟

سوال های مرتبط

مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان بر اساس واقعیت
قسمت ۳
(بچه ناخواسته )😞
منتطر موند تا شوهرش بیاد خونه زمانی که اومد داستانو تعریف کرد اما مرد زیر بار نرفت زد همه چی شکست از خونه رفت زن موند با دوتا بچه یه بچه تو شکمش
با خودش لج کرد گفت نمیرم زایمان کنم بزار خودمو بچه با هم بمیریم یک هفته از زمان زایمانش گدشت جون سزارین بود باید سر تایمش میرفت هر روز حالش بد تر بدتر می‌شد جوری که امکان داشت خودش و بچه از بین برنده
بسر بزرگه از این شرایط ترسید دفتر شماره هارو برداشت رفت سمت خونه صاحب خونه
آخه هیچ کس. تو تهران نداشتن تکو تنها بودن
همه جیو برای صاحب خونه تعریف کرد و گفت به خالم زنگ‌بزن اون میدونه چیکار کنه
خاله بچه ها زنی بود که همسرش از نظر مالی خیلی اوکی بدد و این بچه هارو خیلی دوست داشت چون خودش بچه دار نمیشد به بچه های ابجیش محبت میکرد و مثل بچه های خودش دوسشون داشت
صاحب خونه زنگ‌زد همه چیزو تعریف کرد ۴ ساعت بعد خاله با شوهرش اومدن با هزار زور بلا بردنش بیمارستان پدرشوهرم تو کرج برای زایمان البته پدرشوهرم دکتر اونجا بود
یعنی بیمارستان کمالی کرج
زنانی که رسیدن دکترا همه نا امید بودن چون بچه ظربان قلبی به اون صورت نداشت آماده شد و به اتاق عمل رفت چند ساعت بعد اسم مادر این داستان اعلام شد که رفته تو بخش اما درد ناک ترین جاش اینجا بود ک ...
ادامش ...
پوشک مای بی بی
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان ما بر اساس واقعیت
(بچه ناخواسته)😞
قسمت۲
برای انداختن بچه تو شکمش شروع کرد به کار های که باعث بشه به خونریزی بیوفته اول از همه دلنوشته اما نتیجه نداشت بعد یک بسته چایی سیاه دم کرد خورد اما نه ک نه دیدید نمیشه رفتن دنبال کارای عملی .
مثلا به پسر کوچکش میگفت بیا بازی بشین روشکم مادری محکم بالا پایین بپر مثل اسب سواری ولی نتیجه نداشت
شروع کرد به خونه تکونی اول یخچال جابجا کرد بعد کپسول جابجا کرد از پله ها برد بالا برد پایین اما این بجه محکم تر محکم تر شد
روز ب روز داشت شکمش بزرگتر می‌شد رفت دکتر با کلی خواهش گریه یک آمپول گرفت زد منتظر موند یک هفته گذشت
بعد یک هفته به خونریزی اوفتاد خوشحال شد که اون بجه از بین رفته
اما بعد از خونریزی دوماهی پریود نشد و شکمش هم تغییری نکرده بود بالاخره رفت دکتر
حرفی که دکتر زد خودشم شوکه شد دکتر بهش گفت مبارکه بچت دختره و سالمم هست بیا قلبشو گوش کن 🥹
اونجا بود که فهمیدم خدادبهش دختر داده تو راه برگشت به خونه کلی گریه کرد که این کار ها چی بود انجام داده همونی ک داده خودش روزیشو میده‌......
نزدیک ۶ ماهش بود که دیگه شکمش کامل معلوم بود
و مشخص بد که بارداره کم کم همه متوجه شدن ولی شانس بدش چون تنها آدمی بود که تو فامیل پسر زائده بود همه باهاش چپ بودن از روی حسادت فکر میکردن اینم پسره الکی میگه دختر ک چشم نخوره
ولی قافل از اینکه این دختر روستای اینجور چیزا بلد نبود
با هر سختی بدبختی بود ۹ ماه گذشت نزدیک زایمانش بود ک فهمید شوهرش با یک نفر دوست شده و خرجشون میده درصورتی که یه نکن برای خونه می‌خرید منت می‌گذاشت خلاصه ماجرا.....
ادامش تایپیک بعد

پوشک شیر خشک بچه
مامان متین(فلفل🌶) مامان متین(فلفل🌶) ۱ سالگی
متین ۸ و نیم ماهه است یکی از چالش هایی ک تا قبل ماه هشتم داشتم و چنااااان آزارم میداد ک واقعا دیگه ب طلاق فکر میکردم این بود ک بچم با همه اوکی بود و وابستگی آنچنانی هم ب من نداشت رفتار خانواده شوهرمم جوری شده بود ک انگار متین ب مادر احتیاج نداره و خودشون از پسش برمیان ....اما الان تو این سن تغییراتی رخ داده...الان نگرانیم خیلی کم شده چون متین منو کاملن میشناسه صدامو تشخیص میده و دیگه خودش میاد بغلم ک باعث شده اون طرز فکر و رفتار خانواده شوهرم تغییر کنه سعی کردم رفت و امدم رو با خانواده شوهرم کمتر کنم تا وابستگی ب بیرون خانواده ایجاد نشه وقتایی ک برا بچم میبرن میدوزن تصمیم گرفتم دیگه سکوت نکنم و هوشمندانه ابراز وجود کنم و نشون بدم مامان داره وقتایی ک خوراکی هایی ک بنظرم صلاح نیس سرخود میدن دستش فوری از دست بچه میگیرم و میگم خطرناکه یا مجاز نیس ...من خیلی اذیت شدم تو این مدت فکر اینکه شاید متین واقعا منو دوست نداره بعنوان مادر و رفتار خانواده شوهرم ک همش این حسو ب من میدادن ک ب مادر احتیاج نداره ب حدی ازارم میداد ک واقعا جایگاه مادرانه ام رو در خطر میدیدم....اما خدا روشکر هم متین بزرگ شد هم من اون سکوتی ک فکر میکردم اسمش احترامه رو گذاشتم کنار و واقعا حرص خوردنم کمتر شده ... شما این مشکلات رو داشتید؟
مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۴ ماهگی
می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید
مامان مهرسانا مامان مهرسانا ۹ ماهگی
داستان بر اساس واقعیت هست
(بجه ناخواسته)😞
قسمت ۳
زمانی که مادر به هوش اومد دید همه بچه ها کنار مادرشون هستن اما بچه این تیست از پرستار پرسجو کرد و در جواب شنید که
خانوم بچه شما چون تو حالت خفگی بوده و گریه نکرده توی دستگاه بخاطر وزن خیلی پایین اصلا امیدی ب زنده بودنش نیست
با اینکه شرایط جسمی خوبی نداشت این بار حالت روحیشم خراب شده بود دنیا رو سرش خراب شد با اون حالش آروم آروم رفت سمت بخش نوزادان
دید کلی لوله سرم چسب به دخترش وسله بغض ترکید زد زیر گریه گفت حال دخترم چطوره گفتن اصلا خوب نیس
شایدم زنده نمونه
دیگه نای نداشت که رو پاهاش بمونه
از اون طرف هم شوهرش اومده بود تو بیمارستان و با خاله قصه دعوا میکرد ک با اجازه کی زن منو بردی بیمارستان من میخواستم ببرم بهترین بیمارستان تو تهران من میرم از دستتون شکایت میکنم شما باعث شدی بچم داره میمیره فلان ....
حدود یک هفته ابن دختر بچه تو دستگاه بود هیچ گریه ای نمیگرد حتی زنانی ک گرسنه بود هم گریه نمی‌کرد حتی چشم هاشم باز نمی‌کرد
آخه نوزاد کهوزنش ۳کیلو هست کلی هم کار انجام دادن ک بمیره چرا باید سالم باشه
اون شبا شب های محرم بود دسته داشت رد میشد مادر قصه ما دلش شکست رو کرد به دسته علم گفت اگه شما واقعی هستین کمکم کنید من دختر مشکل دار نمیخوام من دختر مریض نمیخوام خیلی شوهر خوبی دارم که بخوام بچه مریض نگهداری کنم همینجوری ک داشت گریه میکرد پرستار بلند داد زد خانوم فلانی خانوم فلانی زود بیاد بخش کودکان
همونجا بود که تنو بدنش خشک شد گفت نکنه .....
سریع رفت سمت بخش کوکان که....
ادامش

پوشک مای بی بی