۱۲ پاسخ

ااااخیییی😍🥹باز خداروشکر پیششون راحت و اوکی هست و بهونت رو نمیگیره یهو

بخدا که خیلی خوبه اینجوری.پسر من به حدی وابستست پیش کسی حتی باباش نمی‌مونه

عزیزم خداحفظش کنه باخیالت راحت بخواب اونم جاش امنه پیش مامانت اینا

عزیزم😍😍
حقداری سخت میگذره ولی مسرت داره حسابی کیف میکنه و خوش میگذرونه ❤️من خواهر زادم‌میومد خونمون دیگه نمیرفت مامانش زنگ میزد میگفت قطع کن بگو نیاد😂😂

عزیزدلم😍

یعنی نصف شب بیدار نمیشه بهونه‌تو بگیره یه وقت؟😬

من دخترم نباشه شوهرم تا صبح ولم نمیکنه 😑😂

چقدر مادر بودن سخته ک یه لحظه هم ذهن آدم اروم نیست

چقدر برا مامانا سخته 🥺

من ارتا جایی هست کلا فکرم درگیرشه
کاملا درکت میکنم

اشکالی نداره مادرت اینام مراقبشن شماهم صبح به کارات برس...

امشب ی خواهر واسه آراد ریشه میزنه 😂

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۲ سالگی
سلام قشنگای من چطورید؟؟چخبر؟ایام به کام 🌸🌱
امروز بعد از ۴۰ روز بابای کیانمهر رفت سرکار 😆یه اخیششش از ته دل گفتم و روزمو شروع کردم 😅وقتی که هست کل کارای کیانمهر با ایشونه واقعا انگار پرستار گرفتم دلم تنگ میشه واسه بچه داری 🫣نگید خوشبحالت 🙃من اصلا نیازی ندارم کمک کنه خودش علاقه زیااااد به اینکار داره و بچه داری هیچکسو جز خودش قبول نداره 🙄اوائل اینقدر اذیت شدم رفتم پیش مشاور 🙃بهم گفت همسرت بیش از حد حساسه ولی خب تو از دید مثبت ببین فک کن پرستار گرفتی استراحت کن تا میتونی 👌منم دیگ کاریش ندارم وااقعا هم خوب نگه میداره بچه رو 😅
خلاصه امروز بعد ۴۰ روز شیفت من شروع شد از صبح کلی بازی کردیم بردمش خونه مامانم اینقدر خسته شد تا اومدیم خونه🏠 خوابید .. من هنوز موفق نشدم پستونک رو بگیرم 🥺چند بااار سعی کردم ولی دیدم بچه از بی خوابی دور از جون هلاک شد الان فقطط موقع خواب میدم تا خوابش عمیق میشه درمیارم ینی در روز کلا دو تا ۵ دیقه میخوره یکی موقع خواب ظهر یبارم شب 😐کسی هست مثل من باشه؟؟چیکار کنیم‌ که کلا قطع بشه ؟؟اخرین بار که گرفتم از ساعت ۱۰ اومد بخوابه تا ۴ صبح نخوابید و گریه کرد با بیرون و ..... نتیجه ای نداده 🥺فعلا تو ترک شیشه شیر اونم اصلا تو لیوان لب نمیزنه فقط یبار موقع خواب بهش میدم اونم شیر پاکتی
فرزندپروری شیرخشک فرزندپروری شیرخشک پوشک فرزندپروری شیرخشک نینی نوزاد جنین شیرخشک فرزندپروری شیرخشک پستونک فرزندپروری شیرخشک پوشک فرزندپروری شیرخشک نینی نوزاد جنین شیرخشک فرزندپروری شیرخشک پوشک فرزندپروری
مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......