۷ پاسخ

نه.. ولی تو تربیتش خیلی اثر میذاره بیشتر دیگه خودت باهاش بازی کن اشاره به مادرشوهرت بکن بگو مامان بزرگ یا مادر جون یا ننه یا بی بی هر چی خودتون میگین...

توشرایط منوداری کلاتربیتش بهم میریزه کارخونه روول کن منم بچه اولم بامادرشوهرم یجازندگی میکردیم هرجااون میرفت اینم گریه میکردالان ۶سالشه ولی دوتربیته شده یکم ازمادرشوهرم یادگرفته یکم ازمن

کارای خونه ارزش نداره وقتی خوابید کارهاتو بکن بزار دوسال خونت مثل قبل تمیز نباشه بادخترت وقت بگذرون تا بهت وابسته بشه تا تو اینده رفیقش باشی چون دختره مهمه رابطش بامامانش مهمه صمیمی باشه

ن مطمئنن مادر فرق داره و ی چیز دیگه ست و تفاوت تو و مادرشوهرت رو میفهمه اما هم رو تربیتش تاثیر داره و هم بلاخره ی حس وابستگی بهش پیدا میکنه نمیشه نادیده گرفت .
ولی جدا از بچه خودت از بچه داری فقط خستگی بچه رو یادت میمونه ک شیر دادی ک خسته بوده فلان بوده . اولین خنده . اولین بازی اولین قدم اولین جان جان کردن و ... اینارو نمیفهمی . درواقع لذت های بچه داری رو نمیبینی .

وابسته‌ش نمیشه اما بچه به محبت مادرش نیاز داره یه کم کارات بده دیگران خودت با بچه‌ت وقت بگذرون

نه تو همیشه مادرشی،یکم که بزرگتر بشه بیشتر به خودت گرایش پیدا می‌کنه نگران نباش،خواهر شوهر من یادمه سه ماه بچه ها شو برده بود پیش مادرشوهرم ،یه جوری عجیب این بچه‌ها وابسته بودن ،ولی الان که بزرگ شدن ،با خواهر شوهرم میرن با همم برمی‌گردن،حتی یک ثانیه هم نمیمونن چون فهمیده شدن دیگه،وگرنه مادرشوهرم التماسشون می‌کنه

خووشبحالت من یککی. ک دارم جر میخورم بچمم انقد واابستست با اینکه شیرخشکیه میچسبه بهم هر جا هستبم پیش هیچ کی ام نمیرخ

سوال های مرتبط

مامان 🩵امیر مهدی🩵 مامان 🩵امیر مهدی🩵 ۱ سالگی
خیلی افسرده شدم
حوصله هیچی رو ندارم اعصابم ب هیچی نمیکشه
حس میکنم مادر بدی برای پسرم هستم بلد نیستم باهاش چجوری وقت بگذرونم بازی کنم باهاش
طفلی بچم همش خودش بازی میکنه از خودم بدم میاد
افسرده شدم اعصابم نمیکشه ب هیچی
ن اعصابم میکشه ن بلدم باهاش بازی کنم
از خودم بدم میاد
فقط کارای اجباری رو انجام میدم ظرف میشورم
غذا میپزم میشنم ی گوشه با گوشی بازی می‌کنم پسرمم اونور واس خودش بازی میکنه
عذاب وجدان خفه میکنه منو میمرم از این درد
ولی بخدا دست خودم نیست نهایت ۲۰ دیقه باهاش بازی کنم
بیچاره بچم که مادر بی لیاقتی مث من قسمتش شده
از خودم بدم میاد ن ب شوهرم میرسم ن چیزی
افسرده شدم دست خودم نیس
از شوهرمم خجالت میکشم
اونم دیگه صبرش تموم شده همش باهام درگیره همش آرزوی مرگ می‌نم ب خودم
امروزززز انقد بی حوصله م ک برا پسرم نهار نزاشتم 😭😭😭
گفتم بهش سرلاک میدم بچم گشنه مونده
لعنت خدا ب مادری مث من
هیشکی منو درک نمیکنه ب هرکی جرف دلمو میگم
میگن ناشکری نکن
هیشکی درک نمیکنه منو هیشکیییی