میگم امروز باز مادرشوهرم سره ظهر که شوهرم داشت از سره کار برمیگشت زنگ زده بهش که ما میخوایم بیایم اونجا(قبلا چهارشنبه و پنجشنبه ها بود،الان برنامه به شنبه ها موکول شده،البته فکر کنم ۳ هفته اس نیومده بودن چون سری قبل بچه‌ خواب بود و من تیکه انداخته بودم بهشون
شوهرمم موند بعد از ناهار با ارامش بهم بگه
منم با اینکه تمام وجودم خشم شد ولی اینبار دعوا راه نیوفتاد
امااااا اگه زبونم و دهنم امروز یاری کنه میخوام جلو خودشون بگم ازین به بعد با من هماهنگ کنید وقتی میخواین بیاین اینجا اونم یه روز زودتر چون پسرتون تمام برنامه های منو نمیدونه ،مشغله های خودشو داره،من یه وقت جایی کار دارم،یه وقت برنامه ای دارم،یه وقت هوا خوبه میخوام بچه رو بردارم برم بیرون،یه وقت اصلا میخوام استراحت کنم…
ولی فکر نکنم همه اینارو بتونم بگم😑همون جمله اول رو‌باید بگم تا ادامه ی صحبت پیش بیاد
شما بگین،چیکار کنم،چی بگم؟
پوشک رفلاکس الرژی شیرخشک غذای کمکی)

۲۰ پاسخ

ببخشید شاید حرف ناراحتتون کنه پیشاپیش معذرت می خوام ولی یه پدر ومادر بخوان ماهی دو هفته ای یه شب بیان خونه پسرشون فکر نکنم اینهمه حرف داشته باشه خودتم پسرداری عزیزم دوس داری در آینده عروست اینجوری باهات برخورد کنه فقط بگو کاش قبل اومدن با من هماهنگ کنید که آمادگی داشته باشم

میفهمم منظورتو
به نظر با شوهرت هناهنگ باشه اگه حرفتو میفمه
امروز یجور رفتار کنید انگار شوهرت یادش رفته به تو بگه و تو هم روحت خبر نداره قرار بوده بیان
و بهشون اینجوری بگو که شوهرم مشغله داره یادش نمیمونه به من بگه شرمندتون میشم اینجوری
دفه ی بعد به خودم بگین دارین میاین

چقدر بیشعورن اینجور خانواده ها اخه با این بچه ها امروزی باید یروز جلوتر خبر بدن شاید کار داشته باشیم خونمون بهم ریخته باشه یعنی چی اینکارا

انگار ک دخترمن زیذدست اون بزرگ شده ک ب اون رفته 😂

مادرشوهرمنم چندباره میخپادبیاد ب خالم میگه ب مامانم میگه😐نمدونم میخ‌اد مچ منوبراتمبزی خونع بگبره چ مرگسه ک مامانمم سریع خبرمبده خونت جمع کن دااه میاد هربار تیرش ب سنگ خورده 😂خودش خیلیییی تمیزه خیلی حساسن ب تمیزی منم ی بار غیرمستقیم گفتم من ازمهمونی ک بیادتوخونم نگاکنع چیز تنیزه چی کثیف بدم میادهرکسی زندگی خودشه ب خودش مربوطه

بنظرمن ب شوهرت بگو ذفعه بعدبگه باخانومم هماهنگ کنین جون خونه دست اونه

توام مثل خودش باش یه ساعت قبل رفتن زنگ بزن پدر شوهرت یا مهمونی بگیر به بقیه بگو نه مادرشوهرت ببینه بده رفتارش

میتونی بگی خوب شد شوهرم زود ب من گفت که مامانم میاد وگرنه من یه برنامه داشتم خوب شد زود کنسل کردم و اینکه بگی پسرتون فراموشکاره بعضی وقتا یادش می‌ره بگه مامانم میاد.ولی جدا ازین حرفا حالا چقد اصرار داری بهت زنگ بزنن نزنن بهتره صمیمیت زیادی ناراحتی میاره بعدا من خودم صمیمی هستم باید همه شوخی های جدیشون و تحمل منم

خدااااااروشکر من از این نعمت محروم شدم😂😂😂

فرقش چیه،؟؟؟
خانواده اونن با پسرشون راحتن
واقعا نمیفهمم خودمونم مادریم .خواهرشوهریم.زن داداشیم
بهتره سخت نگیری مشکل خانوادگی پیش نیاد

ولی عادیه ها خانواده شوهر منم همینجورین ...پدر مادرن دیگه سخت نگیر خواهر

مادرشوهرم اینا همیشه اینحوری میومدن.یهو میگفتن سرکوچتونیم داریم میرسیم.ببین انقد اذیت میکردن که نگو مثلا ساعت ۱۲ونیم میگفتن سرکوچه ایم .من باید تازه پامیشدم نهارگذاشتن.شامم میموندن.توجیحشونم این یود که نمیخواستیم تدارک ببینید‌ چن بارک زنگ زدن گفتیم نیستیم خونه.چم کردیم واقعا رفتیم بیرون

بنظرت این کار مادروشوهرت از روی عمده یا بدون قصد به شوهرم میگه ( صرفا چون پسرشه و با اون راحت تره) ؟؟؟

خانواده شوهرمنم همین هستن نمیدونم چرا به شوهرم میگن دارن میان

بگو آقام سرش شلوغه از این ب بعد با من هماهنگ کنین

کلا من خودم روم نمیشه بگم
من خودم یهو برادر شوهرم با پسرش میان خونمون چون از زنش جدا شده بعضی وقتا نگهش میدارم برای غذا
با مادر شوهرم تو یه ساختمونیم اونا مثلا درو براش باز کنن در حد یالله میگه میاد خونه🙂
یا خود مادر شوهرم یه یالله می‌گفت فقط ولی از وقتی پسرم راه می‌ره میترسم ک بره از پله ها بیفته درو قفل میکنم بهونه خوبی بود برام
ولی کلا خجالت میکشم
البته ک مادر شوهرم زن خیلی خوبیه رو صمیمیت اینجوریه

سلام عزیزم
بهش بگو کاش قبل اومدن با خودم هماهنگ کنید همینو بگی حرف پیش میاد و میتونی بقیه رو هم راحت بگی اصلا هم استرس نداشته باش با لبخند و آرامش

از دست این مادر شوهرا ...من که پاش بریدم کلا

منم خواهرشوهرم اينجوري بود قبلا
ولي شوهرم متوجهش كرد كه بايد با زن خونه حرف بزنه
يكي دوبار بهش گفت كه من برنامه خانومم رو نميدونم خودت زنگ بزن ببين بياي يانه

ب نظرم رک باش

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
نمیدونم امروز چون هیراد واکسن زده، یاد کوچیکیای مهراد افتادم یا هورمون‌هام قاطی شدن…🫠
از صبح دارم توی گالری می‌چرخم و به این چهار سال فکر می‌کنم…
چه دنیای متفاوتی شد وقتی «مامان» شدم.🔮

اولین تولدش، من بودم و یه عالمه بادکنک که نمی‌دونستم چطور تزیینشون کنم، فقط می‌دونستم می‌خوام همه‌چی کارِ خودِ مامان باشه؛ از بادکنک گرفته تا کیک!
از اینترنت یه چیزایی دیدم و با دلِ پر از عشق، بادکنک‌هارو چسبوندم و دکور درست کردم 🎈
از اون سال به بعد تصمیم گرفتم تولدها همیشه کارِ دستِ مامان باشه…
مامانی که عاشق خاطره ساختنه، خاطره‌هایی ساده و پرعشق برای بچه‌هاش.

عکس‌های آتلیه‌ای قشنگن، ولی من دوست دارم سال‌ها بعد براشون قصه‌ی درست کردن اون کیکا رو بگم🥹
بگم بلد نبودم کوکی آیسینگ درست کنم، اما برای تولدت دو روز تمرین کردم تا یاد بگیرم

بگم بادکنک‌ها رو خودم با عشق چسبوندم، از سوتی‌هام بگم و بخندیم 😅
بگم وقتی سه ساله بودی، حامله بودم و نتونستم بادکنک‌ها رو بالا بچسبونم، همه رو پایین زدم.
بگم چهار سالگی‌ت، تمام شهر رو گشتم تا تمِ «کاپیتان آمریکا» رو پیدا کنم!
بگم همه کیکات کار خودمه مامان🥹
من عاشق همین خاطره‌های خانوادگی‌ام…
خاطره‌هایی که ساده‌ان، اما بوی عشق می‌دن. ❤️



شیرخشک پوشک واکسن رفلاکس پستونک
مامان نور✨💙 مامان نور✨💙 ۱ سالگی
پسرم رو واسه ۱۵ ماهگی برده بودم بهداشت واسه مراقبت گفته بودن بیا.
بعدش واسه امروز برام تاریخ واکسن ۱۸ ماهگی زدن که البته همیشه میگن چندروز جلوتر زنگ بزنید و هماهنگ کنید.(مدتیه که تلفنشونم خرابه)
منم کی یادم اومد که باید زنگ میزدم؟دوشنبه شب🤣
خلاصه چون مرکز بهداشت به خونه ی مامانم خیلی نزدیک تره دیشب ناهار امروزه شوهرمو اماده کردم و با کوله باری از وسایل شالو کلاه کردیم اومدم خونه مامانم شب موندیم گه صب ۳ تایی بریم…
الان چندبار زنگ زدم که بپرسم میتونیم بیایم یا نه که‌الکی بچه رو‌بیدار نکنم و اسیرش نکنم دیدم تلفنشون همچنان خرابه😫اماده شدم که برم سوال کنم دیدم ماماعه مرکز با موبایل زنگ زده بهم فکر کنم تلفن دایورت شده رو خطش🤔
خلاصه که بهیارها گفتن که اصلا امروز نمیتونی بیای چون واکسن ۱ سالگی و ۱۸ ماهگی فقط یکشنبه ها و سه شنبه ها تزریق میشه😑و دفترشو نگاه کرد و تمام روزهای پیش رو پر شده بود و بهم ۲۵ مرداد نوبت داد.
و من اینگونه ازینجا رونده و از اونجا مونده شدم و اومدنم تبدیل به یک مهمونی عاد و بی هدف شد🤣🤣🤣🤣
پوشک شیرخشک بچه رفلاکس الرژی واکسن غذای کمکی ی
مامان عطرین و آریا🩷🩵 مامان عطرین و آریا🩷🩵 ۲ سالگی
شبی به مدت یکساعت و نیم بچه هارو گزاشتم پیش پدرشون رفتم بیرون کار داشتم،، وقتی برگشتم کلید انداختم دیدم فقط صدای گریه میاد ،همسرم داره شیر واسه اریا درست میکنه و عطرین هم پایین پاش هی میگفت بابا اب بابا اب و شوهرم دست وپاش گم کرده بود نمیدونست به عطرین اب بده که هی صداش نکنه یا شیر بده به اریا که گریه نکنه..
من قبل رفتن ابگوشت درست کرده بودم گزاشته بودم وقتی اومدم عطرین گرسنه بود شوهرم حتی وقت نکرده بود که یه لقمه غذا بده،، نه که بگم پدرشون کم کاری کرده بودها ..واقعا تمام سعیش کرده بود ولی نتونسته بود ازپسش بربیاد
من شبی واقعا به خودمون مادرا افتخار کردم بهش گفتم حالا فکر کن من باید اول دوتاشون اروم کنم غذا بزارم، با بچها بازی کنم، سرگرمشون کنم ،ظرف بشورم خونه رو هم جمع کنم و....
وقتی اومدم داخل خونه عطرین بچم بقدری خوشحال شده بود که تا بیاد برسه بغلم دوبار افتاد زمین
خلاصه که خسته نباشیم هممون
درموردعکس هم بگم
اینارو هم واسه عطرین گرفتم یه هوش چین و کتاب دالی چی و ملت عشق واسه خودم🤣