پارت #5
خلاصه چند روز گذشت من هر روز بهش سر میزدم بخاطر سرش حتی نمی زاشتن بلندش کنم و شیرش بدم فقط بهم میکفتن شیر بدوش بیار روز ششم بود دکتر اومد گف سزش خیلی بهتر شده امروز با کمک پرستارا شیر سینتو بده اگ خورد و مشکلی نداشت فردا مرخصش میکنیم من اشک تو چشام جمع شده بود گفتم یا امام رضا یا امام حسین خودتون کمکم کنید رفتم پیش پسرم دادن بغلم انگار اون لحظه همه دنیا مال من بود🥹 سینمو گذاشتم دهنش و شروع کرد ب شیر خوردن اون روز گذشت و پسر مو فرداش مرخص کردن ❤️
خلاصه اینم سختی من از زایمان طبیعی الان پسرم خداروشکر خوب شده دکتر بردم سونو کردن خون دفع شده بود و فقط یکم سرش فرم نگرفته ک دکتر گف اینم خوب میشه دستگاه خیلی بده بعضیا صورتشون گوششون یا یکی مث پسر من سرش بود ولی اون دکتر بیمارستان برا من خوب توضیح نداد بعدا خودم و با دکتر دیک فهمیدم ک اگ خون ب جمجمه نرسه و دفع بشه هیچ مشکلی نیس خداروشکر پسر منم بعد از چند روز هم سرش ک شل بود سفت شد هم خونش دفع شد

۷ پاسخ

پارت 4 دیده نمیشه

سر بچت چیشده بود مگه ؟؟

خداروشکر که جفتتون سالمین
بازم پسرت و برا چکاپاش پیش دکتر خوب ببر که خیالت راحت باشه
جالبه لگنت تنگ بوده، فشارت بالا بوده، بندناف دور گردن بچه بوده از همون اول نبردنت برای سزارین!

خداروشکر که هردوتون سالمید❤

عزیزم تو سونوگرافیات نشون نداده بود بنددناف دورگردنشه ک نخوای طبیعی بزاریی

خداروشکر سالمید
اشکم در اومد
ان شاءالله همه مادرها زایمان راحتی داشته باشن

خداروشکر که جفتتون سالمید❤️

سوال های مرتبط

مامان یزدان مامان یزدان ۸ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تحربه زایمان من
#پارت اخر
گفتم حالش چطوره گف باید ببریم چک کنیم الان معلوم نمیشه و رف داشتن بخیه میزدن و من انگار ک کلی خسته بودم و خوابم میومد چشمام گرم شد و خوابم برد ولی با حس بالا آوردن چشمام باز شد ی خانومه اشارع کردم ملافه آورد ولی فقط عوق میزدم گف الان امپول میزنم بهتر میشی یکم بعد بدنم از جایی ک حس داشتم شروع ی لرزیدن کرد فکم منقبض شده بود گفتم چرا اینجوری شدم گف طبیعیه بخاطر اینکه خون از دست دادی بخیه زدن ک تموم شد بردنم ریکاوری ی ۲۰ دیقه ای اونجا بودم ماما اومد و شکمم رو فشار میداد ولی هیچی حس نمیکردم انگار ک پایین تنه ام مال خودم نبود دخترمو آورد و گف بیا شیرش بده گفتم حالش خوبه گف آره نگران نباش خداروشکر خوبه مدفوع کرده بوده ولی نخورده دخترت سالم سالمه سرشو نزدیک سینم آورد و دخترم مک میزد دستمو گذاشتم رو سرش باورم نمیشد یعنی این کوچولو بچه من بود انگار ک دوباره متولد شده بودم دیگ اون دردا فراموشم شده بود اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود یکم بعد با نینی رفت و منتقلم کردن بخش اونجا یبار شکمم رو فشتر دادن چیزی حس نکردم ولی بار دوم خیلی درد اومد جوری ک ی خودم میپچیدم و میارزیدم ک مادرم برام شیاف گذاشت و بهتر شدم کم کم داشت بی حسی اثرش میرف و بخیه هام درد میکرد با کمک مادرومادرشوهرم دخترمو شیر دادیم یکم بعداش ساعت ملاقات شد و اومدن ملاقات اینم تحربه من از زایمان طبیعی ک منجر ب سزارین شد اینم بگم ک من ماما همراه گرفته بودم چندبارم گفتم بهش زنگ بزنید بیاد گفتن از ۴،۵ سانت ب اونور میاد و خودم دوست داشتم زایمانم طبیعی باشه ک اخرش اینجوری شد همه اون دردام با اومدن دخترم برام بی معنی شد و روزی هزاربار خداروشکر میکنم ک بازم حواسش بهم بود🥰😍