مامانایی که نی نی هاتون متولد شهریوره، پارسال اینموقع چقدر استرس داشتیم ، چقد دغدغه فکری داشتیم که طبیعی زایمان کنیم بهتره یا سزارین،،، مامانایی که زایمان کرده بودن میومدن از تجربه هاشون میزاشتن و ما هم میخوندیم ، سر چیدن اتاق نی نی هامون چقد ذوق داشتیم ، چقد سوال داشتیم، چی ببریم بیمارستان ، عکس میزاشتیم از سیسمونیامون....🥹 تو خونه هامون اکثر حرفامون راجع به نی نی هامون بود، خونه هامونو تمیز میکردیم و آماده میشدیم برا اومدن یه عضو عزیزتر از جان، یه موجود کوچولو و بی پناه که قرار بود ماماناشون تمام وقت در اختیارشون باشن...🥹🥹چه روزای شیرینی بودن هم استرس زایمان داشتیم و هم ذوق دیدن پاره تنمونو
من روزی هزار بار میرفتم تو اتاقشو با عشق تک تک وسایلاشو نگاه میکردم و دلم میرفت برا هر کدومشون، تصور یه قیافه نی نی تو اون لباسا🥹 تصور دست و پای کوچولو... بوی نی نی ... تا اینکه انتظار شیرین به پایان رسید و مامانا به مراد دلشون رسیدن.... اما الان داره یکسال از اون روزایی که مثل برق و باد گذشتن میگذره... من اصلا یادم نمیاد چجوری گذشتن، کی گذشتن ، بچم کی بزرگ شد ... ۱۸ شهریور قراره جوجه کوچولوی خونه ما هم یکساله بشه، هر چقد نزدیک میشیم منم غرق میشم تو خاطرات اون وقتا... بیاین هممون باهم برا کسایی که در انتظار نی نی ان دعا کنیم که هر چه زود این روزای قشنگ رو تجربه کنن🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۶/۲
پوشک
شیر خشک
تب
واکسن
رفلاکس
**********
(آخرین روز بارداریم)*

تصویر
۷ پاسخ

من نی نیم مهر ماهیه ولی پارسال این موقع تو همین حال و هوا بودم یادش بخیر...اگه ده تا بچه دیگم بیاره آدم حس و حال نی نی اول خیلی فرق میکنه🥺❤خدا نگه دار و مراقب همه نی نیا باشه

و منی ک امسال دوباره دغدغشو دارم🤣🤣🤣

منم پسرم متولد ۱۸ شهریور هست، دقیقا پارسال تا دقیقه آخر دنبال بیمارستان بودم که کجا برم زایمان کنم چون میخواستم سزارین باشم باید بیمارستان خصوصی میرفتم...خلاصه چه روزایی بود چقدر زود گذشت

من این روزا بیمارستان به خاطر مسمومیت بستری بودم
خداراشکر خداراشکر اون روزای پر استرس گذشت
هر دیقه یه نظر میدادن یبار میگفتن باید ببریم زایمان کنی بعدش نظرشون برمیگشت...این 2 هفته اخر سخت ترین روزام بود🥲

من دخترم متولد مهره
ولی پارسال تین موقع همششش استرس داشتم طبیعی یا سزارین...
میومدم تجربه میخوندم اگه بد میگفتن استرس میگرفتم😅
چقدر زود گذشت واقعا
تکون نمیتونستم بخورم
دستمو میذاشتم رو شکمم تکون هاشو حس میکردم

ولی من به اون روزام فک میکنم حالت افسردگی باز میاد سراغم
اون ذوقا اون انتظار همشون تموم شد و دیگه الان خییلی همه چی فرق کرده😭

تصویر

با تصورش تمام تنم عرق کرد
گر گرفتم
یادش واقعااااا بخیر
الان دغدغم این بودکجازایمان کنم
نینیم۹شهریوره

تصویر

سوال های مرتبط