۱۱ پاسخ

از اول تنها بودم

20 روز بعدش من اومدم خونشون🙄

من ۱۲ رور خونمون بود بعدم تا روز ۲۵ زایمانم من رفتم خونشون

من چی بگم بخدا خستم از دستش کاش حداقل تو خونه نباشه مهم نیست خودم به تنهایی همه کار خودم کنم بیکار که هست تا بچه نق میزنه زبونشم درازه اشغال

بخدا تا بچه می‌خواب می‌خوام استراحت کنم باید به شوهرم برسم یا گشنس یا یه دردی دیگه داره درکم که اصلن ندارع فکر می‌کنه بچه داری راحته من رباطم هم بچع برسم هم خودش بیکارم تو خونه لم داده صبح که میشه یکسره پای فیلم تا شب

از همون موقع به تنهایی همه کار میکنم شوهرمم نمیتونه بچمو نگهه کنه نهایتن دو دقیقه برش میدارع خسته میشم به تنهایی ولی باید چیکار کنم کسی نمیاد بچت بزرگ کنه که

من چهار روز خونه مامانم موندم دیدم خواهرم خواب مامنم خواب خودم واسع شیر دادن بیدار میشدم بعدم پسرم نوزاد بود اذیت نمی‌کرد اومدم خونه ولی بعد از ده روز خیلی اذیت شدم هر شب ساعت هشت و نیم شب بچه همینجور یکسره گریه می‌کرد تا سه ساعت

مامان من شاغل بود هیجوره بهش مرخصی ندادن فقط دو روز پیشم بود بعدش صبح میرف سرکار تا ظهر وقتیم ک میومد دیگ روم نمیشد بگم کاری بکنه بازم خودم کمو بیش کارارو میکردم
بعد ۳ روز دیگ پاشدم

۱۰ روز

تقریبا 10 _15 روز
اون بنده خداها هم کار دارن دیگ
بعدم من مامانم یه شهر دیگس

شما اگ تو یه شهرید نگران نباش
تند تند بهت سر میزنن

مامانم دو هفته بود بعد رفت یه هفته تنهام

سوال های مرتبط

مامان سورنا مامان سورنا ۱۰ ماهگی