بعد کلی فشار گفت پاشو بچه سرش داره میاد بلندم کردن رفتم تو ی اتاقی پاهامو. گذاشتن رو. ی دوتا دسته باز کردن و سوزن اورد زد ب واژنم هیچ درد نداشت اونقدری سر میشی ک اصلا دردشو نمیفهمی بعد گفت ده سانتی فشار بدع منم با توان اخر فشار میدادم بیرون و مامانمو. صدا میزدم و دیه هیچ جیغی ازم بیرون نیومد فقط خیلی اروم فشار میدادم بیرون بدون هیچ سر صدایی تا یهم ی چیزی ازم بیرون اوند سرش بود یهو تیغم زدن اصلا نفهمیدم بچه اومد بیرون یهو. رفتن همه بالا سرش ترسیدع بودم گفتم نکنه چیزیش شدع باشه خیلی کبود بود بعد یهو. صداش اومد منم گفتم درد صدات ب کل زندگیم و ی نفس اروم کشیدم و خودمو. شل کردم و بخیه زد اصلا نفهیدم چطوری بخیه میزد اون سوزن سر میکنع بعد فشار میدادن ب شکمم چ. تو. طبیعی چ سز فشار میدن خون بیاد بیرون اونجا یکم. اذیت شدم ولی اصلا الن نمیدونم دردش چطوره و بخیه ام کردن و منم دلم میخاست زود شوهرمو ببینم بعد لباس های بچمو. پوشیدن و. بردنش پیش باباش و گذشت دیه بخیمو. زدن بیا پارت بعد

۱ پاسخ

اخ ازون لحظه که میاد بیرون و میبینیش🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان دلان قشنگم 💗💓 مامان دلان قشنگم 💗💓 ۷ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی🛑
فقط خدا رو صدا میزدم من دختری نبودم جیغ بکشم و پرستارا میگفتن چ دختر خوبیه و باهام مهربون بودن خدایی در حالی ک سالن صدای جیغ خانوما میومد ولی من نه.خلاصه تا 7.8سانت شدم گفتم دیگ دارم میمیرم از درد نمیتونم از حال داشتم میرفتم ک منو انداختن رو تخت زایمان دیدن دیگ جونی ندارم ‌و ب ده سانت نرسیدم خلاصه رفتم رو تخت زایمان و پرستارا ریختن سرم قبلش کیسه ابمو زدن پاره کردن. بعد گفتن درد اومد سراغت زور بزن درد میومد سراغم من زور میزنم و ب باسنم شدید فشار میومد و میگفتم مدفوعم میاد گفتن عیبی نداره مدفوع کن خلاصه درد قطع و صل میشد انگار درد ک داشتم زور میزدم باجیغغغغ🤦‍♀ بعد اون پایین گفتن برش هم دادیم اونو اصلا ندونستم چون سر کننده زدن و برش دادن.خلاصه کلا نزدیک ده بار زور زدم و سر بچه رو دیدن و یهو ک کشیدن بیرون انگاری دل و جیگرمو کشیدن بیرون بچه اومد بیرون همانا و درد و خواب من قطع شد همانا🥹 وای ک چ حس خوبی بود بچه اومد بیرون. بعد اونم فشار اوردن ب شکمم جفتم اومد بیرون و بعدشم بخیه زدن یکم بخیه رو حس میکردم ولی دردش هیچ بود پیش درد باز شدن رحم یه شب موندم و فرداش ظهری مرخص شدم ولی همونان باسنم و مقعدم درد میکنه ها
بچمم ساعت 3.15ب دنیا اومد
بااینکه سخت بود ولی شیرین بود
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۴ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
پارت دوم👶
دکتر بی هوشی اومد گفت تو که هم فشار داری هم دیابت داری هم حساسیت دارویی گفتم خب مگه دست خودمه اینا😁دیابت ندارم فقط ی بار قندم بالا بوده
خلاصه گفت بشین پاهاتو دراز کن دستتو بذار زانوهاتو خودتو شل بگیر درد نداره(ولی درد داشت الکی گفت) تا خوابوندنم دکتر گفت بذارین سوندشو منم گفتم وای نه من هنوز بی حس نیستم دکتر بیهوشی گفت امکان نداره بی حس نباشی پاهاتو بیار بالا ببینم منم جفت پاهامو آوردم بالا گفتم بخدا بیحس نیستم گفت نمیشه بیشتر صبر کنیم دارو بی‌حسی ب بچه میرسه بذار سوندتو بذاریم گفتم نههههههه من میترسم چند دقه صبر کردن بعد گذاشتن منم گفتم من فهمیدم ولی درد نداشت
دیگه دکترم اومد شروع کرد منم یهو نفس تنگی گرفتم ماسک اکسیژن گذاشتن شکمم تکون می‌خورد فشار میدادن همه رو می‌فهمیدم اما درد نداشتم یهو صدای گریه ی دخترم اومد منم گریه میکردم آوردنش نشونم دادن ی دختر کوچولو تا صورتشو چسبوندن بهم ساکت شد و نگام کرد منم همچنان گریههههه میکردم دیگه بردنش
یهو گفتم خانم دکتر سمت چپ شکمم شدیدا میسوزه من میفهمم همه رو گفت ی کیست خیلی بزرگ چسبیده ب لوله خدا روشکر دیدمش اونو برداشتم بخاطر اون درد و سوزش داری😑😐بوی سوختنی میومد منم خیلی زیاد درد و سوزش داشتم کلی هم مسکن زدن که بخوابم از شدت درد داد میزدم ولی خوابم نمی‌برد فقط یکم گیج شدم دیگه بخیه زدن و پانسمان کردن این آخراش از تو اون چرا بالا سر میدیدم یهو فشار دادن شکممو دوتا جیغ بنفش کشیدم گفت باید فشار بدیم تحمل کن
من فک می‌کرد تا چند ساعت درد ندارم ولی زهی خیال باطل
دوباره فشار دادن دوباره جیغم رفت هوا
دیگه بردنم ریکاوری دردم زیاد بود پمپ دردم هنوز آماده نبود
مامان کارن مامان کارن روزهای ابتدایی تولد
بعد پا شدم رفتم. رو. تخت مامانم راه دادن اومد داخل و شیر هیچ نداشتم و بچم سینمو. نمیگرفت خیلی اذیت بودم بخاطر این بعد زیاد با بچه جور. نبودم حسی بش نداشتم خیلی کم. بود الن براش میمیرم و شوهرم. کلی وسیله اورد واسم و دکتر اومد نگاه بخیه هام کرد ی پچ پجی کرد و رفت بد بخیه زدع بود خون لخته شده بود زیر بخیه هام بردنم اتاق عمل سوزن سز زدن ب کمرم وقتی ک زد دردم. نیومد دردش کم بود چون کلن بدنم بی حس شده بود از بس زور دادم و پاهامو. دادن بالا بخیه ام زدن و بردنم پیش ی دختر سزارین شده بود نمیدونم بی هوش بود یا چی اه ناله میکرد ولی نمیتونست تکون. بخوره منم زل زدع بودم بهش سالم سالم و اومدن بردنم پیش طبیعی ها و کلن پاهام سر بودن انگار تو اسمونن هستن پاهام و همین دیه چن روز موندم بیمارستان الن اومدم اصلا انگار من زایمان نکردم ن ک درد نداره داره ها ولی ن زیاد خیلی خیلی خیلی کم اصلا انگار اونجاست بی حسه با اینکه من دوبار بخیه خوردم الن تنها چیزی ک. اذیتم همون سوزن ک زدن تو کمرم بعضی اوقات کمرم و سرم و. گردنم شدید درد میگیره تا نسکافه نخورم خوب نمیشم
مامان mahlin👶🩷🤰 مامان mahlin👶🩷🤰 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۴
و اونم توضیح میداد راستی اینم بگم سوند من و تو بی حسی وصل کردن و هیچی متوجه نشدم اما برای ی خانم و بدون بی حسی وصل کردن کلی بی قراری کرد
خلاصه بعد از ۱۰ دیقه خواستن بچه رو بکشن بیرون وای در نمیومد اصلا ۴ ۵ نفری اومدن بالا سرم از معده ام فشار میدادن من نفس نمیتونستن بکشم قلبم درد میکرد گریه ام گرفت فقط گفتم خدایا بچه ام سالم باشه
خودم مهم نیستم هر چی بشه بعد چند دیقه زور زدن بچه رو کشیدن بیرون و صدای گریه شو شنیدم بردن تمیزش کردن آوردن گذاشتن رو صورتم تو اون حین هم دکتر داشت بخیه میزد خودم ک ندیدم ولی مامانم دیده بخیه هامو میگ ک خیلی خیلی تمیززده و بخیه ها هم جذبی هستش و بیشتر فشار ها رو تو بی حسی دادن ک نفهمیدم اصلا بعد من و بردن ریکاوری لباس بچه رو پوشوندن آوردن کنارم گذاشتن تو اتاق من نمیدونم بخاطر اون گیر کردن بچه بود یا چی ک خیلی لرز داشتم هیچکدوم از زائو ها نداشتن من از سر تا نوک پام داشتم بعد بردن تو بخش بچه رو آوردن شیر اینا دادم