بعد پا شدم رفتم. رو. تخت مامانم راه دادن اومد داخل و شیر هیچ نداشتم و بچم سینمو. نمیگرفت خیلی اذیت بودم بخاطر این بعد زیاد با بچه جور. نبودم حسی بش نداشتم خیلی کم. بود الن براش میمیرم و شوهرم. کلی وسیله اورد واسم و دکتر اومد نگاه بخیه هام کرد ی پچ پجی کرد و رفت بد بخیه زدع بود خون لخته شده بود زیر بخیه هام بردنم اتاق عمل سوزن سز زدن ب کمرم وقتی ک زد دردم. نیومد دردش کم بود چون کلن بدنم بی حس شده بود از بس زور دادم و پاهامو. دادن بالا بخیه ام زدن و بردنم پیش ی دختر سزارین شده بود نمیدونم بی هوش بود یا چی اه ناله میکرد ولی نمیتونست تکون. بخوره منم زل زدع بودم بهش سالم سالم و اومدن بردنم پیش طبیعی ها و کلن پاهام سر بودن انگار تو اسمونن هستن پاهام و همین دیه چن روز موندم بیمارستان الن اومدم اصلا انگار من زایمان نکردم ن ک درد نداره داره ها ولی ن زیاد خیلی خیلی خیلی کم اصلا انگار اونجاست بی حسه با اینکه من دوبار بخیه خوردم الن تنها چیزی ک. اذیتم همون سوزن ک زدن تو کمرم بعضی اوقات کمرم و سرم و. گردنم شدید درد میگیره تا نسکافه نخورم خوب نمیشم

۴ پاسخ

خدا رو شکر که گذشت ان شاالله با کوچولوت روزای خوبی داشته باشید عزیزم❤️😘

عزیزم درخواست دوستیمو قبول میکنی

چندتا بخیه خوردی آخرش؟

خدا لعنتشون کنه
این همه درد تحمل کردی طبیعی زایمان کردی آخر اون سوزن لعنتی را بهت زدن
والا من بودم شکایت میکردم

سوال های مرتبط

مامان راحیل رز تودلی مامان راحیل رز تودلی هفته سی‌وهشتم بارداری
پارت چهارم ❤
خلاصه صبح شده من هنو درد نداشتم دوروز تو بیمارستان برام خیلی سخت بود ولی چاره نداشتم نزدیکا ظهرکه شد من دیدم خانمی اومد بهم گفت من هواتو دارم میام بهت سرمیزنم دوسه تا دانش جو آورد گذاشت بالا سرم با یه ماما بعد شروع کردن امپول فشار زدن اول دردام کم بودن تا دوساعتی بعد اومدن امپول فشار قوی زدن اونطوری کم کم دردام زیاد زیاد قابل تحمل نبودن بلندمیشدم ورزش میکردم
ولی نمیذاشتن همش. رو تخت دراز کشیدمو درد کشیدم
البته من چون کیست بارتولن داشتم موقع زور زدن برا زایمان سر بچه گیر میکرد تو دهانه رحمم یا واژنم هرچی سعی میکردم نمیومد... اخرش دکتر همون بیمارستان اومد بالا سرم گقت رو تخت دارید میکوشیدش ببریتش اتاق زایمان بردنم اونجا دوسه نفر افتادن رو شکمم که بچه سرش درومد و اومد دنیا این کیست لعنتی خیلی عذاب آور بود جلویی که من زایمان کنم شوهرم پول داده بود دکتر که بعد زایمان کیستمم تخلیه کنه حدود یه ساعت تو اتاق زایمان بودم رو دستگاه تا کیستمم تخلیه کردن و بخیه کردن خیلی بخیه نخوردم چون بچم ریز بود ولی تخلیه این کیست خیلی اذیتم کرد... به یاری خداوند دختر نازمو دیدم بردنم بخش و دراز کشیدنم رو تخت ولی مثل بقیه نمیتونستم تکون بخورم چون من هم کیست بود هم زایمان اینم داستان زایمان من
❤❤😘
مامان Mersana🩷 مامان Mersana🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفتم❌

خلاصه ک ساعت ۳ شب من ۸ سانت شدم و ده دقیقه بعدش فول شدم بردنم اتاق زایمان و ساعت ۳ ونیم شب مرسنای قشنگم بدنیا اومد زایمان خیلی خیلی سختی داشتم ۱۲ ساعت درد کشیدم اونم درد با فاصله کم از اولش با شدید شروع شد دردام ۳ ونیم دخترم ب دنیا اومد بعدش شروع کردن ب بخیه زدن بدترین و دردناک ترین لحظه زندگیم بود دوتا بی حسی زدن ولی اثر نمیکرد برام داشتن میدوختن و من حس میکردم من سر دردام جیغ نکشیدم فقط گریه میکردم ولی سر بخیه هام تحمل نکردم انقد جیغ میکشدم خیلی سخت بود و دکتر میگف من میدوزم پاره میشه ساعت ۳ ونیم شروع کرد ب بخیه زدن ساعت ۵ تموم کرد فکرشو کنین نزدیک دو ساعت من دوباره درد بخیه رو کشیدم خیلی بعد بود خواهش میکردم زودتر تموم کن دارم میمیرم دکتر خودش دلش سوخت و این ک من بخیه زیاد خوردم ۱۵ تا بخیه خوردم پروسه بخیه زدن از درد زایمان بدتر بود ساعت ۵ تموم شد و من دیگ کلا حال نداشتم سرمو تکون بدم آوردنم بخش دخترمو دادن بغلم ب کل سختیا می ارزید🥹❤️🫂اینم از تجربه زایمان من اگ برگزدم ب عقب قطعا سزارین انتخابم بود زایمانم خیلی سخت بود رسما مرگو ب چشم دیدم و این ک الانم بخیه هام چند تاش باز شده و من بشدت از بخیه زدن میترسم و شده کابوسم برا همون هنوزم نرفتم پیش دکترم دارم پماد استفاده می‌کنم اگ راه حلی دارین برا جوش بخیه ک نتیجه گرفتین ممنون میشم بگین🥲
مامان کارن مامان کارن روزهای ابتدایی تولد
بعد کلی فشار گفت پاشو بچه سرش داره میاد بلندم کردن رفتم تو ی اتاقی پاهامو. گذاشتن رو. ی دوتا دسته باز کردن و سوزن اورد زد ب واژنم هیچ درد نداشت اونقدری سر میشی ک اصلا دردشو نمیفهمی بعد گفت ده سانتی فشار بدع منم با توان اخر فشار میدادم بیرون و مامانمو. صدا میزدم و دیه هیچ جیغی ازم بیرون نیومد فقط خیلی اروم فشار میدادم بیرون بدون هیچ سر صدایی تا یهم ی چیزی ازم بیرون اوند سرش بود یهو تیغم زدن اصلا نفهمیدم بچه اومد بیرون یهو. رفتن همه بالا سرش ترسیدع بودم گفتم نکنه چیزیش شدع باشه خیلی کبود بود بعد یهو. صداش اومد منم گفتم درد صدات ب کل زندگیم و ی نفس اروم کشیدم و خودمو. شل کردم و بخیه زد اصلا نفهیدم چطوری بخیه میزد اون سوزن سر میکنع بعد فشار میدادن ب شکمم چ. تو. طبیعی چ سز فشار میدن خون بیاد بیرون اونجا یکم. اذیت شدم ولی اصلا الن نمیدونم دردش چطوره و بخیه ام کردن و منم دلم میخاست زود شوهرمو ببینم بعد لباس های بچمو. پوشیدن و. بردنش پیش باباش و گذشت دیه بخیمو. زدن بیا پارت بعد
مامان حلما گلی🧚‍♀️ مامان حلما گلی🧚‍♀️ روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳ زایمان طبیعی
ک من بهش میگفتم من دارم میمیرم از درد مگه دست خودمه کجارو بگیرم فشار بدم اونم میگفت ربطی نداره همه درد دارن خودتو کنترول کن😐😐😐خلاصه اینجا دیگه دکتر اومد درد انقباضم هم خیلی وحشتناک بود گفتم میمیرم و این بچه بیرون نمیاد تا اینکه دکتر سر بچرو دید ،خانونا تو زایمان طبیعی احتمال زیاد مدفوع ازتون دفع میشه ک اصلا نگرانش نباشید کاملا عادیه دکتر هم اتفاقا انتظارشو داره،اینجا دیگه ماما شکممو از بالا فشار میداد خودمم از درد زیاد یه زور خیلی بد زدم ک بچه دنیا اومد ولی به شدت پاره شدم و کلی بخیه خوردم و خون ازم رفت ،اما اون لحظه داغید اصلا حسش نمیکنی ،حتی بخیه زدن هم خیلی کم دردشو حس میکنید ،بعد دیگه بچرو اوردن تماس پوست ب پوست تا ۴۰ دقیقه و وقتی ادرار کردم بردنم بخش ،رفتار پرسنل بخش واقعا خوب بود خیلی خوب و مهربون بودن،اما تاثیر مسکنا ک کم شد درد بخیه ها شروع شد ک شیاف و مفنامیک اسید دادن ،فردا صبحشم ک دکتر اومد مادرا و بچه هارو ویزیک کردنو واکسن بچه و ...و ترخیص،فقط اینو بگم ک بین طبیعی و سزارین با اینکه خیلی اذیت شدم ولی بازم طبیعی رو انتخاب میکنم دلیلشم تو پارت بعد میگم
مامان ماهلین خانم مامان ماهلین خانم ۳ ماهگی
ادامه تجربه ام
دیگه سریع اول همه بردنم اتاق عمل خیلی خوب و خوش رفتار بودن کمک میکردن برا بلند شدن و نشستن
دیگه رفتم ت اتاق میخواستن سوزن به کمرم بزنن حسابی غوز کردم و سرمو آوردم پایین سوزن زد اصلا دردش به اون شدت نبود فقط یلحظه درد کوچیک اومد و ول کرد
وقتی بی حسی زدن کلا بدنم مثل این لخم ها شد خیلی خیلی سنگین بودم که حس نمیکردم پاهام بسته هستن یا باز
دیگه کلی باهام شوخی میکردن به ۲دیقه نشد صدای دخترم اومد
این آخری ها ک خواستن بخیه بزنن من یکم حالم بد شد حالت تهوع گرفتم ک دکترم گفت اشکال نداره زور بزن اگه حالت بده دیگه اخرای کار بعد چند نفر بودن بلندم کردن گذاشتنم رو یه تخت دیگه بردن ریکاوری تا دو ساعت تقریبا بود بعد بهم مسکن زدن یک بار رو شکمم فشار دادن ت بی حسی ک نفهمیدم
بعد بردنم بخش دخترم ت بخش دیدم ...دوتا باند دادن که سه ساعت پاهامو مامانم بست ۲۰دیقه باز همین جوری تا ۱۰ شب
۱۰ و ربع صبح زایمان کردم تا ۱۰ شب چیزی نخوردم
سرمو تکون ندادم حرف نزدم دیگه بالشت زیر سرم نزاشتن
بخاطر اینکه سر درد نگیرم بعدش
بعد ۱۰ شب گفتن اب جوش و نبات بخور اگه حالت بد نشد سوپ بخور خداروشکر حالم بد نشد بعد ۲۰دیقه بعدش گفت پاهاتو از تخت آویزون کن اروم بیا پایین راه برو با کمک مامانم این. کار کردم بخیه هام درد داشتن ولی با مسکن و شیافت درد شون کم میشد
مامان گندم 🩷🥹 مامان گندم 🩷🥹 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان ۲

بعد اینکه کیسه آب و ترکوند ودیدن مدفوع بچه خیلی غلیظه گفت سریع ببرید سزارین
منم هنوز تو دوسانت بودم و درد نکشیده بودم
ولی وقتی اسم اتاق عمل اومد خیلی ترسیدم چون اصلا ب سزارین فک نمیکردم
وصل کردن سونو اصلا درد نداشت ولی بعدش یجوری بود همش،فک میکردی جیشت داره میریزه دیگ رفتیم اتاق عمل آمپول بی حسی رو هم هیچی حس نکردم
ولی دیدن درد دارم ی چیزی زد سرم گیج رفت و هیچی نفهمیدم دیگ اصلا صدای گریه بچه و اینا نفهمیدم
(من از قبل بارداری ام رو کمر نمی تونستم بخوابم کمرم بد درد میگیره )
از وقتی ب هوش اومدم درد کمر و جای بخیه خیلی شدید بود ماساژ شکمی ام درد داشت ولی زود گذشت برا من سخت ترینش همو دوازده ساعت رو کمر خوابیدن بود چون کمرم داشت داغون میشد برا پاشدن و نشستن و راه رفتن هم قبلش ی شیاف زدم ولی باز سوزش بخیه خیلی شدید بود دیگ کم کم پاشدم راه رفتم باز خیلی میسوخت
از دیشب از تاپیک قبل هم سردرد وحشتناک داشتم تا امروز یخورده بهتر شده
ولی خدارو شکر الان بهترم و دردام کم شده
وزنش ۳۶۰۰
قدشم ۵۷ بود
انشالله ب زودی قسمت همه اقدامی ها بشه❤️🥹
مامان الارا🐣 مامان الارا🐣 ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین دوم بیمارستان دولتی ۲۹ بهمن
پارت سوم

بالاخره ساعت ۱۰ شد و بردنم اتاق عمل
کادر اتاق عمل خییلی بااخلاق بودن اصلا انتظار نداشتم اینقدر مهربون و با خلاق باشن اصلا حس ترس نداشتم تنها حس بدی که بود برای آمپول بی حسی بود
اومدن فوری آمپول بی حسی رو زدن و منو خوابوندن رو تخت کم کم پاهام گرم شد و بی حسی اومد تا بالای معده ام اونموقع بود که احساس حالت تهوع داشتم و حس میکردم شدیدا خوابم میاد
گفتم خوابم میاد گفتن بخواب اشکالی نداره
ولی زود خوب دم و دوباره حس حالت تهوع اومد سراغم بهم آمپول زدن و زود خوب شدم
بعد حدودا ۲۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد 😍صداش بهم حس آرامش میداد
یه پرستار اومد بعد تمیز کردنش گذاشت زیر تاپی که تو بسته بستری بود و پوشیده بودم خیییلی حس خوبی داشت با بچه بردنم اتاق ریکاوری اونجا یه پرستار اومد و سینمو گذاشت تو دهن بچه و کمکش کرد تا شیر بخوره
نیم ساعت همونطوری روی شکمم خوابیده بود و شیر می‌خورد البته شیر که نه همون آغوز بود
بعدشم بردنم بخش و همراهم و صدا کردن بیاد منو بزاره روتخت
......