هشت ماهه شدی، دختر قشنگم… 🤍✨🦢

قرار بود برای ماهگرد هشت‌ماهگیت بریم فضای باز، توی هوای قشنگ چندتا عکس ازت بگیرم و این ماهگرد رو یه جور دیگه ثبت کنیم…
اما خانوم کوچولوی ما خوابش برد و تا به خودمون اومدیم، هوا تاریک شده بود! 🥹🌙
انگار قسمت نبود این بار ماهگردت رو توی فضای باز جشن بگیریم…

ولی شاید بعضی وقت‌ها قشنگ‌ترین اتفاق‌ها همون چیزایی باشن که طبق برنامه ما پیش نمی‌رن. 🤍
برگشتیم خونه و توی اتاق قشنگ خودت، همون جایی که هر روز با خنده‌هات جون می‌گیره، عکس‌های هشت‌ماهگیت رو گرفتیم. 🥰

هشت ماهه که اومدی و دنیای من رو قشنگ‌تر کردی…
هشت ماه پر از عشق، خنده، شب‌بیداری، بغل و هزار تا خاطره‌ی شیرین. 🩷

دخترکم، بزرگ شدنت رو با تمام وجودم تماشا می‌کنم و دلمون می‌خواد تک‌تک این ماه‌ها رو برای همیشه توی قلبمون نگه داریم.
ماهگرد هشت‌ماهگیت مبارک، قشنگ‌ترین اتفاق زندگی ما. 🎀✨


#فرزندپروری#سزارین#وزن#بارداری#شیرخشک

تصویر
۳ پاسخ

خب فردا میگرفتی اشکال نداره یه روز اینور اونورتر😂🤦🏻‍♀️

عزیزم دوناتشو خریدی یا درست کردی؟ اگ درست کردی چطوری

فینگیل خانم😘

سوال های مرتبط

مامان 👧🏼🎀 Nora مامان 👧🏼🎀 Nora ۹ ماهگی
نورا جانِ مامان… 🤍

امروز ۹ ماه از قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من گذشت؛
۹ ماه از روزی که تو اومدی و قلبم برای همیشه جای یک عشقِ تازه پیدا کرد.

تو فقط دختر من نیستی…
تو همون تکه‌ای از قلبمی که بیرون از سینه‌م زندگی می‌کنه.
همون لبخندی که خستگی‌هامو از یادم می‌بره،
همون چشم‌هایی که می‌تونم ساعت‌ها توشون غرق بشم
و همون دست‌های کوچیکی که با گرفتنشون، احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین آدم دنیام. 🥹

نورا، شاید یه روز بزرگ بشی و این روزها رو یادت نیاد؛
اما مامان هیچ‌وقت یادش نمی‌ره
که توی ۹ ماهگی، چقدر کوچولو، شیرین و دوست‌داشتنی بودی
و چطور تمام دنیای من، خلاصه می‌شد توی خنده‌های تو.

بزرگ شدنت رو دوست دارم،
اما دلم می‌خواد زمان همین‌جا کمی آروم‌تر بگذره…
تا بیشتر بوی نوزادیت رو نفس بکشم،
بیشتر بغلت کنم
و بیشتر از این روزهای کوچولوییت برای خودم خاطره بسازم. 🤍

۹ ماهگیت مبارک، نورای من؛
اولین و قشنگ‌ترین عشقِ زندگیِ مامان.
الهی تمام عمرت به قشنگیِ لبخند امروزت باشه. 🎀

مامان دوستت داره؛ امروز، فردا، و تا آخرین نفس. 🤍
مامان جوجه مامان جوجه ۱۱ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨