۲۰ پاسخ

نه تا حالا نشده

نه عزیزم من با مامانم تو یه شهریم بدون خودم بچه هام نمیرن

بهونه میگیره کم کم

وای من یه ساعت نبینمش دق میکنم
با باباش می‌ره پارک تا بیاد ده بار زنگ میزنم باهاش حرف میزنم 🥰

من خودم تحمل ندارم، تا بازار میره با پدزش،من لحظه شماری میکنم بیاد، پیشمم هسته اذیتمم میکنه اما زندگیم با بچه ام هر لحظه اش باید بگذره،

شوهرم کوچیک بوده با مادربزرگش رفته خونه عموش شهر دیگه،نصف شب یه چیزی دیده که هیچ وقت از یادش نرفته🙄
دخترمو خونه مامانم خیلی میذاشتم ،خواهرم پرستاره شبکار که میشد دخترش میموند با مامانم دختر منم دوس داشت بمونه اونجا پیش دخترخالش،گرشا به خودم وابسته هست

من با مامانم سه تا کوچه فاصله دارم تنهاش نمیزارم

اره زیاد شده

نه عمرا خونه خواهرم نزدیک نمیتونم بزارم دلتنگش میشم

خودم که نه.ولی بچه خواهرم آره یعنی خواهرم یه پسر۸ساله و یه دختر۳ساله داره مادرشوهر و پدرشوهرش هردوتابچه رو برمیدارن میبرن شمال مسافرت عین گل مراقبشونن.خواهرمم چون خیالش راحته هرجا بخوان ببرن اجازه میده یعنی جوری شده که بچه ها با اونا راحت ترن تا با پدرمادرشون😂.
ولی خانواده شوهر من برعکس جوری هستن که حاضرنیستم حتی یک ثانیه بچه م رو بهشون بسپرم چه برسه بخام پیششون بمونن.

منکع نمیتونم نیم ساعت دوری بچمو تحمل کنم وااااای چه دلی دارین شما ،شوهرم یه دفعه بچمو با خودش برد خونه مامانش که فاصله خونه اونا تا ما نیم ساعت بیشتر نیست قلبم میخواست بیاد تو دهنم ،هزار جور فکر و خیال تو ذهنم میمومد

من رفته ولی اینقدر دور نه
اینقدر بهش خوش گذشت اصلا زنگ منم نزد

من رفته ولی دور نه

از خدامه بره ولی کسی بچه منو گردن نمیگیره

الان سه سالشه من 12سالشم بشم نمیزارم تنها جایی بره

شهر دیگه نه
ولی متلا شب خونه مامانم مونده

اره. رفته من بعد. دو روز دومم. نیتوردم

ن نشده خونه مامانم تازه چندشب پیش گذاشتم ی شب بخابه صبح زودم دوباره رفتم خونه مامانم پیشش

نه نمیتونم انگاری نمیشه

هیشکی تا حالا نبرده ولی اگه ببرن خیلی خوشحال میشم
چند وقته کلافم کرده خستم واقعا

سوال های مرتبط