افسردگی بعد زایمان:
ایلیا که به دنیا اومد من اصلا شیر نداشتم.حتی همون روز اول تو بیمارستان خیلی بی تابی کرد از گرسنگی.پرستارا بهش شیرخشک دادن.وقتی مرخص شدم رفتم مشاور شیردهی گفت ماهی بخور.سوپ جو بخور.آبگوشت بخور تا شیرت بیاد،خوردم اما نیومد.انواع شیردوش از برقی تا دستی گرفتم ولی هیچ.ایلیا از گرسنگی بیتابی میکرد من در تلاش بودم که شیر خودمو بهش بدم.این وسط دلسوزی های پدر و مادر خودم و همسرمم زیاد بود که میگفتن بچه گرسنه هست و شیرخشک بده سیر شه و...من فقط سوزنم گیرکرد رو بنده خدا بابام.تا میگفت شیر نداری بابا.حالا به بچت شیرخشک بده تا ایشالله شیرت بیاد.من عین ابر بهار فقط اشک میریختم.همش ب مامانم میگفتم چرا بابام اینو میگه.اصلا بگو بابام با من حرف نزنه🤣🤣🤣🤣بنده خدا بابام.
خلاصه این شد که من افسردگی گرفتم و تا مدتها عذاب وجدان داشتم که چرا من شیر ندارم بدم بچم و مدام گریه میکردم.
شما افسردگی گرفتین؟اگر دوست داشتین بنویسین.

تصویر
۱۹ پاسخ

چون خیلی غم و غصه داشتم و تنهایی زیاد کشیدم و هیچ کس حواسش بهم نبود و با اینکه شیر داشتم همه میگفتن شیر ندارم به جز دکترا و بهداشت مجبور شدم بهش شیر خشک بدم

آره من دو روز بعد از زایمان تنها موندم زردی دخترم تا دوماه پایین نمیومد دیگه منم مجبور شدم شیر خشک دادم تا پایین اومد
خیلی از خانوادم متنفر شدم چون بخاطر اصرارهای اونها برای بچه دار شدم در موقعیت نامناسب عجله کردم
آخر سر هم اونها ولم کردند و رفتند
الان خوبم
ولی یاد اون دوران میفتم خیلی گریه می گیره

سلام عزیز دلم بله منم افسردگی شدیییییید داشتم تا ۶ ماهگی دخترم و دقیقا منم رو حرفای بابام حساس بودم و کافی بود بنده خدا چیزی بگه و من بهم بریزم و شدید گریه کنم به نظرم اکثر خانم ها این دوران رو دارن اما گاها پنهانش میکنن اما بیان کردنش کار بهتریه چون مامان اولی ها وقتی ببینن طبیعیه و دیگرانم این روزگارو داشتن و ازش عبور کردن تحمل اون دوران براشون آسون تر میشه

پیجت چه باحاله، اینو بنویسم که فردا بیام فالوت کنم امروز پرم😁

چن روز ناراحت شدم ولی افسردگی نگرفتم در کل خوشحالم ک شیر خشکیع😅

افسردگی من حتی تا الان ادامه داره از هیچی دیگه خوشم نمیاد نه خرید نه غذا نه سفر فقط دوست دارم بخوابم

چقد داستانت شبیه به من بود منتها من اطرافیان همچنان اصرار میکردن که شیر خودتو بده
رفتم چند میلیون خرج کردم شیر دوش برقی گرفتم
حیف
من از یواشکی پرستارا تو بیمارستان بهش شیرخشک دادم تا بچم ساکت شد از ته دل جیغ میزد و گریه میکرد از گرسنگی

آخ که منم خیییلی بد افسردگی گرفتم
اوایل خونمون شلووووغ پر از مهمون
همسرم هم بخاطر خستگی و کم خوابی بهم کم توجهی میکرد
من مداااام کارم شده بود گریه...
دخترم اصلا آروم و قرار نداشت
خواب نداشت
سینه هام نوک نداشت
بشدت دردناک شده بودن....
کل ۲۴ ساعت من یک ساعت هم خواب نداشتم رسما داشتم نابود میشدم
بخدا یادم میفته دیگه هیچوقت دلم نمیخواد بچه بیارم
خدا همینو بهم ببخشه

من شیرم برا بچه ام سنگین بود بچه ام تا میخورد بالا میاورد واسه همین شیر خشکی شد و همش به من میگفتن شیرت بد مزه است من چقدر غصه می خوردم گریه میکردم دوست نداشتم کسی پیشم باشه اصلا دورم خلوت نمیشد عصبی بودم و کلللللی داستان دیگه

حالا من باید بگم سینه هام پررر از شیر بود انقدری زیاد بود ک میتونستم همزمان ۳تا بورو باهم شیر بدم روزی ۱۲۰تا شیر میریختم دور
ولی بچم سینمو نگرفت تا دوماه با رابط سینه شیر دادم با بدبختی تمام ولی دیگه اونم نگرفت یه مدت دوشیدم با شیشه دادم خورد ولی چون دیگه میک نزد شیرم کم کم خشک شد
شیرم مقوی و چررب و زرد بود بهترین شیرو داشتم ولی چ فایده
اره منم انقدر غصه خوردم گریه کردممممم

دقیقا مثل من
منم شیر نداشتم و تو بیمارستان پرستارا ب شوهرم گفتن برو شیرخشک بخر بیار به بچه بدید بعد مرخص شدن هم ابگوشت و اب هویج و سیب و سوپ و قرص لاکتاول هرچیزی ک گفتن برا شیردهی خوبه خوردم شیرم یکم بهتر شد ولی ابکی بود و بچع سیر نمیشد هر نیم ساعت گریع میکرد شیر میخواست و دقیقا مث شما مامان بابام و شوهرم دائم میگفتن گشنه اس سیر نمیشع گناه داره شیرخشک بده تا شیرخشک میخورد تا دوساعت هیچی نمیگفت میخوابید دیگ هرطور بود شیر خودمم بین شیرخشک بهش میدادم ولی بعد چهل روزگی همچنان خونریزی داشتم مث پریودی سه تا دکتر رفتم هر سع گفتن دیواره رحمت نازکه تا قرص نخوری خونریزیت بند نمیاد و قرص ها هم برای بچه ضرر داره باید شیرشو قطع کنی منم قبول نکردم تا دیگ دخترم سه ماه و نیمه بود ک حالم بد بود و بدنم خیلیی کم آورده بود شوهرم مجبورم کرد رفتم دکتر و قرص گرفتم و از همونجا همون ذره شیر هم ک داشتم کلا مجبور شدم قطع کنم و بچم شیر خشکی شد و خیلییی ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم🥲

من جات بودم کلاهمو مینداختم بالا😂😂😂

منم احتباس ادراری گرفتمو حالم خیلی بد بود تا نزدیک دو ماه بهم سوند وصل بود و بخاطر داروهایی که میخوردم نباید شیرمو میدادمو میریختم دور
خیلی دوران سختی بود.
بچمم زردی داشت و تو دستگاه میزاشتیمش
این دوران زردیش که نسبتا تموم شد پاشدیم رفتم خونه مامانم که یه شهر دیگه بود و خلاصه که شوهرمم نبود نزدیک ۲ هفته پیشم و این خیلی خیلی اذیتم کرد..
و من هر روز که شهر خودمون بودیم دکتر و بینارستان اخر شبی بخاطر سوند میرفتم و اونجا پیش مامانمم پیش متخصص میرفتم
حالم بد بود زیاد گریه میکردمو بچمم دل دردی بود میکفتن از گریه های توعه
این خیلی اذیتم میکرد.....

خیلی بد خیلیییییی

من بعد زایمان انقد شاد بودم که توی عمر سی سالم تا حالا انقد دنیا رو دوست نداشتم به همه چی انگیزه داشتم هر چی که از دوران شیر دهی دارم فاصله میگیرم دوباره احساس میکنم داره کمرنگ میشه نمی‌دونم ولی صدر صد ب خاطر تغییرات هورمونی

منم دقیقا همینجوری بودم ولی رفتم مشاوره گفت با روش sns بهش شیرخشک بده
وقتی سینمو میگرفت یه نی نازک رو از کنار دهنش رد میکردم یه سر دیگه نی هم داخل شیر خشک بود وقتی میک میزد هم سیتهمن تحریک میشد شیر ترشح کنه هم بچه سیر میشد و به شیشه وابسته نمیشد
تا یک ماه اوضاع همین بود تا شیرم راه افتاد
قرص لاکتاول هم خیلی خوب بود برام

این نمی‌دونم افسردگی محسوب میشه یا ن 😂
چون من برعکس شما انقد شیر داشتم حتی تو بارداریم ماهای آخر لباسم خیس میشد

پسرم ک ب دنیا اومد چون نوک سینم بزرگ بود تو دهنش جا نمیشد
خیلی گریه میکرد بیمارستان گذاشته بود رو سرش بعد مادرشوهر م یواشکی براش شیر خشک درست میکرد با قاشق میداد بهش


دیگ خلاصه ما اومدیم خونه
این بچه مگ دیگ سینه منو می‌گرفت ولی بعضیا خلاصه منو خیلی قضاوت کردن حلالشون نمیکنم


چون واقعا واقعا ارزوم بود شیر خودمو بخوره ولی این بچه نخورد ک نخورد

الان ک یسال میگذره ولی هنوز شیر دارم خشک نشده

اخرچی شد شیرخودتو دادی یاشیرخشک

من همسرم افسردگی بعداززایمان گرفت
چون همیشه اولیت من همسرم بود بعدازبه دنیا اومدن پسرم خب زیادوقت نمیکردم ب همسرم توجه کنم همه توجه من به پسرم بود البته توبچه اول چون نمیدونستم اینجوری شد واین باعث افسردگی همسرم شد وگرنه توبچه دوم همه اوکی بودخداروشکر

سوال های مرتبط

مامان آرمان مامان آرمان ۱ سالگی