۱۶ پاسخ

هیچ وقت سختی های جسمی اذیتم نکرد همش روحی بود ...

ب قول مامان یکی یدونه
سختی های جسمی رو تونستم تحمل کنم اما روحی رو نه 🥺تا10 روز بعد زایمان هر روز اشک و گریه بالا سر بچم 😫هوووف چ روزای بدی بود

پس چرا من هیچ دردی نداشتم😅😅😅 فقط دو روز بعدش یکم کمرم درد میکرد!

من زایمان اولم همه ی کارامو شوهرم کرد و چون اتاق خصوصی داشتم کلا پیشم بود
بعد مامانم یکم زود عصبی میشه
درکنار خوبیاش همش داد میزد
کمرش گرفته بود نمیتونس بچه رو بیاره شیر بدم رفت خوابید
توی راهم چون کوچشون چاله چوله داشت
من میگفتم آآآآآیییییی
شوهرم گف بزا بیفتیم تو چاله بعد یهو مامانم جیییییغ که الکی اینجوری میکنه
برو آقا برو
این ناز میکنه
همون روزم سر گوسفند قربونی باهام دعوا گرفت
زایمان دومم مامانم گذاشتم خونه پیش دخترم
خالمو بردم
اونم همش خواب بود
من هی میگفتم خاااااله🤣🤣🤣🤣
توی هردو زایمانا همه ی کارامو شوهرم میکرد
چون یک هفته مرخصی میگرفت
یدتر از همه زایمان دومم ساعت ۳شب گلاب به روت شکم پیج گرفتم
واااااای نمیتونستم خودمو کنترل کنم
با یه عذابی رفتم سرویس که نگو
باید۸صبح راه میرفتم
۳پاشدم

کاش من شوهرم منتظرم بود دیگه غصه ای نداشتم ،وقتی خاستم مرخص شم همه با دسته گل میومدن خانمشون میبردن ولی شوهرم گل که نیاورد اومد دعوا و.....چرا گوشیمون دیر جواب دادیم‌مادرمم باهام بود آخ مادرم چقدر جیگرش برام سوخت ،بچه هام که تو ان آی سیو بودن و‌با خودم نبردم دیگه خیلی سخت بود بعد دو ماه خاستم برم خونه ام به قولی وقتی هم رسیدم مادرشوهرم گفت تو همیشه میای بچع ها هم نمیاری اخه بچه اولم هم‌به خاطر که یه کم زود به دنیا اومد یه روز فقط برا مطمعنی نگهش داشتن

با وضعیت بدی رفتم اتاق عمل و بعد از اینکه به هوش اومدم فقط دستم رو شکمم بود و دنبال دخترم می گشتم🥺

بستری شدن بچم و نرفتن ب خونه تا ی هفته و نیش و کنایه و اذیت های مادرشوهر خرم

اولش حالم خ خوب بود تو اسمونا سیر میکردم ولی بعدش ک در اثر عفونت بیمارستان بستری شدم و نیش و کنایه های مادرشوهر و افسردگی ک گرفتم داغونم کرد اصلا از روزای زایمانم خاطره خوش ندارم فقط موقعی ک پسرم ب دنیا اومد

من ۱۰ روزه شده بودم دختر بزرگترم یه حرفی زد آنقدر خنننندم گرفت ک قلبم به دهنم اومد نفسم بالا نمیومد چون نمیتونستم بلند بخندم تا یگ هفته وقتی تنها میشدم خندم میگرفت 🙄 😄😂😂اونم جلو زنعموش

منم بی کسی و نیش و کنایه هایه خانواده همسرم 🥲🥲🥲
فقط خدا از دلم خبر داره

بی احترامی های پدر و مادرم و بی محبتی هاشون تا ابد دردناک تره

اینا سخت بود ولی بی کسی و بی مادری سخت تر
اونجا ک بد بیمارستان میری خونه و کسی نبود پیشت اونجا ک نمیتونستی بلند شی از رو تخت با گریه و زور بلند میشدی
و .....ک یادم میافته بیشتر ب بیکسیم پی میبرم و دلم میگیره

زخمای سینه
بیدارموندن شب و روز در صورتی که خودت هیچ‌توان و انرژی نداری
کمردرد های بعدش
گشنه موندن و سینه های خالی و بچه ای که از گشنگی جیغ میزنه
من توی بارداری اصلا ویار نداشتم ،ولی توی شیردهی ویار میکردم
مثلا گشنه بودم یهو دلم آش دوغ میخواست

من دااااغون شدم
۱۵ تا بخیه داخلی ۵ تا بیرونی
پاره پوره شدم
بشدت درد داشتم
اصلا نمیتونستم بشینم
وقتیم رفتم خونه مادرشوهم‌اومد با بچه ها و شوهر و ... دو هفته موندن چون خونشو داشت جایجا میکرد من نمیتونستم لباس بپوشم خیلی سختم بود همش تو اتاق زندانی بودم اتاق پنجره نداشت با لامپ روشن بود فقط نه کسی پیشم بود حرف بزنم نه چیزی شوهرمم که سرکار بود مامانمم بنده خدا فقط میرسید به اونا خدمات بده
بدجوری افسردگی گرفتم

کسی جز شوهرم پشت در منتظرم نبود، هیچکس برای کمک نداشتم و ندارم💔

من سردرد بعد زایمان

سوال های مرتبط