خانما یه چیزی میگم تورو خدا خواهرانه جواب بدین.
بابام هفته هفت روزه چهار روزشوو میاد اینجا میمونه خونمون با خونه مامانم اینا بیس دیقه فاصلشه بعد اونسری شوهرم رفته به مادرشوهرم گفته تو خونه خودمم نمیتونم شلوارمو عوض کنم درضمن اینم بگم بابام میاد میره تو اتاق رو تخت ما میخابه بعد تا س چهار بیدار میمونه گوشی میبینه شوهرم خیلی شاکی شده میگه راضی ام از پنج صبح تا یک شب بیان اینجا هر چی میخان بخورن شب برن خونشون مامانم اصلن خونه من نیم ساعت بیشتر نمیموند انقد بابام بهش زور گفت مامانم عادت داد بعد مادرشوهرم اومد ب من گفت ب من ربطی نداره شوهز خودت اومد اینارو گفت نزار سر هیچ و پوچ زندگیت خراب شع بعد گفتم من روم نمیشه ب بابام بگم شما بگین گفت باشه میگم ادامش پایین میزارم

بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری

۱۸ پاسخ

در رو براش باز نکن

آخی عزیزم درکت میکنم
متاسفانه بعضی ها خیلی بیخیال هستن
این وسط تو داری اذیت میشی

با شوهرت هماهنگ کن یه چند روز خونتو مرتب نکن بزار مخصوصا رو تختتون یه عالمه چیزی بریز بزار خونه نامرتب باشه کاراتو بزار وقتی پدرت میاد انجام بده هی نق نق کن مثلا بکاراات نمیرسی و اعصابت خورده.خواهرم مشکلت اینه که خوب بودی قدر نمیدونن دیگع مجبوری یکم نقش بازی کنی.برای ایندت.

قبلا پدر مادر ملاحظه بچه هاشون رو میکردن اختلافی بین دختر و داماد نیوفته بابای تو برعکسه داره اذیت میکنه
بازم افرین شوهرت ملاحظه میکنه چیزی نمیگه
بهترین کار اینه هر وقت بابات میخواست بیاد بگو خونه نیستم بیرونیم دیر وقت میایم یه چند بار بهش بگی خودش میفهمه دوست ندارید زیاد بیاد نگران مامانتم نباش تو مسئول کارای پدر مادرت نیستی

الکی بگو میخواییم بریم جایی بمونیم یا برید یه چند روز خونه مادر شوهرت بمونید خب وقتی در جریانه شاید نیومدن‌دیگه

تو دوران بارداریت هم اینجوری بود یا الان این شکلی شدن؟

شوهرت تا الان چیزی نگفته بهش ، واقعا شعور شوهرت ستودنیه

عجیبه واقعا مگر خودشون خونه ندارن؟ چرا اینجوری رفتار میکنن ، خواهر برادر داری؟ با اونا اینجوری نیست ؟

بگو‌من نمیخوام زندگی به هم بریزه و بهشون گفتم اما گوش نمیده خوپت بگو که نیان شاید گوش بدن
از کی این وضعیت و داری

به شوهرت بگو به بابات بگه بگو‌من گفتم گوش نمیده

یام بگو ی مدت میخوایم دوتایی با بچمون وقت بگذرونیم
دیگ نمیخواد کسی بیاد کمکمون یا میخوایم بریم مسافرتی جایی
ی جوری بهشون بفهمون گلم

شوهرت حق داره کاملا روم نمیشه نداره عزیزم هر وقت خواستن بیان با شوهرت هماهنگ کن برید یه سر خونه مادرشوهر به بابات اینا بگو دعوتیم میخوایم بریم نیستیم

😑😑😑😑😔😔😔😔 نمیدونم واقعا
هنگم
باورم نمیشه

ببین عزیزم میتونی با مامانت حرف بزنی بگی به بابات بگه زیاد نمونه
یا مثلا ت اتاق شما نره
بگوشوهرم دوس، نداره شما روز تا غروب باشین اما وقت خواب به بابا بگو برید خونه خودتون مام خلوت خودمون میخواییم
این جوری زندگیم بهم میریزه
نمیدونم مادر شوهرم اینا اذیتم میکنن ی جوری بگو ک از، تو ناراحت نشن

ای وایییییی چقده بده اینجوری

بعد قبل اینکه بخابه مامانم گفت میخام برم داد زد گفت کجا میخای بری از قبلم خودش گفت میخام برم پیش رفیقم ک ما بشنویم مامانم اینجا میمونه مامانم دوباره گفت دوباره داد زد لباساشم در اورده بود من بشورم شستم دیروز دوباره در اورد دیگه لباس نداشتیم باهم بندازم ماشین میگه من دیروز لباسم موند اینجا اخه خانوما بقران شوهرم میگه دیگه میخام با شورت بخابم بهشون بر بخوره برن تورو قران یه راهکار جلوی پام بزارین اینایی ک گفتم هنوز ههیچی نیس ب ابلفض

چرا اخه

اینم بگم بابام عقلش خیلی خوب میرسع ها تا میاد چای بیار غذا بیار معتادم نیستا زایمان کردم همه تو روم زدن بابات ی ابمیوه برات نیاورد فقط تو بیمارستان گل و شیرینی اورد اصلن انقد زندگی مامانمو خواهرم زهـــرمار کرده بعد فردای همون روز ک مادرشوهرم اینارو گفت و خداییشم راست میگفت مامانم اومد تنها خونمون نیومده گفت میخام برم با زور نگهش داشتم بعد بابام زنگ زد مامان اونجاست گفتم اره گفت رفیقم اومدع تو اونو نگهش دار گفتم تا کی نگه دارم گفت هنوز نگه دار بعد بهش پیام دادم کفتم حرفای مادرشوهرم بعد میگه من خودم میام با مامان حرف میزنم نیاد بعد تپ جواب پیامم گفت حالا پسرع این ی روز اومچده بعد ده دیقه بابامم اومد با دوستش رفت ب مامانم گفت نرو جایی باورتون میشه خلاصه مامانم بعد از طهرش رفت بعد چندروز خودم گفتم یابا فردا با مامان بیاین اومدن بعد از ظهر ک بابام میخاس بره سرکار اخه شب کاره مامانم گفت کرایه بده میخام برم بابام ی چپ چپ نکاهش کرد دید من دارم نگاه میکنم گفت الان میری گفت اره بعد بهش گفتم ک من شبا نمیخابم چون بچم نمیخابه صبح دیروز ساعت ده زنگ زده مامانت میخاس بیاد اسنپ بگیر بیارمش منم خداشاهده حسرت ی ساعت خوابو داشتم بچم تازه خوابید بود اسنپ زدم اومدن بعدش بعد ازظهر بابام قایمکی رفت سرکار ک مامانم نگه من میخام برم الانم پاشده از سرکار اومده اینجا خدا شاهده رفته رو تخت خوابیده دویس بار بهش گفتم پاهاتو بشور اومدنی از سرکار وای بقران رفتم اتاق سر گیجع گرفتم همه وسایلام بوی جوراب گرفته خیلی بوی بد اصلن خیلیییی

سوال های مرتبط

مامان مهدیار👶🏻 مامان مهدیار👶🏻 روزهای ابتدایی تولد
وای چجوری بگم باور کنین ما یه خونه داریم یع جا دیگه بعد شوهرم اونو خریدنی طلای منو فروخت گفت میدم اجاره برات میخرم ک خداروشکر خونه هم ب اسم باباشه حالا اجاره ک نداد همونجوری مونده اونجا الکی دنبالشم نمیره چند بار گفتم بده اجاره بعد رفت خونشون مامان باباش گفتن بفروش روش پول بزار از اینجا برات بخریم ک ایشالا ابنم قراره ب اسم خودشون باشه بعد اینارو گفتم ب اینجا برسم تو خونمون مدیونم دروغ بگم هیچی یعنی هیچی نداریم خالیه خالیم دروغ نباشه فقط قند و چای داریم بعد الان رفته 11میلیون داده شیر ظرفشویی خریده که خونه خریدنی ب اون ببنده من برم بکی این دردمو بگم اخه ب مامانش یبار گفتم دخالت نکن اما سزشو ع کونمون نمیکشه بیرون چیکار کنم من

بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری فرزند پروری بارداری