دیشب با کاهش حرکات دختر کوچولوم رفتم بیمارستان ساعت ۱۰ شب از صبحش درست تکون نخورده بود ، کمپوت سیب خوردم و خوابیدم زیر دستگاه ، ماما اومد نگاه کرد پرسید ، استرس داری ؟ درد داری ؟ خونریزی داری ؟ رفت اومد ، رفت اومد !
بعد گفت این اصلا خوب نیست برو دو لیوان آب خنک بخور راه برو باز بیا !
بعد آب خوردن یک ماما دیگه وصل کرد ، اول که هیچ جا ضربان قلب دخترم پیدا نمیکرد ، وایستادن قلب خودم حس کردم 💔
بعدش که با یه نچ بلند صداش پیدا شد باز رفت اومد گفت که خانم این اصلا خوب نیست پاشو بشین ناخن کوچیک پاتو فشار بده دردت بگیره 🫠
باز ربع ساعت اینجوری ، دوباره دستگاه وصل شد این بار واقعا اشکم دراومده بود ساعت ۱ و نیم نصفه شب بود و دختر کوچولوی یکساله ام تو ماشین بود
بار سوم که بعد فشردن ناخن پام بود ، نسبتا خوب بود ،ساعت ۳ نصفه شب بود ، با کلی پیگیری عکسش برای دکتر فرستادن ، گفت برو خونه اما فردا حتما سونو بده 🥲
امروزمون هم با سونو گذشت 🙃 همه چیز خوب بود ، از صبحی هم دختر خوبی شده داره تکون میخوره
این حال دیروز و امروزم رو برای هیچ کدومتون آرزو نمیکنم 🤍

تصویر
۱۹ پاسخ

انشالله بسلامتی زایمان کنی

درکت‌میکنم تجربه دارم خیلی بده

عزیزم انشاءالله بخیرو عافیت به وقتش نی نیت بیاد بغلت و این استرسا از بین بره

آخی چقد سخت

منم تجربش کردم خیلیم اذیت کردن بیمارستان خیلی تجربه بدی بود

وای من سه بار این بلا سرم اومده تاحالا ب محض اینکه یکم حس کردی حرکاتش کمه حتما برو ان‌ اس تی بده
و اینکه روز بری ان‌ اس تی خیلی بهتر از شبه

الهی شکرخدا ک ب خیر گذشته منم چند روزه کمتر تکون میخوره

عزیزم خدا برای کسی نیاره این فشار و استرس رو ،چی کشیدی.خدا رو‌شکر بخیر گذشت

ایشالاصحیح وسلامت نی نی دنیابیادمنم موقع دختراولم رفتم مطب دکترهرچی دستگاه فشاردادضربان قلب نی نی پیدانشدگفت بروچیزشیرین بخوربیاوگرنه بایدبری بیمارستان منم همون روزغذانخورده بودم کلی دعوام کرددکترکه بایدبه خودت برسی

خداروشکر که الان خوبین😍

بیمارستان واقعا استرس میده کاش از اول سونو میدادی گلم

چقدر استرس کشیدی عزیزم با خوندنش من خودم ترسیدم تو تو چه حالی بودی خا میدونه ان شالله ک سالم بغلش بگیری ❤️♥️

وای خیلی سخته خدا واسه هیشکی نیاره انشالله این دورانو به خوبی و سلامتی بگذرونیم و همه ی نی نیا صحیح و سلامت بدنیا بیان🤲

الهی عزیزم . فقط خدا می‌دونه چی کشیدی ، حالتو درک میکنم

الهی عزیزدلم خداروشکر که حالش خوبه

خداروشکر که جفتتون خوبین ایشالا همه نینیا به سلامتی دنیا بیان

خداروشکر ک خوبه خدا برات حفظش کنه🙏🙏

الهی عزیزم 🥲چرا اینحوری شده بود

الهی فداتشم عزیزدلم انشالله چند هفته ام بگذره ب خوبی زایمان کنی❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان لیام🐣 مامان لیام🐣 ۸ ماهگی
سلام مامانا متن طولانیه ولی لطفا بخونین و کمکم کنین
از هفته ۳۲ به بعدحرکات پسرم نسبت به قبل کم و مدل حرکاتش عوض شده ضربه هاش خیلی کم شد بیشتر انگار دست و پاشو به شکمم میکشه یا انگار سُر میخوره تا پنجشنبه و جمعه قبل که حس کردم حرکتاش از روزای قبل کمتر شده شنبه نوبت سونو و ویزیت دکترم بود ساعت ده و نیم صبحانه خوردم دیگه نرسیدم ناهار بخورم تو زمانی که منتظر بودم چندباری حرکتای ضعیف حس کردم و هفت و نیم نوبتم که شد دکتر سونوگرافی از بچه حرکت واضح ندید و نامه بستری داد رفتم مطب دکترم از شانسم زایمان اورژانسی پیش اومده بود و مطب بسته بود منم رفتم بیمارستان زایشگاه بستری شدم هر سه ساعت nst گرفتن تو nst اول دستگاه حرکت از بچه ثبت میکرد ولی من هیچی متوجه نمیشدم دومین بار چندتایی حس کردم تا صبحم خوابم نبرد و دیگه حرکتای ضعیف و قوی متوجه میشدم nst سومی دیگه صبح شد بعد صبحانه بود قشنگ حس میکردم حرکتاشو نوبت سونو شد و اونجا دکترم حرکتای بچه رو میدید و نمره کامل داد بهم با این حال گفتن باز ۲۴ ساعت بمونم تا چک بشم و خیالمون راحت بشه که موندم حرکتای بچه خیلی خوب بود به قدری که ماما میومد nst بگیره تا دستگاهو رو شکمم ببنده بچم کلی ضربه میزد همه خندشون میگرفت میگفتن مطمئنی برای کاهش حرکت بستری شدی بالاخره فرداش دکتر اومد و مرخصم کرد اومدم خونه حرکتا خوب بود روز بعدشم خوب بود باز امروز از صبح حس میکنم انگار حرکتا اندازه دیروز نیست بعد صبحانه خوب بود بعد ناهار کم بود میوه و شکلات خوردم بازم چندتا حرکت کم و ضعیف داشت یکم قبل چایی خوردم با کشمش تا نیم ساعت خبری نبود بعدش تو پنج دقیقه شیش تا حرکت داشت با این حال اوضاعش خوبه یا باید نگران باشم
مامان حسین جانم😍 مامان حسین جانم😍 هفته سی‌ودوم بارداری
سلام مامانا ی قشنگ🌸
سه شنبه آزمایش گلوکز دادم اومدم تجربه مو بنویسم:
اول صبح یه آزمایش خون ناشتا ازم گرفتن بعدش یه بطری دادن بهم که توش پودر بود و گفتن با آب مخلوطش کنم و بخورم، منم این کارو کردم و با طعمش مشکل چندانی نداشتم خلاصه خوردم و گفتن یک ساعت بعدش باید بازم آزمایش بدم رفتم و یک ساعت تو ماشین نشستم و خودمو با گوشی مشغول کردم و حدودا بعد از یک ساعت دوباره رفتم آزمایش بدم آزمایشگاه پله های زیادی داشت و منم یه نفس رفتم بالا ، خلاصه اولش حالم خوب بود رفتم بخش نمونه گیری و یه خانمه داشت آزمایش میداد و من مجبور شدم یکم سرپا وایستم همینطور که ایستاده بودم یهو سرم گیج رفت و گوش هام صداهارو مبهم میشنید و چشمام سیاهی میرفت و کم کم حالت تهوعم بیشتر و بیشتر میشد خیلی اوضاع بدی بود یکم راه رفتم و از دیوار گرفتم که نخورم زمین بعدشم رفتم کنار پنجره ای که باز بود هوا بخورم دیدم نه حالم داره بدتر میشه رفتم به خانمه گفتم که من حالم اصلا خوب نیست میشه زودتر آزمایشو بگیرید نمیدونم قیافم چجوری بود که خانمه گفت بدو بیا بشین 🫠
نشستم و شروع کرد به خون گرفتن و من حالم یکم بهتر شد بعد خانمه بهم گفت برو این اتاق پشتی یه تخت هست یکم استراحت کن حالت خوب بشه خداخیرش بده رفتم یکم استراحت کردم و حالم بهتر شد و قسمت بد ماجرا این بود که باید یک ساعت دیگه هم همینجوری ناشتا میموندم برای آزمایش سوم و فقط آب میتونستم بخورم خلاصه دیگه اومدم خونه و بازم یه ساعت بعد رفتم و آزمایشو دادم و تموم شد ... 😮‍💨
آزمایش سختی بود😣