۱۳ پاسخ

چه حرف دل منو زدی، منم ۳ ماه به شدت سخت بارداری رو کذروندم، با اینکه دو طرف میدونستن نمیتونم آشپزی کنم. تک و توک غذا میفرستادن، انقد غذای بیرون خوردم که نمیدونم چه بلایی سرم اومده هنوز، حتی یکی نیومد خونم یه لیوان جا به جا کنه

دقیقااااا حالا من برا بیمارستان همراه دارم ولی الان از مرداد استراحت شدم بخدا مادرم مریضه مراقبم بود دلم براش میسوخت دیگه اومدم خونه البته بغده یه ماه ولی مادرشوهرم سالمه سالمه میاد خونمون مهمونی اما یکم غنیمتم نیست😔

خودتون بچه دوم میخواستین یا یدفعه ای شد؟

قدیما حتی اگه دخترا تو شهر غریب دور از خانوادم زندگی میکردن همسایه ها هوای همو داشتن و مثل خانواده بودن از وقتی در خونه ها بسته شد و مدام صحبت از حریم شخصی شد اینجوری شد اوضاع
منم حال و هوای قدیمو بیشتر دوست دارم

عزیزم من که مادر ندارم که دل ببندم .می‌دونم خیلی سخته ولی نوبت ما که شد دنیاهم خراب شد

اره.راست میگی.نمیدونم والا چرا اینجور شد.سره داداشم انقد شلوغ بود بیمارستان و خونمون همیشه فکر میکردم برای منم همین میشه.اما حسرتش موند تو دلم کل فامیل بیان بیمارستان بیان خونمون .

عزیزم منم همینجوریم معلوم نیست کسی بیاد یان

چشم دیدن همدیگه رو نداریم🫠
قدیما همه تند و تند حامله میشدن بدون مشکل
زایمان میکردن بدون مشکل
اما حالا……
قدیما دلبستگیا بیشتر بود
الان میگن خودشون بچه خواستن خودشون بزرگ کنن

یعنی کسیو نداری یا نمیان؟

یعنی هستن ولی نمیان؟

دل سنگ شدن

هیییییی خواهر منم مثل توع کسی رو ندارم

حالا خدا بزرگه تا روز زایمان یکی پیدا میشه

سوال های مرتبط