عزیزم میدونم سخته خیلیم سختع ولی دووم بیار میگذره بچه هات بزرگ میشن
سخت نگیر ب خودت
عزیزم تنها شما نیستی که مشکل داری هر کسی تو زندگی خودش یه دونه نه چند تا مشکل بزرگ داره.من خودم هر شب بخدا با سردرد میخابم از بس به مشکلاتم فکر میکنم و نمیتونم حلش کنم.انقدر فکر و خیال دار م .انقدرنا راحت هستم که نگو
حق داری منی که بچه هام پشت هم شدن درکت میکنم ولی یه چیزی بگم این روزها میگذره بخدا ،ولی مثل من نباش همه چی رو ریختم تو خودم و خونه رو همش مرتب میکردم شام ناهار آماده بچه ها تمیز یهو بدنم داغون شد گردن درد کشیدگی تاندون خشکی ژل بین مفاصل گردن زانودرد اعصاب داغون خودخوری الان پشیمونم میگم کاش شحرف شوهرم گوش میدادم یکم شل میگرفتم زندگی رو هیشکی ب جز شوهرت نمی مونه همه چی رو بیخیال
عزیزمارومباش توروخدا
قبل از هر چیز افسردگی تو درمان کن ..حتما حتما اینکارو بکن
واقعا شرایطت سخته خدا کمکت کنه ولی خب عشقم وقتی آنقدر تحت فشار بودی به دومی نباید فکر میکردی
من تو یدونه اش موندم خدایی چون منم کمکی ندارم خیلی سخته
عزیزم هر توده ای که سرطان نیست الان دوست خودم یه توده تو کبدشه که دکتر گفته نباید به کبدش ضربه بخوره و یا تصادفی چیزی بکنه دیگه تصمیم گرفت درش بیاره الان چند سال هم گذشته و درش نیاورده و مشکلی هم نداره مادر خودم هم توده دتره تو کبدش و خوش خیمه چرا اینقد نا امید شدی به خاطر اولا خودت که اینقد جوانی و بعد به خاطر بچه هات برو دکتر خیلی از دکترها تا ۱۲ شب هم کار میکنن مخصوصا پزشکایی که تخصصشون در مورد کبده بچه ها رو با خودتون ببرین تا نوبتتون بشه یا به منشی بگو که مشکل دتری و بچه کوچیک داری بگه چه ساعتی بیای بعد اون موقع برو ولی حتما برو که از این استرس در بیای تو این دنیا اول خودت برات مهم باش چون اون دو نا طفل معصوم به تو احتیاج دارن خدا کنه هیچ بچه ای بی مهر مادر بزرگ نشه
اصلا برای چیزی که نیومده غصه نخور
چرا قصاص قبل از جنایت
همینجوری استرس داری به خودت میدی که چی،سر چیزی که ممکنه اصلا وجود نداشته باشه
افسردگی بعد از زایمانته که به این روز انداخته شمارو
اگه مرد همراه داشتی قطعا اینجوری نمیشدی
الانم دیر نیست
خودتو بکش بیرون از این باتلاق،فک میکنی با غصه خوردن و تعریف کردنش برای دیگران چی نصیبت میشه جز ترحم
خودت باید به خودت کمک کنی
فکر کن شهرغریبی و بی کس و کاری
این که نشد چون کمک نداری باید زندگیو به خودت سخت کنی،این زندگی همینجوری سخته وای به اینکه خودمونم همراهیش کنیم
بابام همیشه میگع چشم بینا به چشم کور روشنایی و دید نمیده،وای به حال آدمیزاد اگه غیر از خدا و خودش از دیگری کمک بخاد
یکم ذکر بگو توکل و ایمانتو قوی کن،از جات بلند شو
به امید خدا روزای روشن هم میرسن
یکبار برو پی درمان و خیال خودتو راحت کن،انشاالله که چیزی نیست و از شر این استرس خلاص میشی
اجی منم عین تو بود تازه چی رفت ی شهر غریب ب خاط شغل همسرش بجه هاش ۲۲ ماه فاصله داره واقعا سخت گوشت ولی الان دیگه بزرگ شدن کیف میگنه
عزیزم اینارو گفتم که امیدت به زندگی بیشتر بشه. بیخیال درد و بیماری به دردات محل نده.فکر و خیال آدمو از پا در میاره.
الهی
واقعا سخته ولی تقریبا بیشتر راه سختو گذروندی
اگه شوهرت کمکت کنه یکم استراحت کنی یا برای خودت وقت داشته باشی احتمالا بهتر بشی
والا منم با یکی کل وقتم برای دخترمه کلا خودمو از یاد بردم دیگه قطعا دوتا سخت تره
عزیزم
منم بیماری آشالازی مری دارم دو بار بالون زدم دفعه اول بعد از دوسال دکترا فهمیدن بیماریم چیه ۸ ماهه باردار بودم تو همون شرای بارداری دکتر بیهوشی خفیفم کرد و بالون زد.دکتر میگفت معجزه شده خودت زنده موندی چه برسه به بچت خیلی زرد و لاغر شده بودم و وزن کم کرده بودم بچمم که ریز بود.بعد بالون بهتر شدم ولی دردای تو گلو و سینم بیشتر شد. دو ماه بعد به دنیا اومدن بچه دوباره بالون زدم ولی مرتب درد داشتم دردا با آب سرد و قرص زیر زبونی یه کم آروم میشد ولی این فقط واسه ده دیقه بود یه وقتایی دردام یک هفته طول میکشید که از پا درم میآورد بازید مرتب میرفتم بیمارستان اکسیژن وصل میکردم و سرم میزدم.سالهای اول خیلی روحیم داغون بود ولی بعدش فهمیدم که روحیه خیلی مهمه باید امیدوار بود به زندگی، حتی ۶ ماهم زیر نظر دکتر تهران بودم ولی اونجا هم کمیسیون پزشکی گرفتن بهم گفتن حتی با عمل جراحی هم دردات خوب نمیشن باید باهاشون کنار بیای. منم تصمیم گرفتم با دردام کنار بیام داروی خاصی و نداره بیماریم هر وقت حالم خیلی دیگه بد میشه میرم شیراز پیش دکترم چون گفته هر وقت غذا اصلا نرفت پایینو دست کنی تو گلو غذا بیاد بالا اون موقع یا دوباره بالون میزنه یا عمل جراحی، بارداری هم بهم گفته باری با جونته ولی من بعد ۱۰ سال ناخواسته باردار شدمو گفتم توکل بر خدا هرچی پیش اومد دیگه همه بهم میگفتن این دفعه دیگه میمیری با وجود دردایی که داشتم ۹ ماه طاقت آوردم و بچم به سلامتی به دنیا اومد. الان دو تا بچه سالم و شاد دارم و خدا رو بابت این دو تا فرشته شاکرم و امیدوارم به زندگی، خلاصه این که خواهر امیدت به خدا باشه. تا خودش نخواد هیچ اتفاقی نمیفته.انشاالله که در کنار بچه هات سالم و سلامت باشی هیزم.
عزیزم خیلی سختی کشیدی ولی تو یه مادر قوی هستی که تا اینجا بچه ها رو بزرگ کردی از این به بعد هم با کمک خدا بزرگشون میکنی نیاز به هیچکی نداری قربونت برم روحیتو نباز پاشو اول به خودت برس برو دکتر درمان کن پله پله همه چی درست میشه
اکثر زندگی ها همین شده اکثرا تنها زندگی میکنن من خودم شهر غریبم بچم فوق العاده شیطونه حامله هستم شوهرم هم دیر میاد خونه خیلی بهم فشار میاد ولی چاره چیه باید خودمون خودمونو جلو ببریم با توکل به خدا
الان بیشتر مادرا همینن ولی کاش بدونی لذت بخش ترین دوران زندگیت همینه که الان بچه هات کوچیکن وناراحتیت برا نخوابیدن یا غذا نخوردنشونه هرچی بزرگتر میشن مشکلاتشون از خودشون بزرگتره من دخترم۱۶سالشه وپسربزرگم۱۰سالشه همش غصه اینو میخورم تو مدرسه با ادم خوب دوستن یا نه چی میشنون یا باهام تندی میکنن میخام دق کنم میگم حتما از همکلاسیاشون چیزی شنیدن که اینجوری شدن یا همش نگرانم دخترم چندسال دیگه دانشگاه میره چکارکنم تنها بره شهر دیگه من نباشم باباش نباشه چکارمیکنه اکه دوست بدبیاد سراغش چی،تااااااااااا میتونس از الانت لذت ببر هرچند که خیلی بهت سخت میگذره
عزیزم، چقد زجر میکشی انشاالله به حق امام حسین که چیز مهمی نیست و حالت خوب میشه.و همه چیز درست میشه.روحیتو نباز تو دوران بیماری روحیه خیلی مهمه، بیخیال بیماریت شو توکل بر خدا خوب میشی.امیدوار باش
عزیزم میدونم با دوتا بچه خیلی سخته ولی شما دنیای امن و پشت و پناه اون دوتا بچه کوچیک هستی به خاطر اونا هم که شده با مشاور انلاین میتونی حرف بزنی یا یه روانشناس که به خاطر بچه داری بتونی انلاین باهاش حرف بزنی و روحیه تو تغییر بدی
عزیزم من دوتا ندارم ولی منم دست تنهام مامانم یه اب نداد دستم مادرشوهرمم خونم بود اضافه و سربار بودن کلی عذابم دادن
امیدوارم خدا بهت توان بده
شوهرت کمک میکنه
شوهرت کمک حالت هست؟
عزیزکمم
خسسته نباشی
کاش نزدیک بودی کمکت میکردم یکم استراحت میکردی
کدوم شهری
۶ماهگی پسرم بخاطر اینکه سابقه سنگ صفرا توی خانواده داشتیم یوقتایی پایین کتف راستم و شانه ام درد داشت یوقتایی بعد از غذا انگار معده ام فشار میاورد به قفسه سینه بدجور میشد رفتم سنوگرافی توی کیسه صفرا سه سنگ خیلی ریز و وپولیپ داشتم
کبد هم گرید ۲چرب بود دوتا توده هم توی کبدم بود هیچ احتمال خوش خیمی ننوشته انزیم ها کبدم نرمال
از اون روز روز خوش ندیدم دیگه نرفتم سی تی اسکن پای رفتن ندارم روخیه ام خیلی خراب شده مسئولیت بچه دائم گردنمه یه روزی یه مرضی بگیرم باید سرمو بگذارم بمیرم خانواده ام هیچ وقت پشتیبانم نبودن تنهام گذاشتن فقط ازم سواستفاده کردن شوهرم خیلی بیخیاله اصلا انگار نه انگار اخه چطوری خود دوتا بچه هم بتونم درمان کنم هم بچه داری شاید روزی بفهمم بدخیم هست خودمو بکشم چون نمیخوام جر بکشم 😞😞
از وقتی زایمان کردم میل جنسی صفر
کلا دوبار رابطه داشتم اونم به اصرار شوهرم دیکه هروقت اومد طرفم پسش زدم کلا جدا از هم میخوابیم به قول خودش خواهر برادر هستیم
خیلی بی کسی
خانواده شوهرم هم مادر شوهرم دیونه شده مشکل روانی داره پدر شوهرم ازدواج کرده خواهر شوهرم هم رفت اومد ندارم شوهرش سرطان داره هیچ جا رو ندارم برم
خیلی دام گرفته نمیدونم به چی زنده ام میترسم بد از مرگم بچه هام بی کس بشن برن بهزیستی 🥲🥲😭خدا خودت به امام حسینت قسمت میدم نگذار بچه هام بی مادر بشن
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.