ت خ ماش خیلی بزرگ بود من ترسیدم عکس فرستادم برا شوهرم
من نمیذاشتم کسی بغلش کنه میترسیدم بندازنش و بشدت سر همه چیزش وسواس بودم و تا حالا ک 15 ماهشه هنوز درست حسابی نخوابیدم
من بعد اینکه مامانم رفت چون کل ۱۰روز اون نگه داشته بود و منم راحت برا خودم میگشتم هیچی یاد نگرفته بودم روز یازدهم این بچه هرچی گریه کرد من سریع شیر دادم بهش فرداش دیگه گریه نمیکرد جیغ میزد منم مث چی ترسیدم بردیمش دکتر با شوهرم تو مطب دکتر یه جوری ابشاری بالا اورد پشمامون ریخت بعدم تخت گرفت خوابید🤣🤣🤣دکتره میگفت چیکار کردی با بچه مامانم که شنید اومد ۱۰روز دیگه وایستاد ولی بچرو نگه نمیداشت همه کاراشو میگفت خودم بکنم دیگه یاد گرفتم
من همش میگفتم سیاهه چقد پشم داره🤣🤣🤣الان سفید و بوره
من روز اول تو بیمارستان گیر داده بودم انگار دندون داره بچه 😅😅😅 مامانم هی میگفت زشته هیچی نگو من همچنان اصرار داشتم
منم گریه میکردم که بچم منکلیسمه وای چقد گریه گریه کردم چون زود رس بو بینیش بزرگ بود چون خواهرشم منگلیسمه من فقط گریه میکردم زنگ زدم شوهرم پنج صبح بیچاره خواب بود دخترم داخل دستگاه هی گریه کردم میگفت چی شده واسه دخترم اتفاقی افتاده نمیتونستم جواب بدم فقط گریه میکرد آخرش گفتم اونم فوری اومد بیمارستان فک کرده بود دکتر گفته خودشم روانشناس کودکانه بار اول که دید گفت بچه شکر خدا سالمه نه من نه شوهرم اون روز فراموش نمیکنیم بعد دکتر اومد به من گفت دکتریتو از کجا گرفتی بعد شوهرم بغلم کرد یه ساعتی تا آروم شدم😂😂😂
یکی ازاخلاقی سمی من تو بچه داری این بود فکر میکردم کوره ونمیبینه تایک ماهگی وچهل روزگیش اصرار میکردم این مستقیم تو چشم نگاه نمیکنه ونمیبینه..یعنی خودم وهمه را داغون کرده بود😬😬😬😬
من فکر میکردم بچم از کمر کجه😂😂😂 چقدر بهم میخندیدن
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.